{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو حموم بودم، مامان بزرگ: آهای لنگ دراز بیا بیرون،بدو بیا

تو حموم بودم، مامان بزرگ: آهای لنگ دراز بیا بیرون،بدو بیا بیرون بسیج اومده،اونم چندتا،اوناها خودم صداشونو شنیدم! من؛ ای داد بیداد بسیج چرا؟! باز من چه غلطی کردم مگه؟این فیس بوک آخر کار دستم داد.. پریدم بیرون،گفتم مامان بزرگ کجان؟صداشون از کجا میومد؟تو حیاطن؟! گفت: ایناها مادر موبایلت رو میزه واست چندتا بسیج اومده....! من :| بسیج :| مسیج :| N,A
دیدگاه ها (۹)

تو حموم بودم،مامان بزرگ:اهاي لنگ دراز بيا بيرون، بدو بيا بير...

فیک جونگ کوک «زندگی پیچیده ی من» p36

تابع قوانین جمهوری اسلامیپرش زمانی به ۹ ماه بعد:ویو هیونجین:...

p:⁸..." Happening"

رمان معکوس من قسمت چهارم ......................................

بلهههههههه اینم یه پارت خوجل رمانم تقدیم به دوستاااان✽ستارگا...

پارت ۳۰کاگویا در دکه را خیلی عادی باز کرد، ایندرا گونی بچه ک...

پارت ۱ MBTI

#چهل_دویه املت زوری از دستش در اوردم و خوردیمنمیداد گدا😕 دا...

اعتماد پارت|۶۵|

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط