{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به دریا شِکوه بردم از شب ، دشت

به دریا شِکوه بردم از شب ، دشت
وز این عمری که تلخِ تلخ ، بگذشت

به هر موجی که می گفتم غم ، خویش
سَری می زد به سنگ و باز، می گشت!...
دیدگاه ها (۱)

یک عمر آزگار فقط از تو دَم زدمیک شهر را بیاد تو شبها قدم زدم...

عاقبت روزی تو را در شَهر پیدا می کُنمشانهِ هایت را به نام ِ ...

ای آنکه مرا برده ای از یاد ، کجایی ؟بیگانه شدی ، دست مریزاد ...

#غمخوار من! به خانه ی غم ها خوش آمدیبا من به «جمع» مردم تنها...

Part ⁴⁸The name of the story: Madness hall(تالار جنون)رفتم س...

آدمی در عسرت این لیالی سرد جز تماشای زوال خویش چه دارد؟ما در...

آنجا که «من» در آتشِ شناخت می‌سوزد، پرده‌ها از میان برمی‌خیز...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

پارت ۳۳ 🖤یک شب، جونگ‌کوک منو به همون کافه‌ای برد که اولین با...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓 | دریاچند ماه بعد، بهار از راه رسید.ا/ت بالاخره تصمیم...

رقص سایه‌ها | پارت ۲۷: بیداریِ نشانصدا، صدایی نبود که بشه نا...

#ارباب‌سنگدل #پارت_21کوک با صدایی سرد گفت : بیا اینجا همین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط