{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شروع ✨

شروع ✨

کامیل اطراف عمارت رو دنبال جاده آسفالت گشت اما هیچ نشونی نبود و بعد دنبال خونه هایی دیگه گشت اما بازم چیزی نبود
اگه تو این ویلا بلایی سرشون میومد هیچکس نمیفهمید.....
بعید هم میدونست پلیس ها یا نیروی امنیتی بتونن جاشون رو پیدا کنن. بدنش لرز خفیفی برداشت
اما از طرفی وجود یوشیرو بهش یکم آرامش میداد
نه بخاطر اینکه اگر یه وقت یه گرگی بهشون حمله کنه یوشیرو میپره وسط و مثل یه قهرمان از معشوقش محافظت میکنه بلکه بخاطر اینکه میدونست یوشیرو خودشو تو چاه میندازه
و اگر واقعا جای خطرناکی بود یوشیرو از صد کیلومتری اوناهم رد نمیشد
کامیل قدهاشو روی پلها گذاشت و همون موقع فهمید که چندتا مرد با کت و شلوار های تماما سیاه از پشت باغ اومدن بیرون. از لباساشون مشخص بود بادیگاردن
باهم شوخی میکردن و با اون هیکل قبولشون جوری روی زمین قدم برمی‌داشتن که با هرقدمشون زمین میلرزید
کمکم شوخی هاشون رو تموم کردن و هرکدوم گرداگرد عمارت سر مقرشون وایسادن. شق و رق و عصا قورت داده
انگار داشتن از جواهر گرون قیمتی یا حتی بالاتر از تون از یه پرنسس مراقبت میکردن
کامیل خیلی دوست داشت یه بادیگارد رو لمس کنه یا با نحوه زندگیش آشنا شه درخواست احمقونه و جذابی بود
با این درخواست اما بازم حوض این مردا برای کامیل به شدت ترسناک بود
مگه شخص مهمی امشب تو مهمونی هست؟!
این همه محافظ فقط برای قمار توی یه جای دوردست جمع شدن؟!
اگه امشب میکشتنشون هیچکس حتی جسدشون هم پیدا نمی‌کرد
احتمالا تا ابد تو این جنگل میموندن و به روح وحشی جنگل تبدیل میشدن
لب‌هایش از این فکر تکون خورد
روح جنگل!!
یدفعه به خودش لرزید. از مرگ نمی‌ترسید چون یوشیرو تو این سه سال بهش ثابت کرد که گاهی مرگ بهتر از زندگی کردنه. الانم هم از مرگ نمی‌ترسید فقط از بی‌خبر مردن می‌ترسید از اینکه کازوتورا فک کنه خواهرش رهاش کرده یا اون نفهمه چه بلایی به سر تنها خواهرش اومده می‌ترسید
یوشیرو پله هارو رفته بود بالا
قبل بازی بدجوری استرس گرفته بود. مثل بچه ای بود که میدونست قراره آمپول بهش بزنن
نفس عمیقی کشید و برگشت و به کامیلی که هنوز روی پله ی اول بود و وارفته بود نگا کرد و با تشر گفت :
یوشیرو : ( وایسادی به چی نگا میکنی؟! بیا دیگه! عین خمیر وارفته برا من اونجا ! )
کامیل لباشو جمع کرد و با دلخوری چندتا پله مونده رو هم اومد بالا
یوشیرو محکم درو کوبید اما کامیل دیگه به اون نگاه نمی‌کرد بلمه به آسمون نگاه می‌کرد
ماه کامل تو آسمون می‌درخشید.... امشب شب زوزه گرگ ها بود..
یه مرد بادیگارد درو باز کرد. به سرتاپای یوشیرو نگا کرد و سر تکون داد. حتما از اینکه با فردی تو طبقه یوشیرو احرام بزاره عارش میومد. که گفت : ( از اینجا رفتی بیرون همه چی رو درمورد اینجا فراموش میکنی!! )
صداش وحشی و خشن بود. عین همون صداهایی که تو فیلما می‌شنویم. انقد شدید بود مه یه لحظه کامیل رو میخکوب کرد
باورش نمیشد کسی پیدا شه که بتونه به اندازه یوشیرو وحشت به تنش بندازه
اما به محض فاصله گرفتن از صدای اون مرد جمله اش تو گوش کامیل اکو برداشت
مگه امشب اونجا چخبر بود؟!
نگاه کامیل روی یوشیرو نشست فقط میخواست ببینه استرس توی تن اون هم نشسته که دید نه!
یوشیرو جلو رفت همون شوخی زشت و زننده همیشگیش که کامیل از اون متنفر بود رو انجام داد
دوتا بند انگشتش رو جلوی صورت بادیگارد گرفت و دماغش رو به بالا اول داد
یوشیرو : ( من درجریانم بچه خوشگل!تو دفعه اولته اینجایی.)
کامیل درست ح فای یوشیرو رو نمیفهمید
یعنی این بار اولش نیست که میاد اینجا!؟
سرشو تکون داد به خنگی خودش لعنت فرستاد
این از همون اولم مشخص بود تو راه حتی یه بارم سرشو کج نکرد که شاید راه اشتباه باشه که یعنی همه جارو از بر بوده
کامیل ساکت بود جرعت پرسیدن نداشت
داخل خونه که شدن کامیل تازه فهمید معماری عمارت پیجیده تر از این حرفاس
روبروش یه راهروی طولانی بود که گوشه و کنارش پالتو های خز و پوست حیوون های مختلف چیده شده بود و این یعنی مهمان های زنشون زیاد بودند... زیاد و شیک!
صدای همهمه و حرف زدن مهمون ها از همینجاهم شینده میشد. کامیل خجالت کشید دلش می‌خواست اونم پالتو داشته باشه. یه طرف دیگه یه در بود که ازش بوی غذا میومد. بادیگارد رفت تو همون اتاق اما کسی به استقبالشون نیومد
دیدگاه ها (۴)

حتما بادیگارد بهشون گفته بود مه اینا از اون مهمون های مهم و ...

دلش می‌خواست لباسا و همونجا پاره کنه و آتیش بزنه و دور بریزه...

بله بله الحق مه حقیقتو میگفتکن کپی کردم تا آدمای بیشتری ببین...

بچه ها دوباره درست شد خداروشکر، 😍😍

پارت اولکامیل مثل همیشه روبروی اینه شکسته اش نشسته بود و و م...

پارت چهارم کامیل باورش نمیشد اوه این باعت میشد امروز رابطشون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط