{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دست‌هایت دیگر روی میز آرام نگرفت. نفس‌هایت کوتاه‌تر شد و

دست‌هایت دیگر روی میز آرام نگرفت. نفس‌هایت کوتاه‌تر شد و انگار چیزی درونت سنگین‌تر می‌شد. چند بار به ساعت نگاه کردی؛ عقربه‌ها آرام می‌رفتند جلو، اما برای تو انگار زمین و زمان قفل کرده بودند.

یک‌باره بغضت ترکید. اشک‌هایت بی‌صدا روی گونه‌هایت لغزیدند، ولی خیلی زود صدای هق‌هق در سالن پیچید. سرت را پایین انداخته بودی و شانه‌هایت می‌لرزیدند.

خدمتکارها که پشت سالن ایستاده بودند، هراسان جلو آمدند. یکی‌شان با صدای لرزان گفت:
«خانم… خانم، خواهش می‌کنم گریه نکنید… آقا حتماً تا الان توی راهه…»

دیگری به سرعت لیوان آبی جلویت گذاشت و دستپاچه ادامه داد:
«آروم باشید، گریه برای شما و بچه خوب نیست…»

اما تو بیشتر گریه کردی، دلت بی‌تاب تهیونگ شده بود. نمی‌دانستی چرا، فقط حس می‌کردی اگر همین لحظه او را نبینی، نمی‌توانی آرام شوی. دستت را روی شکمت گذاشتی و با صدایی بریده زمزمه کردی:
«من… من فقط می‌خوام اون بیاد…»

خدمتکارها مضطرب به هم نگاه می‌کردند، جرأت نزدیک‌تر شدن نداشتند. فقط دور و برت ایستاده بودند و زیر لب التماس می‌کردند که آرام شوی.

گریه‌ات شدیدتر می‌شد، نفس‌هایت بریده‌بریده بالا می‌آمدند. شانه‌هایت بی‌وقفه می‌لرزیدند. خدمتکارها رنگشان پریده بود و نگاه‌های مضطربشان مدام بین تو و درِ سالن می‌چرخید.

یکی‌شان با صدای لرزان زیر لب گفت:
«اگه آقا بیاد و ببینه خانم اینجوریه… فکر می‌کنه ما کوتاهی کردیم…»

دیگری دست‌هایش را محکم جلوی پیش‌بندش قلاب کرده بود و زمزمه کرد:
«آره… اگه فکر کنه ما نتونستیم مراقب باشیم…» صدایش شکست و به تو نگاه کرد، اشک در چشم‌های خودش هم جمع شده بود.

آن‌ها دور و برت می‌چرخیدند، بی‌آنکه جرأت دست‌زدن یا نزدیک‌تر شدن داشته باشند. هر کدامشان به شکلی سعی می‌کردند آرامت کنند—یکی لیوان آب را جلوتر هل می‌داد، یکی با دستمالی لرزان اشک‌های روی میز را پاک می‌کرد—اما هیچ‌کدام جرأت لمس کردن تو را نداشتند.

صدای گریه‌ات در سالن می‌پیچید و آن‌ها فقط زیر لب دعا می‌کردند:
«خدایا… آقا زودتر بیاد… اگه دیر کنه…»

ترس در چشم‌هایشان بود، ترسی از اینکه با اولین نگاه سرد تهیونگ همه‌ی تقصیرها را گردن آن‌ها بیندازد.
دیدگاه ها (۰)

خب کنیچیوا چطورین خوبین امممم از اف بیرون اومدم

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p55اما قبل از اینکه چیزی بگه، خدمتکار جوا...

#آیا_ارواح_میتوان_زنده_شدPT:6میا تکان نخوردصدای مادرش دوباره...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣8️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣو-هیوک بعد از چند دق...

🖤 پارت ۴۱ | «قدرت واقعی»تصویر خواهر لانا هنوز روی مانیتور بو...

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️𝒜 𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝒟𝒶𝓃𝒸𝑒 𝒾𝓃 𝓉𝒽𝑒 𝑀𝒾𝒹𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒞𝓇𝒾𝓂𝓈𝑜𝓃 ...

P11جئون وارد سالن شد.همه سرها پایین رفت.— ارباب.صدای قدم‌های...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۹: شب اولدر اتاق بسته شد.صدای قدم‌های یه‌...

یک ماه بعد...عمارت از همیشه باشکوه‌تر شده بود.همه‌جا با گل‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط