دلنوشتهای برای آنها که مرگ را زندگی میکنند
دلنوشتهای برای آنها که مرگ را زندگی میکنند
این روزها، شب زودتر از همیشه فرامیرسد و صبح نای رسیدن ندارد. انگار نه انگار که تاریکی دشمنانی دارد از دوست نزدیکتر. انگار نه انگار که زمین سرد با هیچ آتشی گرم نمیشود. انگار نه انگار که گور حتی کمعمقترینش باز هم گور است و هولناک…
… هولناک؟ از چه حرف میزنی؟ با کدام متر و معیار؟ اینها که در قلم تو مشتی واژه هراسآورند، برای عدهای از پوست به استخوان نزدیکترند. تو از چیزی میترسی که برای عدهای سرپناه است، خانه است. و چه خودخواهی اگر هنوز وقت غروب از گورستان میترسی، اگر هنوز فکر مرگ آزارت میدهد، وقتی کمی آنسوترت عدهای مرگ را زندگی میکنند.
این روزها، شب زودتر از همیشه فرامیرسد و صبح نای رسیدن ندارد. انگار نه انگار که تاریکی دشمنانی دارد از دوست نزدیکتر. انگار نه انگار که زمین سرد با هیچ آتشی گرم نمیشود. انگار نه انگار که گور حتی کمعمقترینش باز هم گور است و هولناک…
… هولناک؟ از چه حرف میزنی؟ با کدام متر و معیار؟ اینها که در قلم تو مشتی واژه هراسآورند، برای عدهای از پوست به استخوان نزدیکترند. تو از چیزی میترسی که برای عدهای سرپناه است، خانه است. و چه خودخواهی اگر هنوز وقت غروب از گورستان میترسی، اگر هنوز فکر مرگ آزارت میدهد، وقتی کمی آنسوترت عدهای مرگ را زندگی میکنند.
- ۳۳۲
- ۰۵ بهمن ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط