{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#معجزه_عشق

#معجزه_عشق
#prt_3
****
هستی :
دیگه از اون عصبانیت وحشتناکم خبری نبود و نگران شده بودم،،،خیلیم نگران شده بودم وقتی رفتم تو ماشین و نیاز رو دیدم که داشت تو تب میسوخت و چشمای یاقوت رنگش بسته شده بود💚 خیلی براش نگران شدم و هنوزم نگران هستم پوووف کلافه ای کشیدم میخواستم آروم بشم🌸 ناخودآگاه ذهنم پر کشید به سه سال قبل وقتی که همه ی ما 18 ساله بودیم،،اونموقع تازه دیپلم گرفته بودیم و من داشتم برای کنکور تجربی میخوندم،،،کامیلا و نیاز چون رشتشون به ترتیب طراحی و طراحی دوخت بود کنکور نداشتن و لی نجوا دختر عمو نیاز که دوست ما هم بود برای کنکور تربیت بدنی تلاش میکرد،،با اینکه تفاوت های زیادی با هم داشتیم ولی هدف هممون یکی بود🙂 فرار از ایران و رفتن به کره💫 با سختی زیاد و تهدید خانواده هامون به خودکشی بالاخره موفق به راضی کردنشون شدیم😍 حال و هوایی که تو فرودگاه داشتیم رو هیچ وقت فراموش نمیکنم چشمای هممون امید به آینده رو فریاد میزد👌 هنوزم امیدواریم الان که بیست و یک سالمونه من دانشجوی پزشکی هستم و کامیلا و نیاز و نجوا هم دارن داخل رشته های مورد علاقشون تحصیل میکنن🌸 همینجور غرق در گذشته بودم که با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم و متوجه ی لبخند محو رو لبام شدم،،نجوا بود که زنگ میزد تماس رو وصل کردم و با زبون مادریم،،فارسی شروع به حرف زدن کردم..❤ ️
+سلام هستی شما کجایین؟خیر سرتون یعنی رفتین دنبال نیاز
وسط حرفای بی سر و تهش پریدم و گفتم
_نجوا،،حال نیاز خوب نیست ما از تو پارتی در حالی که واقعا مست بود جمعش کردیم موقع اومدن یه تصادف کوچی..
+چییییی؟؟الان کجایین آدرس بده بیام
_باش الان لوکیشنم رو برات میفرسم
+اوکی
میتونم حدس بزنم چرا نیاز اینجوری شده بود؟؟درسته یکی از دلیلاش این بود که به نظرش زندگیش کسل کننده شده ولی دلیل اصلیش این بود که ما دیگه پولی برای اجاره دادن به صابخونه نداشتیم و همین امروز فردا بود که از خونه پرتمون کنن بیرون😔 از پدر مادرامونم نمیتونستیم کمک بگیریم آخه وقتی اومدیم کره گفتن که دیگه هیچ کمک مالی به ما نمیکنن
با صدای جین یونگ نگاهو بهش دوختم،،،مضطرب بودن رو از همون اول تصادف تو چشماش میدم بالاخره اینجا کشور قانونمندی بود و شهرت آیدلا میتونست خیلی راحت با یه اشتباه کوچیک لکه دار شه...الان فقط حرف یه آیدل مطرح نبود بحثه لکه دار شدن شهرت گروه بزرگ گات سون بود
دیدگاه ها (۵)

با فکری که به سرم زد ناخودآگاه لبخندی رو لبام شکل گرفت،،زبون...

بم بم :همه ی اعضا غیر از جکسون دور هم جمع شده بودن،،،نمیدونم...

#معجزه_عشق #prt_2****جین یونگ :نفس عمیقی کشیدم و در ماشینو ب...

#معجزه_عشق#prt_1***وقتی رسیدی که شکسته بودم..از همه ی آدما خ...

فیک: (زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...)ویو ات:سلام،من ی...

پارت بیست و دوم"ویو نیلسو"*از ویلا رفتیم بیرون و یکم قدم زدی...

بچها من فهمیدم که اگه تو کپشن بزارم پارتا رو سریع تر میاد پس...

____[The Forbidden Crossing]____

رمان آیچی پارت 6می دونن هنوز کسی پارت پنج رو نخونده برای همی...

رومان عشق مافیا پارت 37 از زبان ا/تآمبولانس اومد و رفتیم بیم...

پارت ۵۲: قفسی که اسمش «عشق» بودلئو که از ترس داشت پس می‌افتا...

پارت شانزدهم"ویو نیلسو"*چشماش روی لبام مونده بود..آروم آروم ...

ستاره ی من (پارت۶) (فالو:فالو)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط