{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زیر سایه جعون

زیر سایه جعون


پارت 5

مهمونی توی یکی از هتل‌های لوکس شهر برگزار می‌شد؛ جایی پر از نورهای خیره‌کننده، مردهایی با کت‌وشلوارهای گران‌قیمت، و زن‌هایی با لبخندهایی مصنوعی.

کنار Jungkook وارد سالن شدیم. همه چشم‌ها به ما دوخته شد. زمزمه‌ها بلند شد.
همه می‌دونستن کیه… اما منو نمی‌شناختن.
من همسر جدید رییس مافیا بودم.
یه دختر بی‌نام‌ونشان وسط دنیایی از قدرت و پول.

ـ لبخند بزن.
صدای آرومش کنار گوشم اومد.
ـ نمی‌تونم.
ـ اگه نمی‌تونی، حداقل وانمود کن.

دستش رو دور کمرم حلقه کرد. داغی دستش از روی پارچه لباس حس می‌شد. این اولین باری بود که لمسش می‌کردم...
و عجیب بود که بدنم یخ کرد، ولی قلبم تندتر زد.

بین جمع، یه مرد مسن با سبیل خاکستری به طرف‌مون اومد.
ـ بالاخره باهاش ازدواج کردی، ها؟
Jungkook لبخند زد:
ـ فقط راه درست رو انتخاب کردم.
مرد به من نگاه کرد، چشم‌هاش دقیق بودن.
ـ امیدوارم دختر خوش‌شانسی باشی، عزیزم. دل این پسر سخته، ولی اگه بهش برسی… برای همیشه مال تو می‌شه.

کاش می‌تونستم جواب بدم، ولی لب‌هام قفل شده بودن.

وسط شب، وقتی همه مشغول صحبت بودن، خواستم برم سمت سرویس.
اما راه رو گم کردم. یه راهرو خلوت، نور کم، سکوت.
داشتم برمی‌گشتم که صدای دو نفر رو شنیدم.

ـ پس هنوز نمی‌دونه؟
ـ نه. فکر می‌کنه فقط برای بدهی باباش اینجاست.
ـ و وقتی بفهمه...؟
ـ اون موقع دیگه دیر شده. چون همه چیز تا اون موقع تمومه.

قلبم ریخت.

پس یه راز دیگه هم بود؟
چیزی که حتی من ازش خبر نداشتم؟

و وقتی برگشتم و Jungkook رو دیدم که تو تاریکی راهرو ایستاده بود و نگام می‌کرد…
فهمیدم اون همه چیز رو شنیده.
و بدتر از اون؟
اون فهمیده بود من هم شنیدم.


-
دیدگاه ها (۰)

زیر سایه جـعون ---پارت6با اینکه مهمونی هنوز ادامه داشت، من د...

زیر سایه جعونپارت ۷ – صدای قدم‌هاش توی راهروی خالی عمارت می‌...

زیر سایه جعونپارت 4سه روز گذشت.سه روز بدون موبایل، بدون تماس...

زیر سایه جعونپارت 3صبح با صدای در زدن بیدار شدم. یا بهتر بگم...

مهمونی پارت ۴۹

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت ســه 𓆪 🖤🥀صدای قدم‌ها از راهرو نزدیک...

✈️ چند روز بیشترپارت ۹ وقتی به مقصد رسیدن، لیا چند لحظه فقط ...

✈️ چند روز بیشترپارت ۲۰عصر، دوباره به کنار رودخونه رفتن.همون...

رمان: گناه آبیp-4قاب عکس رو آروم سر جاش گذاشتم و از اتاق بیر...

پارت سیزدهم شب کنار ساحل نشستیم.سرم رو روی شانه‌ی جونگکوک گذ...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۶وقتی شب شد، نامجون لیا رو به خونه رسو...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹⁷ویو: اتهنوز پشت در ایستاده بودم....

مهمونی پارت ۶۲

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت پــانــزدهــم 𓆪 🖤🥀ـ «اسما...»صدای مرد دوباره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط