{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زیر سایه جعون

زیر سایه جعون

پارت 3

صبح با صدای در زدن بیدار شدم. یا بهتر بگم، کوبیدن در.
ـ خانم خونه، وقتشه که بلند شی. آقا گفته تا ده دقیقه دیگه پایین باشی.

صدای خشک و بی‌احساس خدمتکار، بیشتر از زنگ ساعت اثر داشت. بلند شدم، هنوز از حجم اتفاقات دیروز گیج بودم. لباس خواب ابریشمیِ سفید، روش لوگوی کوچکی دوخته شده بود: JJK
حتی لباس خوابم هم مُهر اون لعنتی رو داشت.

به زور خودم رو به سالن بردم. اونجا نشسته بود، با موهای کمی آشفته، و نگاهی که از همون دور منو خورد می‌کرد.

ـ دیر کردی.
ـ فقط چند دقیقه...
چشم‌هاشو تنگ کرد.
ـ من دقیقه نمی‌شناسم. اینجا زمان فقط مال منه. مثل تو.

صداش خشک بود. بی‌رحمانه.

بشقاب غذا جلوم گذاشته شد. دست بهش نزدم.
ـ چرا نمی‌خوری؟
ـ اشتها ندارم.
لبخند زد، اون لبخند خطرناک همیشگی.
ـ پس اشتها برات می‌سازم. شاید با یه مهمونی کوچیک؟ یا دیدن دوستای قدیمیت؟

ترسیدم. منظورش چی بود؟ از کجا می‌دونست من کی‌هام؟ با کی دوستم؟
اون آدم، اطلاعات همه چیز رو داشت. حتی قبل از اینکه من بدونم بهش نیاز دارم.

ـ من یه زندانی‌ام. می‌دونی که این اسمش ازدواج نیست.
آروم بلند شد، قدم‌هاش سنگین و دقیق. اومد نزدیک، تا جایی که نفسش به صورتم می‌خورد.
ـ آره. این یه ازدواجه. ولی از اون مدل‌هایی که فقط یکی عاشق می‌شه.
ـ و اون «یکی» کیه؟
با صدای زمزمه‌واری گفت:
ـ هنوز معلوم نیست.

و بعد رفت. گذاشت با قلبی لرزون، مغزی پر از سوال و دلی پر از خشم، تنها بمونم.

شاید من گروگان بودم...
اما قرار نبود برای همیشه ضعیف بمونم
دیدگاه ها (۱)

زیر سایه جعونپارت 4سه روز گذشت.سه روز بدون موبایل، بدون تماس...

زیر سایه جعونپارت 5مهمونی توی یکی از هتل‌های لوکس شهر برگزار...

زیر سایه جعون---پارت 2مراسمی نبود. لباسی نبود. تنها چیزی که ...

---نام فیک:زیر سایه‌ی جعون---پارت 1صدای فریادهای پدرم از پشت...

مهمونی پارت ۴۲

✈️ چند روز بیشترپارت ۷ شب، کنار رودخونه نشسته بودن.هوا خنک ش...

پارت نوزدهم | نزدیک تر.پارک لارابعد از رقص، دوباره کنار میچا...

پارت هفتم | دیدار دوبارهپارک لاراـ لارااااا!تو خواب نازم بود...

ᴘᴀʀᴛ ۳۲ | یه تشکر سادهبعد از اتفاق پارک...چند روز گذشت.آرا ه...

پارت ۳۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو رینا___سه ماه از رو...

پارت ۲۲ مهمونی بالاخره تموم شد.وقتی آخرین مهمون رفت، من هم ا...

پارت اول | یک روز معمولیپارک لاراـ لارا، بیداری؟چشم‌هام رو ب...

پارت ۸ فردای اون روز، از صبح مشغول مرتب کردن خونه بودم.قرار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط