{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلام که واژه نبود . یک پرنده بود که از طلوع به غروب کوچ م

سلام که واژه نبود . یک پرنده بود که از طلوع به غروب کوچ می کرد . یک بادبادک بود که میشد سرنخش را در دست گرفت و رفت. قدم به قدم در امتداد یک ردپا که معلوم نبود مال کیست؟ و رو به کجا می رود. سلام که کلمه نبود؛ یک قصه ی بلند بود که قرار نبود هیچ وقت به پایان برسد . قصه ای که در انتهایش همه کلاغ ها به خانه هایشان می رسیدند ، حالا ولی انگار آدمهایی هستند که راز سلام را نمیدانند ، عطرش را نمی شناسند ، می گویند و می روند بی آنکه دل به کسی بسپارند . آنهایی که نمیدانند سلام یعنی آغاز یک مثنوی بلند که پایانش خداحافظ نیست ، سلام یعنی من دچار یک حس بی نهایتم. و کیست که نداند دچار یعنی عاشق؟!
دیدگاه ها (۱)

روزی می آید که جهان کودکستان بی در و دروازه ای خواهد شد آنجا...

لحظه ای به اخترکم بیا ، بیا و این فکر و خیالهای مرا سر و سام...

دفتر نقاشی ام را باز میکنم مدادرنگی هایم را حاضر غایب میکنم ...

سلام منم پیامک ، گمان نمیکنم کسی بیشتر از من به چشمهای تو خی...

سلام که واژه نبود. یک پرنده بود که از طلوع به غروب کوچ می کر...

سلام که واژه نبود. یک پرنده بود که از طلوع به غروب کوچ می کر...

آشنای غریب سلام .حقیقتش هنوزنمی دانم ناچاری یادچار . اگرناچا...

برای نماز مغرب‌ و عشا با یک تیم حفاظتی وارد مجیدیه شدیم. گفت...

#زندگینامه_حضرت_رقیه (ع)اصل وجود دختری چهار ساله برای امام ح...

رقیه که بوداصل وجود دختری چهار ساله برای امام حسین (علیه الس...

قسمت یازدهم تلفن قطع شد . جمشید اول جریان رو خوب فهمید . اما...

حضرت رقیه که بود ؟دخترم! بگذار لب‌های چوب خورده‌ام امشب میهم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط