رززخمیمن
#رز_زخمی_من
part. 93
*جونگکوک برای ات یه ابمیوه اورد.*
جونگکوک. بخور
ات. ممنون
*در حالی که جونگکوک دراز کشیده بود،اا رو کشید توی بغلش سر ات رو روی شکمش گذاشت و موهای ات رو نوازش میکرد.*
ات. با اینکه خیلی اذیتت میکنم، دوستت دارم
*لبخند خیلی گردی روی لب های جونگکوک نشست،ذستشو سمت گوش ات برد و نوازش میکرد.ات ابمیوه رو با نی هورت میکرد.*
جونگکوک. مثلیه جوجه از اسمون پریدی افتادی توی قلبم
ات. من بال دارم نمیوفتم
جونگکوک. اره ولی بالات خیلی کوچولوعه که روی هوا نگهت داره
ات. اگه به اذیت کردنم ادامه بدی دوباره قهر میکنم
جونگکوک. منم دوباره نازت رو میخرم
*ات خندید با صدای نازک خنده ات قلب جونگکوک بیشتر گرم میشد.
دست جونگکوک سمت چونه ات رفت و چونه ات رو نوازش میکرد،دستش رو بالا تر برد و لب های ات رو نوازش میکرد،ات انگشت جونگکوک رو بین دندون هاش گرفت.
جونگکوک هیچ تلاشی برای ازاد کردن انگشتش نکرد،ات انگشت جونگکوک رو خیلی آروم جوید،که خنده جونگکوک بلند شد.*
جونگکوک. بچه کوچولو شدی؟؟*خنده*
ات. نه
*جونگکوک پیشونی ات رو بوسید،که در اتاق زده شد.جونگکوک در اتاق رو باز کرد.هلنا جونگکوک رو بغل کرد و با یک بطری مشروب که توی دستش بود اومد داخل.*
هلنا. سلام ات
ات. سلام
*هلنا میخواست روی تخت بشینه که جونگکوک یه صندلی براش گذاشت.*
جونگکوک. روی تخت نه
هلنا. باشه، خوب چه خبر، فکر میکردم تنها باشی
جونگکوک. من یه همسر دارم، دلیلی برای تنهایی خودم نمیبینم.
هلنا. اره درسته، تو ازدواج کردی، ولی فکر میکردم چون ازدواجت قرار دادی هست نخوای با همسر قراردادیت توی یه اتاق باشی.
ات. اینجا دیگه چیزی به اسم قرارداد وجود نداره، ولی شاید وجود تو اینجا شاید، ولی بین من و جونگکوک، نه!
هلنا. یعنی داری میگی که ازدواجت با جونگکوک فقط یک برگه نیست؟
#فیک
part. 93
*جونگکوک برای ات یه ابمیوه اورد.*
جونگکوک. بخور
ات. ممنون
*در حالی که جونگکوک دراز کشیده بود،اا رو کشید توی بغلش سر ات رو روی شکمش گذاشت و موهای ات رو نوازش میکرد.*
ات. با اینکه خیلی اذیتت میکنم، دوستت دارم
*لبخند خیلی گردی روی لب های جونگکوک نشست،ذستشو سمت گوش ات برد و نوازش میکرد.ات ابمیوه رو با نی هورت میکرد.*
جونگکوک. مثلیه جوجه از اسمون پریدی افتادی توی قلبم
ات. من بال دارم نمیوفتم
جونگکوک. اره ولی بالات خیلی کوچولوعه که روی هوا نگهت داره
ات. اگه به اذیت کردنم ادامه بدی دوباره قهر میکنم
جونگکوک. منم دوباره نازت رو میخرم
*ات خندید با صدای نازک خنده ات قلب جونگکوک بیشتر گرم میشد.
دست جونگکوک سمت چونه ات رفت و چونه ات رو نوازش میکرد،دستش رو بالا تر برد و لب های ات رو نوازش میکرد،ات انگشت جونگکوک رو بین دندون هاش گرفت.
جونگکوک هیچ تلاشی برای ازاد کردن انگشتش نکرد،ات انگشت جونگکوک رو خیلی آروم جوید،که خنده جونگکوک بلند شد.*
جونگکوک. بچه کوچولو شدی؟؟*خنده*
ات. نه
*جونگکوک پیشونی ات رو بوسید،که در اتاق زده شد.جونگکوک در اتاق رو باز کرد.هلنا جونگکوک رو بغل کرد و با یک بطری مشروب که توی دستش بود اومد داخل.*
هلنا. سلام ات
ات. سلام
*هلنا میخواست روی تخت بشینه که جونگکوک یه صندلی براش گذاشت.*
جونگکوک. روی تخت نه
هلنا. باشه، خوب چه خبر، فکر میکردم تنها باشی
جونگکوک. من یه همسر دارم، دلیلی برای تنهایی خودم نمیبینم.
هلنا. اره درسته، تو ازدواج کردی، ولی فکر میکردم چون ازدواجت قرار دادی هست نخوای با همسر قراردادیت توی یه اتاق باشی.
ات. اینجا دیگه چیزی به اسم قرارداد وجود نداره، ولی شاید وجود تو اینجا شاید، ولی بین من و جونگکوک، نه!
هلنا. یعنی داری میگی که ازدواجت با جونگکوک فقط یک برگه نیست؟
#فیک
- ۴۵.۵k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط