رمان:
رمان:
💋 سزاوار مرگ 💋
به قلم:
👸 رز و رزان 👸
👈 فصل پنجم👉
دلم نمی خواست که بمیرم ولی زنده بودن هم دیگه فایده نداشت ... اشک روی صورتمو پوشونده بود ... تیغ رو روی رگ دست چپم گذاشتم و بدون معطل کردن تیغ رو روی رگم کشیدم ... یه سوز خیلی بدی تو تموم وجودم ایجاد شد ... ولی با یه بار فایده نداشت ... دوباره روی همون خط قبلی که کشیده بودم تیغ رو کشیدم ... یکبار دیگه هم دوباره کشیدم ... خون روی تخت و تموم لباسام ریخته بود ... دیگه حس تکون خوردن نداشتم ... کم کم احساس کردم که داره سردم میشه ... صدای در زدن و جیغ زدن الناز میومد ... مثل این که فهمیده بود قصدم چیه ... ولی دیگه من کار خودمو کرده بودم ... با همین فکر ها چشمام کم کم بسته شد و دیگه به جز رنگ سیاه چیزی نبود ...
الناز :
وقتی که النا با اون حالش وارد خونه شد هم ترسیدم و هم تعجب کردم ... بدون هیچ حرفی به اتاقش رفت ... هیچکس چیزی نگفت چون دیگه این رفتار های النا برای هممون عادی شده بود ... چند دقیقه که گذشت صدایی از اتاق النا بیرون نیومد ... رفتم دم در اتاقش و با دستم به در ضربه زدم و صداش کردم ولی هیچی نگفت ... دوباره همین کارو کردم ولی بازم النا هیچی نگفت ... کم کم ترس تموم وجودمو گرفت ... میترسیدم بلایی سر خودش بیاره ... ایندفعه با مشت به در کوبیدم و با صدایی که شبیه به جیغ بود گفتم :(( الناااا ... النا چرا جواب نمیدی ... تو رو جون بابا بیا این در رو باز کن ... النا با تو ام ... النااااااااا...)) وقتی دیدم اینجوری فایده نداره رفتم تو پذیرایی پیش آرشاوین و بهش گفتم :(( آرشاوین ... بدو بیا در اتاق ال..النا رو بش..بشکن ... وقتی که صداش میکنم... هیچ جوابی نمیده ..ت..تو رو خدا بیا ... من میترسم بلایی سر خودش بیاره ... )) وقتی این حرف ها رو به آرشاوین گفتم سریع خودشو به اتاق النا رسوند و بعد از چند بار سعی تونست در اتاق النا رو بشکنه ...
چیزیو که میدیدم نمی خواستم باور کنم ... النا روی تخت افتاده بود و دورش پر خون بود ... با سرعت به سمتش رفتم و سرش رو روی پام گذاشتم و با گریه گفتم :(( النا...خواهرم... تو رو خدا بلند شو ... این چه کاریه که کردی ... النااااااا... )) گریم گرفت ... زجه زدم ... آرشاوین که وقتی این صحنرو دید سریع به آمبولانس خبر داد ...
آمبولانس که رسید سریع النا رو گذاشتن تو ماشین ... وقتی میخواستم سوار آمبولانس بشم مامان رو دیدم که یه دستش توی دست ارسلان بود و اون یکی دستش پر بود از انواع میوه ، ولی وقتی که من و دید که دارم سوار آمبولانس میشم میوه ها از دستش افتاد و دست ارسلان رو محکم تر گرفت و سرعت قدم هاش رو بیشتر کرد و اومد و رو به روی آمبولانس وایساد ... وقتی النا رو روی تخت دید که دستش و همه ی لباس هاش خونیه ، دست ارسلان رو ول کرد و سریع به داخل ماشین رفت و با دو تا دستش صورت النا رو گرفت و گفت :(( النا ، دخترم ... الناااا .. چشماتو باز کن دخترم ... الناااااا .. )) وقتی دیدم مامان داره اینجوری جیغ میزنه گفتم :(( مامان بیا ما با ماشین بریم بیمارستان .)) وقتی این حرفو زدم مامانم به من نگاه کرد و اومد طرفم و یه سیلی زد تو صورتم و گفت :(( دو دقیقه نبودم خونه ، ببین چه بلایی سر دخترم اومده ... نتونستی مواظب خواهرت باشی ، نه ؟؟ )) من که تو بهت اون سیلی بودم که بهم زده بود با حرف آخرش به خودم اومدم و گفتم :(( مامان بب..ببخشید مامان ... تو رو خدا الان با ما بیا بریم تو ماشین . )) دست مامان رو گرفتم و دنبال خودم کشوندم تا به ماشین آرشاوین رسیدیم و در رو باز کردم و ارسلان و مامان پشت نشستن در رو بستم و رفتم خودم هم روی صندلی جلو نشستم و آرشاوین راه افتاد دنبال آمبولانس ... به بیمارستان که رسیدیم النا رو از ماشین بیرون آوردند و روی برانکارد گذاشتند و با سرعت به داخل بیمارستان بردند ... من و مامان هم به دنبالشون رفتیم ولی به آرشاوین گفتم که بمونه و مواظب ارسلان باشه ...
منتظر خبر دکتر بودیم که دیدم مامان داره تو راهرو قدم میزنه و همش گریه میکنه .. خواستم بلند شم و برم پیشش تا آرومش کنم که یهو دیدم مامان ایستاد و بعدش غش کرد و روی زمین افتاد ... با سرعت به سمتش رفتم و گفتم :(( مامان ... مامان جونم ... ماااااماااان . )) با صدای جیغ من همه ی پرستار ها ریختند توی اون قسمت از بیمارستان و کمک کردند مامان رو به یکی دیگه از اتاق ها ببریم ولی نزاشتن من برم پیشش ...
4 ساعت بعد ...
منتظر خبر دکتر ها بودم که یه دکتر از قسمتی که النا رو برده بودند اومد بیرون...
ادامه در فصل 6 ...
نویسنده :
@Queen.roz
@queen.rozan
#رز
#رزان
💋 سزاوار مرگ 💋
به قلم:
👸 رز و رزان 👸
👈 فصل پنجم👉
دلم نمی خواست که بمیرم ولی زنده بودن هم دیگه فایده نداشت ... اشک روی صورتمو پوشونده بود ... تیغ رو روی رگ دست چپم گذاشتم و بدون معطل کردن تیغ رو روی رگم کشیدم ... یه سوز خیلی بدی تو تموم وجودم ایجاد شد ... ولی با یه بار فایده نداشت ... دوباره روی همون خط قبلی که کشیده بودم تیغ رو کشیدم ... یکبار دیگه هم دوباره کشیدم ... خون روی تخت و تموم لباسام ریخته بود ... دیگه حس تکون خوردن نداشتم ... کم کم احساس کردم که داره سردم میشه ... صدای در زدن و جیغ زدن الناز میومد ... مثل این که فهمیده بود قصدم چیه ... ولی دیگه من کار خودمو کرده بودم ... با همین فکر ها چشمام کم کم بسته شد و دیگه به جز رنگ سیاه چیزی نبود ...
الناز :
وقتی که النا با اون حالش وارد خونه شد هم ترسیدم و هم تعجب کردم ... بدون هیچ حرفی به اتاقش رفت ... هیچکس چیزی نگفت چون دیگه این رفتار های النا برای هممون عادی شده بود ... چند دقیقه که گذشت صدایی از اتاق النا بیرون نیومد ... رفتم دم در اتاقش و با دستم به در ضربه زدم و صداش کردم ولی هیچی نگفت ... دوباره همین کارو کردم ولی بازم النا هیچی نگفت ... کم کم ترس تموم وجودمو گرفت ... میترسیدم بلایی سر خودش بیاره ... ایندفعه با مشت به در کوبیدم و با صدایی که شبیه به جیغ بود گفتم :(( الناااا ... النا چرا جواب نمیدی ... تو رو جون بابا بیا این در رو باز کن ... النا با تو ام ... النااااااااا...)) وقتی دیدم اینجوری فایده نداره رفتم تو پذیرایی پیش آرشاوین و بهش گفتم :(( آرشاوین ... بدو بیا در اتاق ال..النا رو بش..بشکن ... وقتی که صداش میکنم... هیچ جوابی نمیده ..ت..تو رو خدا بیا ... من میترسم بلایی سر خودش بیاره ... )) وقتی این حرف ها رو به آرشاوین گفتم سریع خودشو به اتاق النا رسوند و بعد از چند بار سعی تونست در اتاق النا رو بشکنه ...
چیزیو که میدیدم نمی خواستم باور کنم ... النا روی تخت افتاده بود و دورش پر خون بود ... با سرعت به سمتش رفتم و سرش رو روی پام گذاشتم و با گریه گفتم :(( النا...خواهرم... تو رو خدا بلند شو ... این چه کاریه که کردی ... النااااااا... )) گریم گرفت ... زجه زدم ... آرشاوین که وقتی این صحنرو دید سریع به آمبولانس خبر داد ...
آمبولانس که رسید سریع النا رو گذاشتن تو ماشین ... وقتی میخواستم سوار آمبولانس بشم مامان رو دیدم که یه دستش توی دست ارسلان بود و اون یکی دستش پر بود از انواع میوه ، ولی وقتی که من و دید که دارم سوار آمبولانس میشم میوه ها از دستش افتاد و دست ارسلان رو محکم تر گرفت و سرعت قدم هاش رو بیشتر کرد و اومد و رو به روی آمبولانس وایساد ... وقتی النا رو روی تخت دید که دستش و همه ی لباس هاش خونیه ، دست ارسلان رو ول کرد و سریع به داخل ماشین رفت و با دو تا دستش صورت النا رو گرفت و گفت :(( النا ، دخترم ... الناااا .. چشماتو باز کن دخترم ... الناااااا .. )) وقتی دیدم مامان داره اینجوری جیغ میزنه گفتم :(( مامان بیا ما با ماشین بریم بیمارستان .)) وقتی این حرفو زدم مامانم به من نگاه کرد و اومد طرفم و یه سیلی زد تو صورتم و گفت :(( دو دقیقه نبودم خونه ، ببین چه بلایی سر دخترم اومده ... نتونستی مواظب خواهرت باشی ، نه ؟؟ )) من که تو بهت اون سیلی بودم که بهم زده بود با حرف آخرش به خودم اومدم و گفتم :(( مامان بب..ببخشید مامان ... تو رو خدا الان با ما بیا بریم تو ماشین . )) دست مامان رو گرفتم و دنبال خودم کشوندم تا به ماشین آرشاوین رسیدیم و در رو باز کردم و ارسلان و مامان پشت نشستن در رو بستم و رفتم خودم هم روی صندلی جلو نشستم و آرشاوین راه افتاد دنبال آمبولانس ... به بیمارستان که رسیدیم النا رو از ماشین بیرون آوردند و روی برانکارد گذاشتند و با سرعت به داخل بیمارستان بردند ... من و مامان هم به دنبالشون رفتیم ولی به آرشاوین گفتم که بمونه و مواظب ارسلان باشه ...
منتظر خبر دکتر بودیم که دیدم مامان داره تو راهرو قدم میزنه و همش گریه میکنه .. خواستم بلند شم و برم پیشش تا آرومش کنم که یهو دیدم مامان ایستاد و بعدش غش کرد و روی زمین افتاد ... با سرعت به سمتش رفتم و گفتم :(( مامان ... مامان جونم ... ماااااماااان . )) با صدای جیغ من همه ی پرستار ها ریختند توی اون قسمت از بیمارستان و کمک کردند مامان رو به یکی دیگه از اتاق ها ببریم ولی نزاشتن من برم پیشش ...
4 ساعت بعد ...
منتظر خبر دکتر ها بودم که یه دکتر از قسمتی که النا رو برده بودند اومد بیرون...
ادامه در فصل 6 ...
نویسنده :
@Queen.roz
@queen.rozan
#رز
#رزان
- ۹.۵k
- ۲۴ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط