{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#پآرت_اول

#پآرت_اول
باجیغ ترسا یه متر پریدم هوا
+چتههههه دییووونهه
-آتوووو بیااا
+ده بار بهت نگفتم بگو آتوساااا هووم؟؟؟
-چته تو اه اه
+بگو چ مرگته
-بیا اینو ببین
+جیییییییییغ وای خیلیی قشنگ شده مرســی نفسمممم
+-بس کنید دخترااا سرم درد میکنه
+مامان نیگااا کن ترسا چی برام درس کرده
+-قشنگه ولی یه نوشتن دوست دارم و ..... اینقد جیغ و داد نداشت
+باشـــه
فوری رفتم تو اتاق خواب در بستم داشتن ی خواهر دوقلو خیلییی سخته منو ترسا از نظر چهره
 یه اختلاف داشتیم اونم چشم هامون بود اون چشم های سبز فوق العاده ایی داشت ولی من چشمام قهوه ایی تو مرداد ماه به دنیا اومدیم الانم بیست و یک سالمونه البته تری شش دقیقه از من بزرگتره.....
با صدای در به خودم اومدم
+هووم
-دیگ نمیتونیم حتی بخوابیم
+وا بخواب چیکارت دارم
با خوابیدن ترسا رفتم رو تختم نشستم ای کاش منم چشمام شبیه ترسااا بود خاعک تو سرت آتووسااا خودت به این خوبــی اَ اصن بسه دلم برای بابا تنگ شده ۲ ماهه ندیدمش
مهندسه واسه ماموریت رفته خارج کشور من تو خانواده چهار نفره تو اهواز با وضعیت مالی متوسط بزرگ شدم هیچ وقت هیچی کم نداشتم همینطور ک توخودم بود متوجه اس ام اس گوشیم شدم باز کردم یاسی بود گفته بود قرار بزاریم همو ببنیم کافی شاپ ... یکمی فکر کردم بهش ج دادم گفتم باشه  ساعت هشت منو ترسا اونجاییم الان ساعت پنجه پس وقت دارم یکمی بخوابم با گرم شدن پلکام به خواب رفتم ........
با صدای گوشیم عین فنر پاشدم به به تری خانم هنوز اتاق منو تری متوسط بود اتاق از کاغذ دیواری های یاسی و صورتی بود و تخت و کمد و میز توالت من یه قسمت اتاق اون هم یه قسمت دیگه چون از نظر سلیقه خیلی متفاوت بودیم رفتم طرف تخت ترسا چنان با لگد زدم به تختش که جیغ زد
+ترساااا بلند شو زودددددددد
-احمق آشغال نمیدونی من از ترس میمیرم
منم ابرو بالا دادمو گفتم : بلند شو با یاسمین کافی شاب قرار داریم ساعت ۸ زوووود
-باشه الان آماده میشم
رفتم پیش مامانم که داشت فیلم میدید مامانم ۴۰ سالشه بابامم ۴۵سالشه هردو عاشق همن وقتی بابا میره ماموریت مامان از بی حوصلگی به تیلوزیون هجوم میاره
+مامان منو ترسا میخوایم بریم بیرون با یاسی قرار داریم
-مواظب خودتون باشیدهوا سرده لباس گرم بپوشید سرما نخوریدو.....
+باشه مامان من باااااش خب من رفتم آماده کنم
فوری عین جت رفتم تو اتاقم  یه پالتو زرشکی با یه شلوار جذب سفید و بوک مشکی انتخاب کردمو پوشیدم اممم شال هم بهتره شال سفید بپوشم وقتی کارم تمام شد یه نگاه به خودم تو آینه کردم عالیییی بود حالا موقع آرایشم بود همیشه ملایم آرایش میکردم  یه خط چشم خیلیی بآریک کشیدم چون فوق العاده بهم میومد یه رژ صورتی خیلی کم رنگ هم زدم عالییی شد با دیدن ترسا سر جام میخکوب شدم عالی شده بود یه پالتو سفید با شلوار جذب مشکی با شال مشکیو  بوک مشکی پوشیده بود عاولی بود آرایشش هم به صورتش نشسته بود یه رژ جیگری با ریمل و رژ گونه عالیی بودد
+اوه خانوم چ کردههههه
یه پشت چشم ناز کردو گفت
-چشاتو درویش کن
با کلی خنده شوخی به طرف کافی شاب رفتیم جای همیشگیمون نشستیم با دیدن یاسی یه دست براش تکون دادم یه لبخند ناز زدو اومد
+سلام یاسـی
-سلام بر یاسی کم پیدا
+-سلام بر دوقلوهای زشتت خودم
+زشت جد و آبادته بوزینه
-+بچه ها رعایت کنید
منو ترسا گفتیم ها آدم شدی
+-ساکت باشید یک دقیقه تا براتون تعریف کنم
منو تری هم مات بهش نگاه میکردیم
+-بچه ها.........
دیدگاه ها (۵)

فیک تهیونگ

پارت1فقط یه دوست معمولیبعد یه روز سخت و تموم کردن دانشگاه دن...

KIM V

KIM V

نـفـرتــ#𝑯𝒂𝒕𝒆#𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒 وسط برگه از شدت فشار مداد مشکی سوراخ ش...

رمان آیدل پارت ۴ فلش بک به صبح: با صدای مامانم که داشت سرم د...

رمان دخت من

#قلبی_در_دو_بدنP5وقت ناهار شد رفتم ناهارمو خوردم و رفتم تو ا...

رمان

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط