پارت 15
پارت 15
پارت 15
اوه اوه ببین کی غیرتی شد! هامان از ماشین من پیاد شد و با دو رفت سمت پسره وگفت:
-بیناموس عوضی.
شروع کرد به زدنش هانی اینا رو از هم جدا میکرد و من:
-هامان بزن بیناموسُ
باز هامان مشت میزد تو صورتش اون بدبخت انگار بهش شوک وارد شده بود هیچ کاری نمیکرد. منم یا فحش میدادم یا از هیجان جیغ میزدم. بعد چند دقیقه پسر به خودش امد و شروع کرد به جیغ زدن!
اوه اوه همه پسرا مثل اینکه قادر به جیغ زدن هستن. هامان خودش از جیغای پسر تعجب کرد. صورت پسره پر خون شده بود. اخر کسایی که اونجا بودن امدن هامان و اون پسر رو جدا کردن.
هامان مانند پرندگان خشمگین شده بود! پسر از ترس میلرزید هانی هم گریه میکرد و من هم مانند اسکل ها به صحنه ی فیلم اکشن روبه روم چشم دوخته بودم.
هامان هانی رو بغل کرد و سعی در اروم کردنش داشت. هعی خدا کسی روهم نداریم بیاد بغلمون کنه. نه بابا نه داداش خودم هستم و مامانم!
به درک خودم رو که دارم! هانی اروم تر شد که هامان رو به هانی گفت:
-عشق داداش گریه نکن دیگه باشه؟
هانی سرش رو تکون داد. همون موقع صدای موتور ماشین شد که دیدم پسره زده به چاک! هورا. بچوک حق داشت خیلی از هامان ترسیده بود. اینا پسر نیستن ماشالله پسر دختر نما هستن!
خودم از فکر خودم خندم گرفت و به خودم گفتم:
-منحرف بدبخت!
تو فکر بودم که صدای هامان گوشام رو کر کرد.
-عوضی چرا در رفتی؟
منم رو کردم بهش گفتم :
-میموند تا تو بیشتر میزدیش؟ خب خدا به همه عقل داده بچوک فرار رو به مردن ترجیح داد.
دیدم هیچی نمیگه و با اخم نگاهم میکنه. بیا بخور؟ بیشعور به مولا ارث پدرت دست من نیست! منم با اخم نگاهش کردم. هامان نگاهی به جلو ماشین کرد که چشاش چهارتا شد. ناگهان داد زد:
-سانیا ماشینم!
زورم به هیچ کس نرسه به این وحشی امازونی میرسه. با پرویی تمام گفتم:
-خب چیه؟ قضابلا بود. اصلا خاست خدا بود من در این کار دست نداشتم.
هامان مثل دیوونه ها نگام کرد وگفت:
-زدی ماشینم رو ترکوندی بعد میگی خواست خدا بود؟!
-اره. اصلا همه چی خاست خداست. در کار خدا دخالت نکن فرزندم!
هامان سمتم امد. یا حضرت ادم به خدا من هنوز ارزو دارم. چشمای به خون نشستش رو دیدم. خوناشام کی بودی تو لامصب؟
-سانیا ماشینم کلا تو رفته!
- کجا تو رفته؟ یکم تو رفته حالا با چکش بزن درست میشه! تازه ماشینت بیمه داره پولش رو میده.
-بیمه؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-اوهوم
خندید وگفت:
-پول ماشیم رو از تو حلقومت میکشم بیرون خانوم صادقی!
فازش چیه؟ یه جا سانیا میگه یه جا خانوم صادقی. داداچ فاز تو عجیبه یا فاز متر ما خرابه؟ خیلی خونسرد زل زدم بهش وگفتم :
-بشین تا منم بدم.
هانی که تا اون موقع زل زده بود بهمون گفت:
-بس کنین دیگه اه
هامان دست کرد تو جیبش و سوئیچ ماشینم رو سمتم گرفت وگفت:
-ببین پول ماشین رو که ازت میگیرم. اینم ماشینت صحیح و سالم!
منم ازش گرفتم و سوئیچ ماشینش رو سمتش گرفتم وگفتم :
- منتظر باش تامنم بدم .اینم ماشین شما درب و داغون.
با خشم ازم گرفت ومن مثل منگولا میخندیدم.
سمت هانی رفتم وگفتم:
-وای هانی بسه دیگه گریه. خوبه راننده نشدی خدایی.
هانی بهم نگاه کرد وگفت:
-تویکی خفه شو که دلم میخاد جرت بدم!
منم خودم رو نزدیکش بردم وگفتم :
-بیا... بیاجرم بده...بیا پارم کن.
همون موقع هامان از پشت ماشین ظاهر شد و با چشای گرد شده نگاهم کرد. اوه اوه الان چی برداشت میکنه! دیگه داشتم زیاد سوتی میدادم که گفتم:
-اقا برا بار هزارمین بار ببخشید واینکه من برم دیگه!
هامان - اروم بری تصادف نکنی باز.
چشام رو بستم وسرم رو تکون دادم یعنی برو بابا و زود سوار ماشینم شدم و راه افتادم. از این که ماشین وحشی امازونی رو داغون کرد بودم حس خوبی داشتم.
پارت 15
اوه اوه ببین کی غیرتی شد! هامان از ماشین من پیاد شد و با دو رفت سمت پسره وگفت:
-بیناموس عوضی.
شروع کرد به زدنش هانی اینا رو از هم جدا میکرد و من:
-هامان بزن بیناموسُ
باز هامان مشت میزد تو صورتش اون بدبخت انگار بهش شوک وارد شده بود هیچ کاری نمیکرد. منم یا فحش میدادم یا از هیجان جیغ میزدم. بعد چند دقیقه پسر به خودش امد و شروع کرد به جیغ زدن!
اوه اوه همه پسرا مثل اینکه قادر به جیغ زدن هستن. هامان خودش از جیغای پسر تعجب کرد. صورت پسره پر خون شده بود. اخر کسایی که اونجا بودن امدن هامان و اون پسر رو جدا کردن.
هامان مانند پرندگان خشمگین شده بود! پسر از ترس میلرزید هانی هم گریه میکرد و من هم مانند اسکل ها به صحنه ی فیلم اکشن روبه روم چشم دوخته بودم.
هامان هانی رو بغل کرد و سعی در اروم کردنش داشت. هعی خدا کسی روهم نداریم بیاد بغلمون کنه. نه بابا نه داداش خودم هستم و مامانم!
به درک خودم رو که دارم! هانی اروم تر شد که هامان رو به هانی گفت:
-عشق داداش گریه نکن دیگه باشه؟
هانی سرش رو تکون داد. همون موقع صدای موتور ماشین شد که دیدم پسره زده به چاک! هورا. بچوک حق داشت خیلی از هامان ترسیده بود. اینا پسر نیستن ماشالله پسر دختر نما هستن!
خودم از فکر خودم خندم گرفت و به خودم گفتم:
-منحرف بدبخت!
تو فکر بودم که صدای هامان گوشام رو کر کرد.
-عوضی چرا در رفتی؟
منم رو کردم بهش گفتم :
-میموند تا تو بیشتر میزدیش؟ خب خدا به همه عقل داده بچوک فرار رو به مردن ترجیح داد.
دیدم هیچی نمیگه و با اخم نگاهم میکنه. بیا بخور؟ بیشعور به مولا ارث پدرت دست من نیست! منم با اخم نگاهش کردم. هامان نگاهی به جلو ماشین کرد که چشاش چهارتا شد. ناگهان داد زد:
-سانیا ماشینم!
زورم به هیچ کس نرسه به این وحشی امازونی میرسه. با پرویی تمام گفتم:
-خب چیه؟ قضابلا بود. اصلا خاست خدا بود من در این کار دست نداشتم.
هامان مثل دیوونه ها نگام کرد وگفت:
-زدی ماشینم رو ترکوندی بعد میگی خواست خدا بود؟!
-اره. اصلا همه چی خاست خداست. در کار خدا دخالت نکن فرزندم!
هامان سمتم امد. یا حضرت ادم به خدا من هنوز ارزو دارم. چشمای به خون نشستش رو دیدم. خوناشام کی بودی تو لامصب؟
-سانیا ماشینم کلا تو رفته!
- کجا تو رفته؟ یکم تو رفته حالا با چکش بزن درست میشه! تازه ماشینت بیمه داره پولش رو میده.
-بیمه؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-اوهوم
خندید وگفت:
-پول ماشیم رو از تو حلقومت میکشم بیرون خانوم صادقی!
فازش چیه؟ یه جا سانیا میگه یه جا خانوم صادقی. داداچ فاز تو عجیبه یا فاز متر ما خرابه؟ خیلی خونسرد زل زدم بهش وگفتم :
-بشین تا منم بدم.
هانی که تا اون موقع زل زده بود بهمون گفت:
-بس کنین دیگه اه
هامان دست کرد تو جیبش و سوئیچ ماشینم رو سمتم گرفت وگفت:
-ببین پول ماشین رو که ازت میگیرم. اینم ماشینت صحیح و سالم!
منم ازش گرفتم و سوئیچ ماشینش رو سمتش گرفتم وگفتم :
- منتظر باش تامنم بدم .اینم ماشین شما درب و داغون.
با خشم ازم گرفت ومن مثل منگولا میخندیدم.
سمت هانی رفتم وگفتم:
-وای هانی بسه دیگه گریه. خوبه راننده نشدی خدایی.
هانی بهم نگاه کرد وگفت:
-تویکی خفه شو که دلم میخاد جرت بدم!
منم خودم رو نزدیکش بردم وگفتم :
-بیا... بیاجرم بده...بیا پارم کن.
همون موقع هامان از پشت ماشین ظاهر شد و با چشای گرد شده نگاهم کرد. اوه اوه الان چی برداشت میکنه! دیگه داشتم زیاد سوتی میدادم که گفتم:
-اقا برا بار هزارمین بار ببخشید واینکه من برم دیگه!
هامان - اروم بری تصادف نکنی باز.
چشام رو بستم وسرم رو تکون دادم یعنی برو بابا و زود سوار ماشینم شدم و راه افتادم. از این که ماشین وحشی امازونی رو داغون کرد بودم حس خوبی داشتم.
- ۱۲.۰k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط