{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت33

پارت33
رایان قوی من
رایان:اقا اشتباه گرفتی جاسوس نیستیم من مکاﺋیل هستم نه رایان بفهمید
من:یعنی عشق من نیستی
رایان:سارا تو اینجا چیکار می کنی دیونه شدی
دانیال: مغز خر خوردین
دنیکا:اومدیم مردامونو نجات بدیم
امیر:سارا خانم برین حکا رحم نمی کنه
بابا:سارااا
من:من بدون رایانم جای نمیرم فهمیدی رایان پاشو بریم
رایان:سارا برو لعنتی
من:نهه
رایانو بلند کردم بزور راه میرفت رفتم بیرون که چهارتا بادیکارد من اومدن
بادیگارد:خانم همه چی حله
داشتیم پسرا می بردیم که صدای حکا اومد
حکا:به به انا جون بس دست تو این پسره یه کار
من:به تو چه
حکا:پسره کیت میشه
من:همسرمه پدر بچه ام
چهره بابا دیدین داشت
حکا:توووووو
من:اشتباه گرفتی بفهم
حکا:اون دوتا چی
من:همسرای دنیکا و امی هستن
حکا:اون دوتا پیر مرد
من:نمی شناسمشون
بابا:سارا
حکا: وای خدا چی شدش اینجا
یهو صدای حلو کوپیتر اومدش بعد صدای نیرو های پلیس پوتینا کار پوتینا بودش می دونستم
سریع فرار کردیم حکا هواسش به فرار کردن بود دیگه اخراش بود پسرا سوار ماشین کردیم رفتیم خونه دکتر زنگ زدم بیاد پسرا ماینعه کرد گفت شکستگی ندارن
لباسامو عوض کردم با پیراهن کرمی تا زانوم موهامم باز گذاشتم کاسه سوپو برداشتم رفتم تو اتاق رایان
من:با اجازه
رایان:اشتباه کردی سارا اشتباه
من:تو جام بودی این کارو نمی کردی ها
رایان:اما برات خطر ناکه
من:رایان ازت یه خواهش دارم
رایان:جانم
من:هیچ وقت با اون قیافه نزار ببینمت می ترسم
رایان:چشم پرنسس این چه لباسی نمی ترسی بخورمت
من:مسخره
غذاشو دادم بعد خوابید چقدر من این بشر دوست داشتم دنیکا داشت به دانیال می رسید با مهربانی امی به امیر
امی:اخه احمقی نفهمیدین که دنبالتونن
امیر:اتفاقه
امی:مرگم اتفاق
امیر:اگه می دونستم بهم می رسی اره
اینا تو این وضعم بحث می کننن هی
سه روزه دارم بهشون می رسیم
در حال دیدن TVبودم که صدای در اومد
درو باز کردم بابا و عمو دیدم
عمو:سلام انا خانم
من:بفرمایید
عمو:پسرا چه طورن
من:بهترن
عمو:ممنون بابت کمکتون خانم مری
من:من دستورات خانم انی انجام دادم
بابا:دستور انی خانم باردار شدن شما از سرباز ما بود اصلا از کجا معلوم بچه رایانه
رایان:بچه جریان چیه
من:کی گفته من باردارم
عمو:خودتون به حکا
رایان: سارا شوخی کرد یعنی نه انا
عمو:ما شخصیت واقعی انا می شناسیم
بابا:تمام سال ها زنده بودی می دونی مادرت بابت تو مرد اره
من:مامان خنده داره من بابت چی فرار کرده بودم هاااا بگو هی چیه می ترسی زیر دستات بدون چه ادم حیونی بودی اره
بابا: دختره چشم سفید این چجور حرف زدنه ها
انی:کی جرعت کرده تو خونه من صداشو برای دختر من بلند کنه
انی از در اومده بود تو
من:انی
انی:هاا کی جرعتشو کرده ها سر دختر انی مری داد بزنه
دیدگاه ها (۲)

پازت34بابا:دختر تو خنده دارهانی:انا ایشون کینمن:سرهنگ صادقیا...

پارت35رایان:چرا رفتی زیر پتو بیا بیرون رفتهمن:از خجالت مردم ...

پارت32من:چه خوبفیا:می خواهی عکسشو ببینیمن:نهامی :ارهرفتم تو ...

پارت 31مامان:رایان اون کی بودشمن:چی کیمامان: مسخرم می کنییهو...

پارت 182

پارت ۱۱ #پشت غرورت«فکر کردی من مُردم؟»اما خشکش زده بود.دختری...

«دختر کوچولوی من »پارت هفتم

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت بــیــســتــم 𓆪 🖤🥀درِ اصلی با صدای بلندی باز ...

پارت یازدهم با چیزی که دیدم خشکم زد یعنی یونگی با اون دوستهه...

تک پارتی ویو ا.ت امروز به اصرار من با یونگی اومدیم شهربازی ب...

رمان : قلب در تاریکی

پارت 181

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط