بوسه دردناک )
بوسه دردناک )
پارت ۱۰۳
تهیونگ به شدت درونش غم میچرخید حس ای که درونش قلبش موج میزد و خستگی را درونش به وجود میآورد تمام لحظه های که بدون الکس گذراند تمام بدی های که بهش کرده بود باعث بغض مانند سنگ کوه میچرخید آروم و با غم زل زد به الکس
تهیونگ: به دخترم اجازه بزرگ شدن میدن ؟
الکس از این سوال تعیونگ جا خورد اصلا نمیفهمید که چیمیگه شاید هم مست شده بود
الکس : کی .. چی داری میگی حالت خوب نیست کیم
تهیونگ با غم پر از درونش پزخند زد سپس دست الکس را برداشت و گذاشت روی گونش آروم پلک رو هم گذاشت و همچنین هم شد سمت شانه و سینه الکس و بدون مکثی سرش را گذاشت این حسی بود این دردی بود درونش موج میزد آغوش گرم الکس برایش مثل کوه پشت اش بود نرم دستش را روی پهلو الکس گذاشت هنسی کار خودش را انجام داده بود و به شدت تهیونگ را از خود بی خود کرده بود ... تنها چیزی که درونش میبود غم بود ... تنهایی بود درد بود نبود عشق بود زخم عشق بود خنجر خورد از پدرش .... تنهایی بیشتر درد دلش را به وجه زیادی میبرد آروم و بدون حرفی گوشه چشم اش خیس اشک شد ...
تهیونگ: نمیزارن که خوشبخت بشیم
الکس نرم و با عشق دستش را برد سمت موهای تهیونگ و آن ها را ناز کرد مثل پسر بچه ای که در آغوش مادرش پنهان شده بود مثل پسر بچه یتیمی که از پرورشگاه فرار کرده باشد و زیر درخت ای که سایه در تابستان گرم بهش میداد الکس با عشق و آرومی گفت
الکس : تهیونگ.. ! چرا اینجوری میگی بیا از اول شروع کنیم تا نشونت بدم بازم خوشبخت میشیم
تهیونگ سرش را در بدن و لباس الکس پنهان نمود و بیشتر بهش نزدیک شد بلافاصله با لحن خسته خودش گفت
تهیونگ: خاطرات بد همیشه بد میمیوند و آدم های بد هم تا آخره امر زنده نمیمونند
الکس ؛ هیچ ربطی نداره تهیونگ.. این حرفت با حرفم و سوالی که پرسیدی
تهیونگ: خانم دکتر !
الکس: بله ..
تهیونگ: یادتع گفتی اگه برنده شدم هر کاری برام انجام میدی ؟ خانم دکتر
الکس آروم گفت
الکس : اوهمم
تهیونگ همچنان با صدا پر از غم و اندوهی فراوان از باران درد و تنهایی خودش گفت
تهیونگ: درستش کن ... قلب زخمی منو درد درونم رو درست کن دکترم شو و درمانم کن خانم دکتر
پارت ۱۰۳
تهیونگ به شدت درونش غم میچرخید حس ای که درونش قلبش موج میزد و خستگی را درونش به وجود میآورد تمام لحظه های که بدون الکس گذراند تمام بدی های که بهش کرده بود باعث بغض مانند سنگ کوه میچرخید آروم و با غم زل زد به الکس
تهیونگ: به دخترم اجازه بزرگ شدن میدن ؟
الکس از این سوال تعیونگ جا خورد اصلا نمیفهمید که چیمیگه شاید هم مست شده بود
الکس : کی .. چی داری میگی حالت خوب نیست کیم
تهیونگ با غم پر از درونش پزخند زد سپس دست الکس را برداشت و گذاشت روی گونش آروم پلک رو هم گذاشت و همچنین هم شد سمت شانه و سینه الکس و بدون مکثی سرش را گذاشت این حسی بود این دردی بود درونش موج میزد آغوش گرم الکس برایش مثل کوه پشت اش بود نرم دستش را روی پهلو الکس گذاشت هنسی کار خودش را انجام داده بود و به شدت تهیونگ را از خود بی خود کرده بود ... تنها چیزی که درونش میبود غم بود ... تنهایی بود درد بود نبود عشق بود زخم عشق بود خنجر خورد از پدرش .... تنهایی بیشتر درد دلش را به وجه زیادی میبرد آروم و بدون حرفی گوشه چشم اش خیس اشک شد ...
تهیونگ: نمیزارن که خوشبخت بشیم
الکس نرم و با عشق دستش را برد سمت موهای تهیونگ و آن ها را ناز کرد مثل پسر بچه ای که در آغوش مادرش پنهان شده بود مثل پسر بچه یتیمی که از پرورشگاه فرار کرده باشد و زیر درخت ای که سایه در تابستان گرم بهش میداد الکس با عشق و آرومی گفت
الکس : تهیونگ.. ! چرا اینجوری میگی بیا از اول شروع کنیم تا نشونت بدم بازم خوشبخت میشیم
تهیونگ سرش را در بدن و لباس الکس پنهان نمود و بیشتر بهش نزدیک شد بلافاصله با لحن خسته خودش گفت
تهیونگ: خاطرات بد همیشه بد میمیوند و آدم های بد هم تا آخره امر زنده نمیمونند
الکس ؛ هیچ ربطی نداره تهیونگ.. این حرفت با حرفم و سوالی که پرسیدی
تهیونگ: خانم دکتر !
الکس: بله ..
تهیونگ: یادتع گفتی اگه برنده شدم هر کاری برام انجام میدی ؟ خانم دکتر
الکس آروم گفت
الکس : اوهمم
تهیونگ همچنان با صدا پر از غم و اندوهی فراوان از باران درد و تنهایی خودش گفت
تهیونگ: درستش کن ... قلب زخمی منو درد درونم رو درست کن دکترم شو و درمانم کن خانم دکتر
- ۱۵.۷k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط