{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب از جنگل شعله ها میگذشت

شب از جنگل شعله ها میگذشت
حریق خزان بود و تاراج باد
من اهسته در دود شب رو نهفتم و در گوش برگی که خاموش خاموش میسوخت گفتم
مسوزاین چنین گرم در خود مسوز!
مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ!
که گر دست بیداد تقدیر کور
تو را می دواند به دنبال باد
مرا می دواند به دنبال هیچ
(فریدون مشیری)
دیدگاه ها (۱)

‌شب از جنگل شعله‌ها می‌گذشتحریق خزان بود و تاراج بادمن آهسته...

شب از جنگلِ شعله ها می گذشت، حریق خزان بود و تاراج باد من آه...

شب از جنگلشعله‌ها می‌گذشتحریق خزان بود و تاراج باد من آهسته ...

شب از جنگل شعله ها می گذشتحریق خزان بود و تاراج بادمن آهسته ...

حریق خزان بودهمه برگ ها آتش سرخ،درختان همه دود پیچان به تارا...

*برگ*حریق خزان بودهمه برگ ها آتش سرخهمه شاخها شعله زرددرختان...

در گوش برگی که اهسته می سوخت گفتم:مسوز این چنین در خود گرم م...

حریق خزان بود همه برگها آتش سرخدرختان همه دودپیچان به تاراج ...

حریق خزان بود...همه برگ ها آتش سرخ، همه شاخه ها شعله زرددرخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط