{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 71

پارت 71
مامان: چه ربطی داره اونجا مگه چی داره اینجا نداره
چرا مامان از صحبت این جوری بامن صحبت می کنه
من: خب
بابا:ولش دختر برو لباس بپوش دیر میشه ها
من: چشم
رفتم بالا یه مانتو لی و شروار لی پوشیم که طرح پارگی داشت یه شال لی هم گذاشتم کتونی پوشیدم کیف لی برداشتم کارت و کیف پولو گذاشتم یه خط چشم ریز کشیدم و یه رژ صورتی زدم خب برو که رفتیم از پله ها داشتم می رفتم که صدای بابا و مامان می اومد درباره من حرف میزدن
بابا:چرا با دختره این جوری حرف زدی بهش بر خورد
مامان:همینه دیگه بخندم بهش پرو میشه سواری هم می خواد
بابا:حالت خوبه باز خواهرت گوشتو پر کرده
مامان: ببین چی میگم تو هم سنگین باش تا بفهمه اینجا کجاس کار نداری می خواهد تاپ و شروار به پوشه بیاد پایین حیا نداره اره وقتی پدرو مادری نداشته
این زنه نمی دونه من کیم چجوری این جوری درباره من حرف میزنی
مامان:تازه حتما می خواهد ما پول خرج اون سگم بدیم نمیریاا گفته باشم
بابا:معلومه چی میگی سارا هستا تو که بهتر جریان می دونی
مامان:ولم کن بابا
از پله ها اومدم پایین سگ تو باکس گذاشتم
من: باباجون من میرم شما نمی خواهد بیای
بابا: چرا گلم میام
من: نه خودم و انا می ریم
مامان:عزیزم تو که ماشین نداری بزار رامین بیاد
من: نه ممنون به مایکل گفتم ماشینمو بیاره دم در با اجازه
مامان:به سلامت
فکرشم نمی کردم مامان این جوری باشه راسته که ادم کم کم می شناسی نشستم تو ماشین مایکل رانندگی می کرد
مایکل:چی اخم انا خانم اورده بیرون
من: هیچی مایکل چرا من بدبختم
مایکل:اه بابا ول کن دیگه انا
من: خب خانمت چطوره
مایکل:اونم خوبه دارم بابا میشم
من: چه خوب مبارک باشه به انی میگم برات کادو بفرسته
مایکل:نه بابا نمی خواهد
رفتیم دامپزشکی کلا جریان خونه یادم رفت سگ بردن واکسن بزنن بعدم ارایشگاه ببرن من و مایکل داشتیم خرید می کردیم براش
یهو بابا اومد
من: چرا اومدین
بابا: دوست داشتم ایشون کین
من: اها ایشون مایکل رفیق من و جاسوس مامان انی از من براش خبر ببره
مایکل:سلام انا دربارتون خیلی طریف کردن
بابا:همین طور شما
اقا من درگیر خرید بودم این مردا در حال کپ
من: مایکل اومدی کمک من ایا
مایکل:اه بابا انا جون این پدر شوهرت خیلی باحاله
بابا:شما هم خیلی خوبین
مایکل بغلم کرد مثلا از دلم در بیاره
من:داداش ایرانه ها
بابا کج کج نگام می کرد معلومه بدش اومد
من: تازه مایکل پدر شوهرم نیستش هنوز قراری نیست
انگار بابا فهمید حرفاشونو شنیدم
اقا یه عالمه لباس براش خریدم کفش
مایکل:فکر نکنم با کفش راه بره
من: به تو چه
اسباب بازی خریدم براش یه بکس سفید خونه بنفش و سفید بود خریدم یه رگن و شیش تا پت
مایکل:هی بچه من اینقدر لباس نداره این سگ دارع
چشم غره براش رفتم
دیدگاه ها (۰)

پارت72بابا:کمه باید بازم بگیریممن: اوهوم اما برای امروز بسهح...

پارت73نرگس:چیکار کنیممن: بمون تا رایان اخر هفته بیاد ببینیم ...

پارت70رفتم سریع یه دوش گرفتم وسایلی که باید می بردمو برداشتم...

پارت69رایان: مشکلی نیست بابا می بینی کهصداش عصبی بود انگار ب...

#قلبی_در_دو_بدنP5وقت ناهار شد رفتم ناهارمو خوردم و رفتم تو ا...

گل گرفتم و رفتم قبرستون سر قبر مامان و بابام رسید دسته گلا ر...

رمان :قرار داد سر نوشت

رمان : قلب در تاریکی

پارت ۲۵

پارت. ۲۸

رمان آرام باش

shede and shineپارت 8+رفتیم خونه تو اتاقم دراز کشیدم که گوشی...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part55صدای جیغ و دادای مامان میومدمامان:نفسسس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط