🖤 قراردادی که واقعی شد
🖤 قراردادی که واقعی شد
پارت ۳۰ | مادرم زنده است — بخش دوم
صبح روز بعد.
ساعت یازده و پنجاه دقیقه.
هانا جلوی ساختمان K-17 ایستاده بود.
قرار بود تنها وارد شود.
اما چند متر دورتر...
ماشین جونگکوک پارک شده بود.
داخل ماشین، تهیونگ و دوها هم بودند.
دوها گفت:
— فکر میکنی متوجه میشه؟
جونگکوک به ساختمان خیره شد.
— قطعاً.
تهیونگ پرسید:
— پس چرا دنبالش اومدیم؟
جونگکوک آرام گفت:
— چون گفت تنها بره.
مکث کرد.
— نگفت ما حق نداریم مراقبش باشیم.
---
هانا وارد ساختمان شد.
راهرو خالی بود.
یک چراغ بالای سرش چشمک میزد.
گوشیاش لرزید.
پیام جدید:
«طبقهی دوم. درِ آخر.»
هانا از پلهها بالا رفت.
به در آخر رسید.
دستش رو روی دستگیره گذاشت.
چند ثانیه مکث کرد.
بعد در رو باز کرد.
اتاق خالی بود.
فقط یک صندلی کنار پنجره.
و یک مانیتور روشن.
تصویر زنی روی صفحه ظاهر شد.
هانا نفسش بند آمد.
— مامان...
زن لبخند زد.
— هانا.
اشک از چشم هانا سرازیر شد.
— واقعاً خودتی؟
زن سرش رو تکون داد.
— آره، دخترم.
هانا یک قدم جلو رفت.
— کجایی؟ چرا برنمیگردی؟
مادرش با ناراحتی گفت:
— چون هنوز نمیتونم.
— چرا؟
زن به دوربین نگاه کرد.
— چون کسی که منو اینجا نگه داشته...
مکث کرد.
— همون کسیه که قرارداد تو و جونگکوک رو نوشته.
هانا خشکش زد.
— چی؟
مادرش ادامه داد:
— هانا، قرارداد از اول برای ازدواج نبود.
تصویر لرزید.
— برای باز کردن آخرین قفل بود.
هانا آرام پرسید:
— چه قفلی؟
مادرش جواب داد:
— قفلی که فقط تو و جونگکوک میتونید بازش کنید.
ناگهان تصویر قطع شد.
هانا برگشت.
در اتاق باز بود.
اما کسی پشت در ایستاده بود.
صدای آشنایی گفت:
— بالاخره رسیدی.
هانا خشکش زد.
آرام برگشت.
و با دیدن چهرهی مرد، تمام بدنش یخ کرد.
— تو...
مرد لبخند زد.
— دلت برای من تنگ نشده بود؟
هانا حتی نمیتوانست حرف بزند.
چون آن مرد...
کسی بود که هشت سال تمام فکر میکرد مرده.
پارت بعد: حقیقتی که پشت قرارداد پنهان شده بود...
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
پارت ۳۰ | مادرم زنده است — بخش دوم
صبح روز بعد.
ساعت یازده و پنجاه دقیقه.
هانا جلوی ساختمان K-17 ایستاده بود.
قرار بود تنها وارد شود.
اما چند متر دورتر...
ماشین جونگکوک پارک شده بود.
داخل ماشین، تهیونگ و دوها هم بودند.
دوها گفت:
— فکر میکنی متوجه میشه؟
جونگکوک به ساختمان خیره شد.
— قطعاً.
تهیونگ پرسید:
— پس چرا دنبالش اومدیم؟
جونگکوک آرام گفت:
— چون گفت تنها بره.
مکث کرد.
— نگفت ما حق نداریم مراقبش باشیم.
---
هانا وارد ساختمان شد.
راهرو خالی بود.
یک چراغ بالای سرش چشمک میزد.
گوشیاش لرزید.
پیام جدید:
«طبقهی دوم. درِ آخر.»
هانا از پلهها بالا رفت.
به در آخر رسید.
دستش رو روی دستگیره گذاشت.
چند ثانیه مکث کرد.
بعد در رو باز کرد.
اتاق خالی بود.
فقط یک صندلی کنار پنجره.
و یک مانیتور روشن.
تصویر زنی روی صفحه ظاهر شد.
هانا نفسش بند آمد.
— مامان...
زن لبخند زد.
— هانا.
اشک از چشم هانا سرازیر شد.
— واقعاً خودتی؟
زن سرش رو تکون داد.
— آره، دخترم.
هانا یک قدم جلو رفت.
— کجایی؟ چرا برنمیگردی؟
مادرش با ناراحتی گفت:
— چون هنوز نمیتونم.
— چرا؟
زن به دوربین نگاه کرد.
— چون کسی که منو اینجا نگه داشته...
مکث کرد.
— همون کسیه که قرارداد تو و جونگکوک رو نوشته.
هانا خشکش زد.
— چی؟
مادرش ادامه داد:
— هانا، قرارداد از اول برای ازدواج نبود.
تصویر لرزید.
— برای باز کردن آخرین قفل بود.
هانا آرام پرسید:
— چه قفلی؟
مادرش جواب داد:
— قفلی که فقط تو و جونگکوک میتونید بازش کنید.
ناگهان تصویر قطع شد.
هانا برگشت.
در اتاق باز بود.
اما کسی پشت در ایستاده بود.
صدای آشنایی گفت:
— بالاخره رسیدی.
هانا خشکش زد.
آرام برگشت.
و با دیدن چهرهی مرد، تمام بدنش یخ کرد.
— تو...
مرد لبخند زد.
— دلت برای من تنگ نشده بود؟
هانا حتی نمیتوانست حرف بزند.
چون آن مرد...
کسی بود که هشت سال تمام فکر میکرد مرده.
پارت بعد: حقیقتی که پشت قرارداد پنهان شده بود...
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۹۱
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط