شب از جنگل شعله ها میگذشت
شب از جنگل شعله ها میگذشت
حریق خزان بود و تاراج باد
من اهسته در دود شب رو نهفتم و در گوش برگی که خاموش خاموش میسوخت گفتم
مسوزاین چنین گرم در خود مسوز!
مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ!
که گر دست بیداد تقدیر کور
تو را می دواند به دنبال باد
مرا می دواند به دنبال هیچ
(فریدون مشیری)
حریق خزان بود و تاراج باد
من اهسته در دود شب رو نهفتم و در گوش برگی که خاموش خاموش میسوخت گفتم
مسوزاین چنین گرم در خود مسوز!
مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ!
که گر دست بیداد تقدیر کور
تو را می دواند به دنبال باد
مرا می دواند به دنبال هیچ
(فریدون مشیری)
- ۱.۹k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط