{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 پارت ۲: نفرین عشق

🖤 پارت ۲: نفرین عشق

صبح روز بعد، هانا با چشم‌هایی خسته وارد مدرسه شد. انگار خواب شب قبل هنوز از ذهنش پاک نشده بود.
همه چیز مثل همیشه بود، اما یه چیز فرق داشت... نگاه‌ها.
نه از روی ترس، بلکه از روی کنجکاوی. انگار همه منتظر بودن ببینن نفر بعدی کیه.

هانا سرش رو پایین انداخت و مستقیم رفت سمت کلاس. اما وقتی در رو باز کرد، یه پسر جدید پشت میز آخر نشسته بود.
موهای نقره‌ای، پوست سفید، و چشمانی که انگار هیچ نوری توش نبود.
لبخند زد.
و هانا... برای اولین بار، حس کرد قلبش نمی‌لرزه از ترس، بلکه از چیزی شبیه آرامش.

اسمش undefinedیونundefined بود.
منتقل شده از یه مدرسه‌ی شبانه‌روزی توی کوهستان.
کم‌حرف، مرموز، و عجیب آشنا.

اون روز، جونگکوک دوباره ظاهر شد.
نه در خواب، بلکه در آینه‌ی اتاق هانا.
با صدایی که انگار از اعماق وجودش می‌اومد، گفت:
«اون انسان نیست... و اگه عاشقش بشی، این بار... خودت می‌میری.»

هانا عقب کشید، اما تصویر جونگکوک محو نشد.
اون ادامه داد:
«یون از دنیای من اومده. فرستاده شده تا نفرین رو کامل کنه. اما یه راه هست... اگه بتونی عشق رو بدون ترس تجربه کنی، نفرین شکسته می‌شه.
هانا بین دو سایه گیر افتاده بود.
جونگکوک، فرشته‌ی مرگ که قلبش رو پنهان کرده بود.
یون، موجودی از دنیای تاریکی که شاید تنها راه نجاتش بود.

و حالا، باید انتخاب می‌کرد...
عشق، یا زندگی؟
نفرین، یا رهایی؟
دیدگاه ها (۷)

part2

بخشی از ادامه پارت2

2«فرشته حسرت» یانگ برگشت. چشماش پر از خشم بود، اما پشت اون ...

«فرشته‌ی حسرت»من مرگم.نه آن‌که با فریاد می‌آید،بلکه آن‌که در...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۵ | خانه‌ای که همه‌چیز را به یاد ...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۳ | کسی که مرده بودهانا به سونگ‌...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۱ | حقیقت نصفههانا چند ثانیه منت...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۷ | من خودم حقیقت رو پیدا می‌کنمم...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۱ | انتخابهانا هنوز گوشی جونگکوک...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۶ | دشمنِ مشترکصدای شکستن شیشه د...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۷ | مردی که اسمش را می‌دانستبارو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط