{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمستان سردی بود...

زمستان سردی بود...
برف و بوران ھمہ جا را فرا گرفتہ بود...
کلاغ بیچاره نگران گرسنگی جوجه هایش ،
هرجا رفت غذایی نیافت...
از گوشت تن خود می کند و به جوجه هایش میداد،
تا زمستان گذشت و کلاغ مرد...
جوجه هایش گفتند : خوب شد مرد!
خسته شدیم از این غذای تکراری... .

"آری این است واقعیت تلخ روزگار ما"
دیدگاه ها (۱۴)

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ...

شب را سپری می کنم تا در گذر لحظه هایم، نگاهم بر زیبایی نگاه...

موشی در خانه تله موشی دید... به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد, ...

آدم ها می آیند… خودشان را نشان می دهند… وقتی که برایت مهم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط