{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(عاشق غریب )

(عاشق غریب )
پارت ۷
از زبان باران
سوار تاکسی شدیم و راه افتادیم....امسال میشه هفتمین سالی که با مهرشاد ازدواج کردم و آخرین باری که ننه رو دیدم عروسیم بود...استرس داشتم...رسیدیم جلوی در....بابا حساب کرد و کلید و انداخت و وارد خونه شد...خیلی بهش گفتم ممکنه زن تنها بترسه اما گوشش بدهکار نبود.... یادمه مامان پری چقدر سر این لجبازیاش حرص میخورد....وارد خونه شدیم....ننه رو تشکچه ی کوچیکش نشسته بود....بابا زودتر وارد خونه شد با دیدن ننه گفت:
_ننه چرا تا الان نخوابیدی؟
ننه با دیدن پسرش لبخند بزرگی زد و با صدای نازکش گفت:
_ حسین ننه دورت بگرده خوابم نبرد....خوش اومدی
بابا با سر به حیاط اشاره کرد...
_برات مهمون آوردم
ننه سرشو دراز کرد اما منو داخل حیاط ندید...
_قدمش سر چشم
_ بیا تو
با خجالت سرم رو انداختم پایین ....ننه همیشه میگفت تو جای دختر نداشتم اما من چیکار کردم؟...
هفت سال بی خبر ازش زندگی کردم....تمام این مشکلاتم از صدقه سر داییم و پسر داییمه...
با دیدن من زد زیر گریه و دستاشو باز کرد.... _باران.......الهی.........ننه....دورت.......بگرده....کجابودی.........نمیومدی.....به .........ننت ....سر بزنی....
با دیدن گریه هاش گریه های منم سرازیر شد....ارغوان و دادم به بابا و خودم و انداختم تو بغل ننه....میون گریه هام گفتم: _ننه .....نزاشتن.....ننه....شرمندتم....نتونستم ....جای....دخترت .....و....پر ....کنم....
ننه فقط منو و بغل کرد و حرفی نزد....منم از این سکوت لذت بردم .....بعد از چند دقیقه از هم جدا شدیم و کل ماجرای هفت سال رو از اخلاق های مهرشاد تا زن گرفتنش رو بهش توضیح دادم...
...........................................................................
بنده به عنوان نویسنده دلم میخواست سر این پارت بیشتر از باران گریه کنم😭
نمیدونم چه کرمی داشتم که انقدر احساسیش کنم که خودم اشکم در بیاد😂
منتظر کامنتانون هستما🎉
دیدگاه ها (۴)

(عاشق غریب)پارت ۸از زبان بارانننه صورت ناراحتی به خودش گرفت ...

(عاشق غریب)پارت ۹از زبان باران_پس یعنی میگی کلا انگار تو اضا...

(عاشق غریب)پارت ۶از زبان بارانخوشحال بودم که بابام رفته کمپ ...

(عاشق غریب)پارت ۵ از زبان هانا رفت و منم پشت دیوار نشستم.......

پشت نگاه سردت.... 15ویو تهوقتی رسیدیم خونه، در رو باز کردم و...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_14در ماشینو براش باز کردم خو...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 139♡⁠。⁠)⁩قلبم ا...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹¹چند لحظه همون‌جا ایستادم.بعد بال...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_85تنها چیزی که عوض نشده بود ...

رمان :تا وقتی عاشقت شدم

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 102・⁠]⁠ᕗمامانم سر پایین اندا...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 107・⁠]⁠ᕗخودم رو توی تخت اندا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط