👑 پارت ۲۴👑
👑 پارت ۲۴👑
💗 ماتینا💗
که....
که یهو سیاوش منو کنار زد و به طرف در کمک راننده پرواز کرد سریع سونیا رو تو بغلش گرفت و به درخت تکیه داد داشتم با چشمای نگران نگاهشون میکردم که با کاری که سیاوش کرد از تعجب مات موندم....
مگه سیاوش شغلش چی بود؟
ولش بعد از سونی میپرسم الان حال سونی بده.....
سیاوش لباشو گذاشت روی لبای سونیا و تنفس مصنوعی بهش داد بعد از سومین دفعه سونی یه نفس عمیق کشیدم و چند نا سرفه کرد سیاوش انگار دلش نمیومد لباشو جدا کنه ولی به خاطر حضور من به سختی دل کن و سونی هم که شاهد این ماجرا بود از خجالت سرخ شد.....اشک تو چشمام جمع شده بود ولی اجازه ریختن رو بهشون نمیدادم....رفتم روبرو سیاوش که ازش تشکر کنم که با کاری که کرد متعجب موندم.....و از صدای دادش سونی از جا پرید و چشماشو باز کرد......
سیاوش_چرا اینقد تند میروندی و بی احتیاطی کردی ببین حال سونیا رو بخاطر بی احتیاطی تو اینجوری سرش اومده چرااااا؟هااان نزدیک بود بمیره میفهمیییی؟
با صدای دادش اولین قطره اشک از چشمم روانه شد....نه بخاطر دادش بخاطر اینکه حرفاش راست بود ولی من نمیدونستم اینجوری میشه....سرم داشت گیج میرفت با صدای بسته شدن در ماشینی سرمو به سمت صدا چرخوندم ولی سرم دیگه خیلی گیج میرفت طاقت نداشتم نگاه اخرو به فردی که به سمتمون میومد کردم و زانوام شل شد داشتم میوفتادم که تو جای گرمی فرو رفتم چشمامو که بت کردم با دوتا تیله سبز روبرو شدم و چشمام بسته شد و سیاهی مطلق اخه از صبح چیزی نخوردم بخاطر همین ضعف کردم......
**********************************************
با صدای همهمه ای پلکای سنگینمو باز کردم و نگاهی به دوروبرم انداختم.......
بردیا و سیاوش داشتن حرف میزدن و سونیام داشت کنارم اشک میریخت چشماش که به چشمای بازم افتاد جیغی کشی که پسرا از جاشو پریدن و به سمتم حمله ور شدن ولی من نگام رو دو تا تیله یخی ثابت موند با سقلمه ای از طرف سونیا نگاهمو دادم سمتش که اشاره کرد به بردیا و لب زد:
سونی_خوردی پسر مردمو.....
پرسیدم:
_چند وقته اینجام؟
بردیا_۲ ساعته اینجایی خواهشا یکم بیشتر چیز میز بخور تا رو دستمون غش نکنی......
بم برخورد انگار به پاش افتاده بودم که نجاتم بده.....نمیدونم چرا ولی کششی بهش داشتم که منو به سمتش میکشوند و جذب خودش میکرد......
داشتم براندازش میکردم که یهو سرم تیر کشید.....قیافم از درد تو هم شد و گفتم:
_میتونی بری به پرستارا بگی بیان مسکن تزریق کنن؟
سری تکون داد و از اناق به بیرو رفت نگاهی به سرم کردم اولاش بود با اومدن دکتر حواسمو بهش جمع کردم با تزریق مسکن کمی سردردم اروم شد و خاموشی مطلق........
💗 ماتینا💗
که....
که یهو سیاوش منو کنار زد و به طرف در کمک راننده پرواز کرد سریع سونیا رو تو بغلش گرفت و به درخت تکیه داد داشتم با چشمای نگران نگاهشون میکردم که با کاری که سیاوش کرد از تعجب مات موندم....
مگه سیاوش شغلش چی بود؟
ولش بعد از سونی میپرسم الان حال سونی بده.....
سیاوش لباشو گذاشت روی لبای سونیا و تنفس مصنوعی بهش داد بعد از سومین دفعه سونی یه نفس عمیق کشیدم و چند نا سرفه کرد سیاوش انگار دلش نمیومد لباشو جدا کنه ولی به خاطر حضور من به سختی دل کن و سونی هم که شاهد این ماجرا بود از خجالت سرخ شد.....اشک تو چشمام جمع شده بود ولی اجازه ریختن رو بهشون نمیدادم....رفتم روبرو سیاوش که ازش تشکر کنم که با کاری که کرد متعجب موندم.....و از صدای دادش سونی از جا پرید و چشماشو باز کرد......
سیاوش_چرا اینقد تند میروندی و بی احتیاطی کردی ببین حال سونیا رو بخاطر بی احتیاطی تو اینجوری سرش اومده چرااااا؟هااان نزدیک بود بمیره میفهمیییی؟
با صدای دادش اولین قطره اشک از چشمم روانه شد....نه بخاطر دادش بخاطر اینکه حرفاش راست بود ولی من نمیدونستم اینجوری میشه....سرم داشت گیج میرفت با صدای بسته شدن در ماشینی سرمو به سمت صدا چرخوندم ولی سرم دیگه خیلی گیج میرفت طاقت نداشتم نگاه اخرو به فردی که به سمتمون میومد کردم و زانوام شل شد داشتم میوفتادم که تو جای گرمی فرو رفتم چشمامو که بت کردم با دوتا تیله سبز روبرو شدم و چشمام بسته شد و سیاهی مطلق اخه از صبح چیزی نخوردم بخاطر همین ضعف کردم......
**********************************************
با صدای همهمه ای پلکای سنگینمو باز کردم و نگاهی به دوروبرم انداختم.......
بردیا و سیاوش داشتن حرف میزدن و سونیام داشت کنارم اشک میریخت چشماش که به چشمای بازم افتاد جیغی کشی که پسرا از جاشو پریدن و به سمتم حمله ور شدن ولی من نگام رو دو تا تیله یخی ثابت موند با سقلمه ای از طرف سونیا نگاهمو دادم سمتش که اشاره کرد به بردیا و لب زد:
سونی_خوردی پسر مردمو.....
پرسیدم:
_چند وقته اینجام؟
بردیا_۲ ساعته اینجایی خواهشا یکم بیشتر چیز میز بخور تا رو دستمون غش نکنی......
بم برخورد انگار به پاش افتاده بودم که نجاتم بده.....نمیدونم چرا ولی کششی بهش داشتم که منو به سمتش میکشوند و جذب خودش میکرد......
داشتم براندازش میکردم که یهو سرم تیر کشید.....قیافم از درد تو هم شد و گفتم:
_میتونی بری به پرستارا بگی بیان مسکن تزریق کنن؟
سری تکون داد و از اناق به بیرو رفت نگاهی به سرم کردم اولاش بود با اومدن دکتر حواسمو بهش جمع کردم با تزریق مسکن کمی سردردم اروم شد و خاموشی مطلق........
- ۱.۵k
- ۲۷ تیر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط