{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند ساعت پیش یه خاطره اومد تو ذهنم که تو انباری گیر کرده

چند ساعت پیش یه خاطره اومد تو ذهنم که تو انباری گیر کرده بودم و داشتم میمردم-
بعد رفتم به ننم گفتم گفت همچین اتفاقی برات نیفتاده-
از همه پرسیدم گفتن تریاک میکشی-؟
ولی نمیدونم چرا انگار خاطرهه واقعیه-
بخداکصخلشدم-💔💔💔💔💔
دیدگاه ها (۴)

سرنوشت(ویو رایا)چند ساعت گذشته بود و شوگا هنوز برنگشته بود.ر...

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

پارت ۱ساعت ۱۲ و ۱۵ دقیقه ی شب_جونگکوک:بعد از ۱۷ ساعت کار و د...

نام رمان (عشق میان ما

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟕جین گفت:_ راستی امروز جیمین رو دیدم.با شن...

★دوست بچگی...p¹در حال کار کردن روی پروژه بودم که موبایلم زنگ...

وقتی دابمسش گرفتی ولی...🙃🎀ویو نویسنده اون ور پسرک داستان ما ...

part 8همینجوری داشتم نگاش میکردم که چشمش به من خورد چند لحظه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط