بغض کن ،
بغض کن ،
کمی بغض کن به حالم…
کمی ترحم ، کمی گریه کن به حالم…
کمی نگاهم کن…
کمی حواسم رو از خودت پرت کن…
اسمم رو صدا نزن ، من را همان “اقای چیز!؟” صدایم کن که بدانم حتی اسمم را هم نمیدانی…
کمی خودت را از من بدزد…
کمی در آغوش دیگری گرم شو که بدانم گره ی دستانت که هیچ ، چشمانت را هم ندارم!
در میان حرف هایم کمی بغض کن…
کمی نباش تا با آرزوی دیدنت زندگی کنم نه با طمع داشتنت…
کمی هم باش تا سرپا بمانم و تکرار بی هدفی روزها و بغض های شب را توجیه کنم…
کمی بغض کن ،
که به انسانیتت شک نکنم…
کمی بغض کن به حالم…
کمی ترحم ، کمی گریه کن به حالم…
کمی نگاهم کن…
کمی حواسم رو از خودت پرت کن…
اسمم رو صدا نزن ، من را همان “اقای چیز!؟” صدایم کن که بدانم حتی اسمم را هم نمیدانی…
کمی خودت را از من بدزد…
کمی در آغوش دیگری گرم شو که بدانم گره ی دستانت که هیچ ، چشمانت را هم ندارم!
در میان حرف هایم کمی بغض کن…
کمی نباش تا با آرزوی دیدنت زندگی کنم نه با طمع داشتنت…
کمی هم باش تا سرپا بمانم و تکرار بی هدفی روزها و بغض های شب را توجیه کنم…
کمی بغض کن ،
که به انسانیتت شک نکنم…
- ۱.۲k
- ۲۶ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط