اسم رمان : دختری که قرار نبود قوی بشه
اسم رمان : دختری که قرار نبود قوی بشه
پارت سوم
آوا مثله همیشه مسخره بازی در می آورد منو بیتا هم میخندیدیم
بعد از چند دقیقه چنتا پسر جذاب اومدن طرفه ما
مانم بهشون خیره شدیم
یکی از پسرا گفت: بهبه اینجارو نگاه
بیتا هم که حرفش نزاشت تموم بشه گفت: خفه شو لاشی
پسره: نیش خند زد و گفت چقدر جیک جیک میکنه نی نی
بیتا: تو هم کم عر عر کن لاشی
پسره که میخواست به بیتا بزنه دوستاش نزاشتن
بیتا: ولش کن ببینم میخواد چه گوهی بخوره
آوا : بسه دیگه ( داد)
شماها هم گورتون رو گم کنید برید
پسره نگاهشو داد به من روبه بیتا کرد و گفت
آخه این دوستتون لاله
آوا که خیلی بهش برخورده بودن لیوانشو پرت کرد تو صورتشون
آوا: آشغالای بی ناموس گم شید برید
پسرا رفتن
من اصلا نمیدونستم چه کار کنم تو دعوا کردن تو حرف زدن تو همه چی خیلی ضعیف هستم
فقط مثله مظلومالال مونی میگیرم
صدای پچ پچ بقیه مردم میومد داشتن منو مسخره میکردن بغض داشت
خفم میکرد
که بیتا گفت بریم دیگه
از روی صندلی ها بلد شدیم رفتیم به طرف در خروجی
رفتیم بیرون توی یکی از پارک های نزدیک کافه نشسته بودیم
آوا اومد پیشم نشست بیتا هم اون ور من نشست
بغض عمونم نداد که زدم زیره گریه خیلی ناراحت شده بودم
از این همه مسخرم میکنن
از این که خیلی ضعیف هستم
از این که خیلی تحقیر میشم
از همه چی بریده بودم آرزوی مرگمو میکردم دوست داشتم فقط بمیرم
قلب خیلی احساسی داشتم به کوچیک ترین چیز ناراحت میشدم
همین طور که داشتم گریه میکردم گوشیم زنگ خورد
دیدم بابامه وای
الان چه کار کنم بیچاره شدم
به آوا گفتم که بابا زنگ زده
با تعجب بهم خیره شدو گفت : ج...ج.وا...ب ن..ده
بیتا گفت بیایید زود بریم خونه سرمو به نشونه باشه تکون دادم و به سمت خونه دویدیم
پارت سوم
آوا مثله همیشه مسخره بازی در می آورد منو بیتا هم میخندیدیم
بعد از چند دقیقه چنتا پسر جذاب اومدن طرفه ما
مانم بهشون خیره شدیم
یکی از پسرا گفت: بهبه اینجارو نگاه
بیتا هم که حرفش نزاشت تموم بشه گفت: خفه شو لاشی
پسره: نیش خند زد و گفت چقدر جیک جیک میکنه نی نی
بیتا: تو هم کم عر عر کن لاشی
پسره که میخواست به بیتا بزنه دوستاش نزاشتن
بیتا: ولش کن ببینم میخواد چه گوهی بخوره
آوا : بسه دیگه ( داد)
شماها هم گورتون رو گم کنید برید
پسره نگاهشو داد به من روبه بیتا کرد و گفت
آخه این دوستتون لاله
آوا که خیلی بهش برخورده بودن لیوانشو پرت کرد تو صورتشون
آوا: آشغالای بی ناموس گم شید برید
پسرا رفتن
من اصلا نمیدونستم چه کار کنم تو دعوا کردن تو حرف زدن تو همه چی خیلی ضعیف هستم
فقط مثله مظلومالال مونی میگیرم
صدای پچ پچ بقیه مردم میومد داشتن منو مسخره میکردن بغض داشت
خفم میکرد
که بیتا گفت بریم دیگه
از روی صندلی ها بلد شدیم رفتیم به طرف در خروجی
رفتیم بیرون توی یکی از پارک های نزدیک کافه نشسته بودیم
آوا اومد پیشم نشست بیتا هم اون ور من نشست
بغض عمونم نداد که زدم زیره گریه خیلی ناراحت شده بودم
از این همه مسخرم میکنن
از این که خیلی ضعیف هستم
از این که خیلی تحقیر میشم
از همه چی بریده بودم آرزوی مرگمو میکردم دوست داشتم فقط بمیرم
قلب خیلی احساسی داشتم به کوچیک ترین چیز ناراحت میشدم
همین طور که داشتم گریه میکردم گوشیم زنگ خورد
دیدم بابامه وای
الان چه کار کنم بیچاره شدم
به آوا گفتم که بابا زنگ زده
با تعجب بهم خیره شدو گفت : ج...ج.وا...ب ن..ده
بیتا گفت بیایید زود بریم خونه سرمو به نشونه باشه تکون دادم و به سمت خونه دویدیم
- ۲.۶k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط