ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
پارت ۱۰۵
همون دوستش فرد بود. همون که کلید داشت و بي اومده بود تو خونه..
ناجور بود یهو بپرم جلو و بگم من اومدم و در ضمن احتمالاً دوست نداشت دوستش بدونه.. پس بي حرف و بي صدا به در اتاقم تکیه دادم تا
صداشونو بشنوم..
فرد : اوه بله..ماه ها بهش فك كردي که چطوري ميشه گند زد به دوتا زندگي..
جیمین : برو بابا..
فرد : -خر..حالا گفتی کجاست؟
جیمین : مادرش بیمارستان بستريه..بالا سر اونه..
تند سرمو بلند کردم. دارن درباره من حرف میزنن؟ گنگ و متعـ تب اخم کردم. پس دوستش همه قضایا رو میدونه...
فرد: خوب عوضي يه موقع میومدم که باشه..دلم میخواد ببینمش..ببینم چجور ادمیه .... جیمین چيزي نگفت.
فرد: ولي خريت كردي.. من که میدونم..چنان تیغت بزنه که ازت نمونه..
جیمین : نه..منم اينطور فك ميكردم ولي..يه جورايي خيلي دختر صاف و ساده ایه..
فرد: دخترای صاف و ساده وارد چنين بازيايي نميشن..
لبامو به هم فشردم. راست میگه..
جیمین محکم گفت.... جیمین : دختر صاف و ساده و گرفتاریه فرد.. مجبور بود..ولي....... به نظر دختر خوبیه.. قلبش خیلى پاك و بي تجربه است. از یه لمس ساده..چنان میلرزه و سرخ میشه که باورت نمیشه..
از دفاعش تعجب کردم. واقعا داره درباره من حرف میزنه؟ پس متوجه تمام تغییر حالتام میشه..
جیمین تلخ گفت
جیمین : اولین مرد زندگیشم
فرد: اگه بعد.. زد زیر همه چیز و نقشه هاتو بهم ریخت
جیمین : نمیزنه.. اونجور که من دیدم و شناختمش..حس میکنم دلش نمیاد بزنه..دل نازکه و بعدشم..ازش امضا گرفتم..
فرد : امضا؟
جیمین : روز ازدواجمون همه اون چیزایی که باید رو امضا
کرد.
کرد.. چشمامو باريك كردم.
فرد متعجب گفت
فرد : يعني فهمیده؟همه چیزو میدونه؟
جیمین : نه.. چيزي نميدونه.. اونقدر اشفته بود و استرس داشت و تحت فشار بود که نخونده امضا کرد...... ضربان قلبم بالا رفت.... واي خداا...
من چي رو امضا کرده بودم؟. داغون دستمو به دهنم گرفتم.
فرد خندید و گفت
فرد : تو چه هیولاي کثافت و زرنگي .. لعنتي.. طفلك دختره..پس خيلي ساده است..حساب همه چی رو کردي ديگه اره؟
جیمن گرفته گفت.... جیمین انگار اره..
داشتم خفه میشدم.. خدایا خودت کمکم کن من وارد چه بازي شدم؟ قضیه چیه؟
فرد: كسي ميدونه؟
جیمین : جز تو دنیل و زنش..
فرد: دنیل؟؟
جیمین : هریسون..دنیل هریسون
فرد: اووه...برادره..
پارت ۱۰۵
همون دوستش فرد بود. همون که کلید داشت و بي اومده بود تو خونه..
ناجور بود یهو بپرم جلو و بگم من اومدم و در ضمن احتمالاً دوست نداشت دوستش بدونه.. پس بي حرف و بي صدا به در اتاقم تکیه دادم تا
صداشونو بشنوم..
فرد : اوه بله..ماه ها بهش فك كردي که چطوري ميشه گند زد به دوتا زندگي..
جیمین : برو بابا..
فرد : -خر..حالا گفتی کجاست؟
جیمین : مادرش بیمارستان بستريه..بالا سر اونه..
تند سرمو بلند کردم. دارن درباره من حرف میزنن؟ گنگ و متعـ تب اخم کردم. پس دوستش همه قضایا رو میدونه...
فرد: خوب عوضي يه موقع میومدم که باشه..دلم میخواد ببینمش..ببینم چجور ادمیه .... جیمین چيزي نگفت.
فرد: ولي خريت كردي.. من که میدونم..چنان تیغت بزنه که ازت نمونه..
جیمین : نه..منم اينطور فك ميكردم ولي..يه جورايي خيلي دختر صاف و ساده ایه..
فرد: دخترای صاف و ساده وارد چنين بازيايي نميشن..
لبامو به هم فشردم. راست میگه..
جیمین محکم گفت.... جیمین : دختر صاف و ساده و گرفتاریه فرد.. مجبور بود..ولي....... به نظر دختر خوبیه.. قلبش خیلى پاك و بي تجربه است. از یه لمس ساده..چنان میلرزه و سرخ میشه که باورت نمیشه..
از دفاعش تعجب کردم. واقعا داره درباره من حرف میزنه؟ پس متوجه تمام تغییر حالتام میشه..
جیمین تلخ گفت
جیمین : اولین مرد زندگیشم
فرد: اگه بعد.. زد زیر همه چیز و نقشه هاتو بهم ریخت
جیمین : نمیزنه.. اونجور که من دیدم و شناختمش..حس میکنم دلش نمیاد بزنه..دل نازکه و بعدشم..ازش امضا گرفتم..
فرد : امضا؟
جیمین : روز ازدواجمون همه اون چیزایی که باید رو امضا
کرد.
کرد.. چشمامو باريك كردم.
فرد متعجب گفت
فرد : يعني فهمیده؟همه چیزو میدونه؟
جیمین : نه.. چيزي نميدونه.. اونقدر اشفته بود و استرس داشت و تحت فشار بود که نخونده امضا کرد...... ضربان قلبم بالا رفت.... واي خداا...
من چي رو امضا کرده بودم؟. داغون دستمو به دهنم گرفتم.
فرد خندید و گفت
فرد : تو چه هیولاي کثافت و زرنگي .. لعنتي.. طفلك دختره..پس خيلي ساده است..حساب همه چی رو کردي ديگه اره؟
جیمن گرفته گفت.... جیمین انگار اره..
داشتم خفه میشدم.. خدایا خودت کمکم کن من وارد چه بازي شدم؟ قضیه چیه؟
فرد: كسي ميدونه؟
جیمین : جز تو دنیل و زنش..
فرد: دنیل؟؟
جیمین : هریسون..دنیل هریسون
فرد: اووه...برادره..
- ۱۶.۳k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط