{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ساکتم ...

ساکتم ...
ساکت!!!
اما پرم از حرفهای تلخ ...
پر از رمز و راز ...
و امروز پس از سالها احساس می کنم فهمیدم ...!
فهمیدم وقتی کسی حرفهایت را نمی فهمد ...
باید در سکوت آرام و بیصدا سوخت !!!
باید رها کرد....
باید رفت....
دیدگاه ها (۲)

بغلـــــم کـــــن پدرم ...!!!دیگر هیچ‌چیزی غم‌هایم را تسکین ...

پارمیدا کوشولو تو هواپیماه چطورجدی داره مجله رو نیگاه میکنه...

فصلهای روزگارم چیزی کم دارددلم نه باران میخواهدو نه آسمانی ا...

بودن من بی مخاطب است!!!اما نوشته هایمهمه برای تنهایی های کسا...

خدایا…صبر را به دلم هدیه کن،که حتی وقتی کسی مرا نمی‌فهمد، یا...

پارت ۲۹ — «اعتراف تهیونگ»تهیونگ چند ثانیه فکر کرد و گفت:تهیو...

آخرین بحث پارت ۲۶

خونه‌ی سه شیطونپارت ۲ — عملیات پس گرفتن وای‌فایجونگکوک پنج د...

آخرین بحث پارت ۸

پارت ۲۵ — «نقشه‌ی رها»رها رفت توی آشپزخونه و در رو پشت سرش ب...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱۲ — لو رفتی رها!جونگکوک از وقتی تهیونگ ...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۴"☆ویو هانا☆چند دقیقه گذشت.دیگه گریه نمی‌کردم، ا...

فصل دومپارت بیست و چهارم | راز ایزابلاصبح روز بعد...جنگکوک ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط