ادامه شعرعبدلله په شیو
ادامه شعرعبدلله په شیو
باید همین امروز از یادم بروند
گیسوان سیاهی
كه بویشان مست میكرد مرا
و پنهان میكردم در آنها:
چشمان شرمگینام
رنگ پریده و
لبهای خشكیدهام را
تا فقط نوزاد زیبایت
به آنها دست آویزد
ای نیمهی گمشده
تو ای خندهی مرده
و ای سرود گرم زندگی گذشتهام
هر داستانی را پایانی است
داستان ما نیز باید به پایان برسد
هر چند بلند است و خدایی
پس در آشیانهات
آرامشی ابدی بگیر و
دیروز را از یاد ببر
خوشبختی تو نیز آرزوی من است
در هر وقت و هر جایی.
باید همین امروز از یادم بروند
گیسوان سیاهی
كه بویشان مست میكرد مرا
و پنهان میكردم در آنها:
چشمان شرمگینام
رنگ پریده و
لبهای خشكیدهام را
تا فقط نوزاد زیبایت
به آنها دست آویزد
ای نیمهی گمشده
تو ای خندهی مرده
و ای سرود گرم زندگی گذشتهام
هر داستانی را پایانی است
داستان ما نیز باید به پایان برسد
هر چند بلند است و خدایی
پس در آشیانهات
آرامشی ابدی بگیر و
دیروز را از یاد ببر
خوشبختی تو نیز آرزوی من است
در هر وقت و هر جایی.
- ۷۰۵
- ۲۴ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط