رمان عشق در اولین نگاه
رمان عشق در اولین نگاه
پارت ششم
سوار اسانسور شدیم و رفتیم بالا طبقه اول بودن
_عسل خوب میگفتی طبقه اولین نیازی به اسانسور نبود اخه
.عسل.چه فرقی میکنه حالا که سوار شدی نکنه میترسی؟
_نه تنبلی همچین اجازه ایی رو بهم نمیده
.عیل.دمت گرم که از منم تنبل تری
_خخخخ روانی
اسانسور ایستاد
هردو پیاده شدیم
دم خونشون پر بود از کفشای جور وا جور زنونه
خونشون تک واحد بود رو کردم سمتش،و سوالی که برام پیش امده بود و پرسیدم
_تو مجتمع فقط واحد شما تک واحدیه؟
.عسل.نه کلا این اپارتمان تک واحدیه
_اها چرا در نمیزنی
.عسل.اوه اوه اصلا حواسم نبودا
در زد و یه دختر که یه شیش فت سالی از ما بزرگتر میزد درو باز کرد البته شاید بخاطر عملای زیادش بود که اینجوری نشون میداد نمیدونم والا
و با یه چشم غره کنار رفت تا ما بریم داخل زمانی که ازش رد میشدیم یه شفات میده نگران نباش و زیر لب طوری که بشنوه گفتم
..عسل.دمت گرم بیشور نفهم
_حالا چیکارس؟
.عسل.دخترخانوم معتمده طبقه بالا ی اویزومیه بیا و ببین
_چند سالشه؟
.عسل.دوساله پشت کنکوره امسال سال سومشه
_وووو چه خبره سه سال .بزرگتر از سنشم نشون میده
.عسل.اون که صد البته
تازه همه زنا رو دیدم که انگار امدن عروسی میگم مامانم میگه لباس بیرون بپوشا
همه با یه من ارایش و مدل موهای جور واجور و زیور الاتشون خیلی جلف میزدن بجز ی عده که مسن ترا بودن به همه سلام دادیم جواب گرفتیم
رفتم سمت قسمتی که مامانم نشسته بود
یه زن که کنارش بود که کپ عسل بود احتمالا مادرش بوده سلامی و احوال پرسی گرمی کرد و دعوت کرد کنار مامان بشینم منم رفتم رو زمین نشستم اخه روی مبلا خانوم خشگلا نشسته بودن اه چندشای الاغ
نظر فراموش نشههه
پارت ششم
سوار اسانسور شدیم و رفتیم بالا طبقه اول بودن
_عسل خوب میگفتی طبقه اولین نیازی به اسانسور نبود اخه
.عسل.چه فرقی میکنه حالا که سوار شدی نکنه میترسی؟
_نه تنبلی همچین اجازه ایی رو بهم نمیده
.عیل.دمت گرم که از منم تنبل تری
_خخخخ روانی
اسانسور ایستاد
هردو پیاده شدیم
دم خونشون پر بود از کفشای جور وا جور زنونه
خونشون تک واحد بود رو کردم سمتش،و سوالی که برام پیش امده بود و پرسیدم
_تو مجتمع فقط واحد شما تک واحدیه؟
.عسل.نه کلا این اپارتمان تک واحدیه
_اها چرا در نمیزنی
.عسل.اوه اوه اصلا حواسم نبودا
در زد و یه دختر که یه شیش فت سالی از ما بزرگتر میزد درو باز کرد البته شاید بخاطر عملای زیادش بود که اینجوری نشون میداد نمیدونم والا
و با یه چشم غره کنار رفت تا ما بریم داخل زمانی که ازش رد میشدیم یه شفات میده نگران نباش و زیر لب طوری که بشنوه گفتم
..عسل.دمت گرم بیشور نفهم
_حالا چیکارس؟
.عسل.دخترخانوم معتمده طبقه بالا ی اویزومیه بیا و ببین
_چند سالشه؟
.عسل.دوساله پشت کنکوره امسال سال سومشه
_وووو چه خبره سه سال .بزرگتر از سنشم نشون میده
.عسل.اون که صد البته
تازه همه زنا رو دیدم که انگار امدن عروسی میگم مامانم میگه لباس بیرون بپوشا
همه با یه من ارایش و مدل موهای جور واجور و زیور الاتشون خیلی جلف میزدن بجز ی عده که مسن ترا بودن به همه سلام دادیم جواب گرفتیم
رفتم سمت قسمتی که مامانم نشسته بود
یه زن که کنارش بود که کپ عسل بود احتمالا مادرش بوده سلامی و احوال پرسی گرمی کرد و دعوت کرد کنار مامان بشینم منم رفتم رو زمین نشستم اخه روی مبلا خانوم خشگلا نشسته بودن اه چندشای الاغ
نظر فراموش نشههه
- ۱.۵k
- ۱۱ شهریور ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط