پارت ۳ = عشق خوناشام
پارت ۳ = عشق خوناشام
فلیکس با پاهای لرزون دوید سمت چادر. در رو باز کرد و داد زد: «سونگمین! بیدار شو!»
سونگمین نشست: «چی شده؟»
«هان! دریاچه! کشیدش پایین!»
سونگمین کفشاش رو پوشید و کولهش رو برداشت. «ببرم.»
جنگل تاریکتر از قبل بود. وقتی به دریاچه رسیدن، هیچ نوری نبود. فقط آب تاریک و ساکن.
سونگمین زانو زد: «هان؟»
جوابی نیومد.
از پشت درختها صدای خشخش اومد. فلیکس چسبید به سونگمین. دو تا سایه بیرون اومد. یکی موهای روشن و چشمای آبی، اون یکی موهای تیره و چشمای عسلی. هر دو لبخند میزدن، ولی اون لبخند مهربون نبود.
پسر موبلوند گفت: «ببین کی اینجاست.»
سونگمین گفت: «شما کی هستید؟»
پسر موتیره گفت: «چانم. این هیونجین. دوستای لینوییم.»
فلیکس با ترس گفت: «لینو؟ یعنی همون که هان رو برد؟»
چان یه قدم جلوتر اومد. سونگمین یه قدم عقب رفت. چان گفت: «دقیقاً. ولی ما اینجا نیستیم که کمکتون کنیم.»
«پس چرا اومدید؟»
هیونجین خندید. خندهش آروم بود، ولی سرد. «اومدیم شما رو ببریم.»
فلیکس جیغ زد: «نه!»
هیونجین مثل برق جلو اومد. دستش رو گذاشت روی گونه فلیکس. «آروم باش، عزیزم. من بهت آسیب نمیزنم. ولی صبور هم نیستم.»
فلیکس خشکش زد. هیونجین با انگشتش زیر چونهش رو گرفت و سرش رو بالا آورد. «حیف نیست این چشمای قشنگ گریه کنن؟»
سونگمین داد زد: «دستت رو ازش بردار!»
چان برگشت سمتش. یه نگاه. سونگمین یهو ساکت شد. پاهاش قفل شد.
چان آروم گفت: «شجاعتت رو دوست دارم. نگهش دار برای وقتایی که لازمه. الان نه.»
«شما کی هستید؟»
چان لبخند نزد. فقط گفت: «ما خوناشامیم. و تو از الان مال منی.»
سونگمین میخواست مقاومت کنه. نمیتونست. چان بلندش کرد.
از اون طرف، هیونجین فلیکس رو بغل کرده بود و توی گوشش زمزمه کرد: «نترس. ازت مراقبت میکنم. فقط هر وقت گفتم چی کار کنی، بکن.»
فلیکس سرش رو تکون داد. نمیفهمید چرا، ولی نمیتونست مخالفت کنه.
اینم پارت ۳ چون لایکاش بیشتر از ۵ شد پارت بعدش رو اپلود کردمممم
الانم این پارت اگه بالای ۶ لایک بخوره پارت بعد اپلود خواهد شد
فلیکس با پاهای لرزون دوید سمت چادر. در رو باز کرد و داد زد: «سونگمین! بیدار شو!»
سونگمین نشست: «چی شده؟»
«هان! دریاچه! کشیدش پایین!»
سونگمین کفشاش رو پوشید و کولهش رو برداشت. «ببرم.»
جنگل تاریکتر از قبل بود. وقتی به دریاچه رسیدن، هیچ نوری نبود. فقط آب تاریک و ساکن.
سونگمین زانو زد: «هان؟»
جوابی نیومد.
از پشت درختها صدای خشخش اومد. فلیکس چسبید به سونگمین. دو تا سایه بیرون اومد. یکی موهای روشن و چشمای آبی، اون یکی موهای تیره و چشمای عسلی. هر دو لبخند میزدن، ولی اون لبخند مهربون نبود.
پسر موبلوند گفت: «ببین کی اینجاست.»
سونگمین گفت: «شما کی هستید؟»
پسر موتیره گفت: «چانم. این هیونجین. دوستای لینوییم.»
فلیکس با ترس گفت: «لینو؟ یعنی همون که هان رو برد؟»
چان یه قدم جلوتر اومد. سونگمین یه قدم عقب رفت. چان گفت: «دقیقاً. ولی ما اینجا نیستیم که کمکتون کنیم.»
«پس چرا اومدید؟»
هیونجین خندید. خندهش آروم بود، ولی سرد. «اومدیم شما رو ببریم.»
فلیکس جیغ زد: «نه!»
هیونجین مثل برق جلو اومد. دستش رو گذاشت روی گونه فلیکس. «آروم باش، عزیزم. من بهت آسیب نمیزنم. ولی صبور هم نیستم.»
فلیکس خشکش زد. هیونجین با انگشتش زیر چونهش رو گرفت و سرش رو بالا آورد. «حیف نیست این چشمای قشنگ گریه کنن؟»
سونگمین داد زد: «دستت رو ازش بردار!»
چان برگشت سمتش. یه نگاه. سونگمین یهو ساکت شد. پاهاش قفل شد.
چان آروم گفت: «شجاعتت رو دوست دارم. نگهش دار برای وقتایی که لازمه. الان نه.»
«شما کی هستید؟»
چان لبخند نزد. فقط گفت: «ما خوناشامیم. و تو از الان مال منی.»
سونگمین میخواست مقاومت کنه. نمیتونست. چان بلندش کرد.
از اون طرف، هیونجین فلیکس رو بغل کرده بود و توی گوشش زمزمه کرد: «نترس. ازت مراقبت میکنم. فقط هر وقت گفتم چی کار کنی، بکن.»
فلیکس سرش رو تکون داد. نمیفهمید چرا، ولی نمیتونست مخالفت کنه.
اینم پارت ۳ چون لایکاش بیشتر از ۵ شد پارت بعدش رو اپلود کردمممم
الانم این پارت اگه بالای ۶ لایک بخوره پارت بعد اپلود خواهد شد
- ۷۰۳
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط