پارت16
پارت16
چند روزی از روز تصادف میگذره ترجیح دادم زیاد دور بر هانی نباشم چون به گفته ی خودش دلش میخواد جرم بده!
هامان هم رفت ادامه خدمت. از هانی پرسیدم چقدر از خدمتش مونده گفت 2 ماه دیگه تمام میشه سربازیش ولی به من چه؟!
هوف. با بیحوصلگی از رو تخت بلند شدم، خواستم برم تو حال پیش مامان که یادم امد ارایشگاه رفته. تصمیم گرفتم یکم برقصم به سمت دستشویی رفتم ابی به سرو صورتم زدم وارایش غلیظی کردم و موهام رو باز گذاشتم قربون موهای بلندم بشم.
در کمدم رو باز کردم یه تاپ مشکی پوشیدم با یه شلوارک مشکی تو اینه خودم رو نگاه کردم.
بدن ببین جون بابا! موش بشم الهی، عمه های نداشتم فدام بشن الهی!
فلشم رو به تلویزیون زدم و اهنگ رو تا اخر بلند کردم. شروع کردم به رقصیدن یه ربعی رقصیدم که زنگ خونه خورد مطمعنن مامانه دیگه.
همون جوری که میرقصیدم در خونه رو باز کردم و یه چرخی زدم وتوهمون حال گفتم:
-مامان ببین چه ناز شدم.
تا وایستادم دیدم یا جد سادات! این اینجا چیمیگه؟
شایان از سر تا پام رو دید میزد که زود در رو بستم. ای خدا اخه چرا؟ چرا من رو خدای سوتی افریدی لعنتی؟!
از چشمی شایان رو نگاه کردم که دیدم تکیه داده به اسانسور چشماشم بسته دستشم تو موهاشه!
بیشعور معلوم نیست داره به چی فکر میکنه. چشم هیزه بدبخت. بیشعور منحرفِ کفاثت، اَه.
زود چادر مامان رو برداشتم و در رو باز کردم که زود تکیه اش رو از دیوار برداشت، یه نگاهی به سرتا پام کرد. ایشالله کورشی! وبعد گفت:
-س...سلام
انگار نه انگار اتفاقی افتاده ریلکس و راحت سلام کردم و گفتم:
-فرمایش؟
-صدای اهنگ زیادِ میشه کمش کنین.
پشته چشمی نازک کردم و با پرویی گفتم :
- نخیر نمیشه.
-مادر دارن استراحت میکنن!
-خب الان من چیکار کنم؟!
شایان پوفی کرد وگفت:
-سردرد داشتن الان دارن استراحت میکنن صدای اهنگ ازارشون میده!
چه کتابی هم حرف میزنه! عوق. سرم رو تکون دادم و گفتم:
-امر دیگه ای؟
-نه ممنون خدافظ
باز دوباره یه نگاهی کرد که دلم میخواست چادر رو درارم بگم بیا ببین بدبخت بیچاره! ایش! چیز ندیدی بدبخت عقده ای.
در رو محکم بستم چادر رو دراوردم وفلش رو از تلویزیون برداشتم داخل اتاقم رفتم.
روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم که چند مین بعد گوشیم زنگ خورد، گوشی رو نگاهم کردم دیدم هانیه است.
چند روزی از روز تصادف میگذره ترجیح دادم زیاد دور بر هانی نباشم چون به گفته ی خودش دلش میخواد جرم بده!
هامان هم رفت ادامه خدمت. از هانی پرسیدم چقدر از خدمتش مونده گفت 2 ماه دیگه تمام میشه سربازیش ولی به من چه؟!
هوف. با بیحوصلگی از رو تخت بلند شدم، خواستم برم تو حال پیش مامان که یادم امد ارایشگاه رفته. تصمیم گرفتم یکم برقصم به سمت دستشویی رفتم ابی به سرو صورتم زدم وارایش غلیظی کردم و موهام رو باز گذاشتم قربون موهای بلندم بشم.
در کمدم رو باز کردم یه تاپ مشکی پوشیدم با یه شلوارک مشکی تو اینه خودم رو نگاه کردم.
بدن ببین جون بابا! موش بشم الهی، عمه های نداشتم فدام بشن الهی!
فلشم رو به تلویزیون زدم و اهنگ رو تا اخر بلند کردم. شروع کردم به رقصیدن یه ربعی رقصیدم که زنگ خونه خورد مطمعنن مامانه دیگه.
همون جوری که میرقصیدم در خونه رو باز کردم و یه چرخی زدم وتوهمون حال گفتم:
-مامان ببین چه ناز شدم.
تا وایستادم دیدم یا جد سادات! این اینجا چیمیگه؟
شایان از سر تا پام رو دید میزد که زود در رو بستم. ای خدا اخه چرا؟ چرا من رو خدای سوتی افریدی لعنتی؟!
از چشمی شایان رو نگاه کردم که دیدم تکیه داده به اسانسور چشماشم بسته دستشم تو موهاشه!
بیشعور معلوم نیست داره به چی فکر میکنه. چشم هیزه بدبخت. بیشعور منحرفِ کفاثت، اَه.
زود چادر مامان رو برداشتم و در رو باز کردم که زود تکیه اش رو از دیوار برداشت، یه نگاهی به سرتا پام کرد. ایشالله کورشی! وبعد گفت:
-س...سلام
انگار نه انگار اتفاقی افتاده ریلکس و راحت سلام کردم و گفتم:
-فرمایش؟
-صدای اهنگ زیادِ میشه کمش کنین.
پشته چشمی نازک کردم و با پرویی گفتم :
- نخیر نمیشه.
-مادر دارن استراحت میکنن!
-خب الان من چیکار کنم؟!
شایان پوفی کرد وگفت:
-سردرد داشتن الان دارن استراحت میکنن صدای اهنگ ازارشون میده!
چه کتابی هم حرف میزنه! عوق. سرم رو تکون دادم و گفتم:
-امر دیگه ای؟
-نه ممنون خدافظ
باز دوباره یه نگاهی کرد که دلم میخواست چادر رو درارم بگم بیا ببین بدبخت بیچاره! ایش! چیز ندیدی بدبخت عقده ای.
در رو محکم بستم چادر رو دراوردم وفلش رو از تلویزیون برداشتم داخل اتاقم رفتم.
روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم که چند مین بعد گوشیم زنگ خورد، گوشی رو نگاهم کردم دیدم هانیه است.
- ۱۰.۶k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط