تو پادشاه منی
تو پادشاه منی
پارت ¹⁵
راوی :
سهون دست در دست مامانش نونا و پدرش داشتن به سمت عمارت پدربزرگش میرفتن .
بعد از رسیدن جیمین دست و کمر هواجین رو ول کرد و درب رو زد که خدمتکار اومد مثل همیشه بهش شیر فهم کردن که نباید به کسی چیزی بگه ک میخوان باعت تعجب بشن . وارد سالن شدن که خانواده ی کیم داشتن شام میخوردن که تهیون سرش بالا بود سریع بلند شد و گفت :
تهیون: سرورم خوش آمدید بانو ی من خوش اومدید .
بعدا که بقیه متوجه شدن از جا برخاستن که جیمین سریع گفت : لطفا خواهش میکنم که بلند نشین الان من امپراطور نیستم الان من داماد شما هستم و ما یک خانواده ایم .
جین: بله سرورم .
جیمین: گفتم نگید سرورم خوبه خودتون من رو بزرگ کردید .
همه نشستن که جیمین لیا و هواجین باهم گفتن : سهون شی تولد مبارک
بعد همه باهم گفتن : تولدت مبارک تولدت مبارک
امیلی: سرورم واقعا امروز تولدته !
سهون: جوجه مگه من بهت نگفتم به من نگو سرورم !
امیلی: آخه نمیشه بابات منو دعوا میکنه بابای منم دعوام میکنه میگن تو قراره امپراطور بشی .
سهون: جوجه نمیزارم کسی دعوات کنه .
تهیونگ: نه بابا چه حرفا !
سهون: دایی از گل نازک تر بهش نمی گی یااا
تهیونگ: بچه برای من شاخ بازی درمیاری ؟ من اون بابای تو رو اونقد. زدم که نگو الان میخوای تو رو هم آدم کنم ؟
لیا: هوی دست رو بچه ی من بلند نمیشه ها بعدشم غلط میکنی دست به عشق های عمه بخوره .
امیلی: اصن من و ببخشید من باعث کدورت شدم هیق .
جین: بیا نگا آخر بچه ام رو به گریه انداختین همتون رو میزنم ها امیلی فدات شم بیا بغلم ببینم .
امیلی مثل همیشه خزید و آروم ک بی سر و صدا خودش رو توی سینه ی بزرگ بابا بزرگش جا کرد .
جین: هی گریه نکن ها باشه وگرنه باباتو میزنم .
تهیونگ: چه ربطی به من داره . برای چی منو میزنی ها ؟
جین قاشق بغل دستشو پرت کرد تو سر ته .
هواجین: ببخشید توی بحث خانوادگیتون دخالت میکنم ولی نظرتون هست که بیایم کادو هامون رو به سهون شی بدیم .
تهیون : درسته .
( تهیون نقاشیش فوق العاده است و خیلی طراح خوبیه )
پارت ¹⁵
راوی :
سهون دست در دست مامانش نونا و پدرش داشتن به سمت عمارت پدربزرگش میرفتن .
بعد از رسیدن جیمین دست و کمر هواجین رو ول کرد و درب رو زد که خدمتکار اومد مثل همیشه بهش شیر فهم کردن که نباید به کسی چیزی بگه ک میخوان باعت تعجب بشن . وارد سالن شدن که خانواده ی کیم داشتن شام میخوردن که تهیون سرش بالا بود سریع بلند شد و گفت :
تهیون: سرورم خوش آمدید بانو ی من خوش اومدید .
بعدا که بقیه متوجه شدن از جا برخاستن که جیمین سریع گفت : لطفا خواهش میکنم که بلند نشین الان من امپراطور نیستم الان من داماد شما هستم و ما یک خانواده ایم .
جین: بله سرورم .
جیمین: گفتم نگید سرورم خوبه خودتون من رو بزرگ کردید .
همه نشستن که جیمین لیا و هواجین باهم گفتن : سهون شی تولد مبارک
بعد همه باهم گفتن : تولدت مبارک تولدت مبارک
امیلی: سرورم واقعا امروز تولدته !
سهون: جوجه مگه من بهت نگفتم به من نگو سرورم !
امیلی: آخه نمیشه بابات منو دعوا میکنه بابای منم دعوام میکنه میگن تو قراره امپراطور بشی .
سهون: جوجه نمیزارم کسی دعوات کنه .
تهیونگ: نه بابا چه حرفا !
سهون: دایی از گل نازک تر بهش نمی گی یااا
تهیونگ: بچه برای من شاخ بازی درمیاری ؟ من اون بابای تو رو اونقد. زدم که نگو الان میخوای تو رو هم آدم کنم ؟
لیا: هوی دست رو بچه ی من بلند نمیشه ها بعدشم غلط میکنی دست به عشق های عمه بخوره .
امیلی: اصن من و ببخشید من باعث کدورت شدم هیق .
جین: بیا نگا آخر بچه ام رو به گریه انداختین همتون رو میزنم ها امیلی فدات شم بیا بغلم ببینم .
امیلی مثل همیشه خزید و آروم ک بی سر و صدا خودش رو توی سینه ی بزرگ بابا بزرگش جا کرد .
جین: هی گریه نکن ها باشه وگرنه باباتو میزنم .
تهیونگ: چه ربطی به من داره . برای چی منو میزنی ها ؟
جین قاشق بغل دستشو پرت کرد تو سر ته .
هواجین: ببخشید توی بحث خانوادگیتون دخالت میکنم ولی نظرتون هست که بیایم کادو هامون رو به سهون شی بدیم .
تهیون : درسته .
( تهیون نقاشیش فوق العاده است و خیلی طراح خوبیه )
- ۶.۰k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط