پست 7
پست 7
ترقه را از دست امیر قاپید:
_نه، خوبه؛ آفرین.
ترقه را پس گرفت:
_پس چی؛ من رو دست کم گرفتی؟
صدای حاج آقا یوسفی، به این بحث دوستانه پایان بخشید:
_خب بچه ها، بهترین راه برای نگهداری از شهر و جلوگیری از پیشروی دشمن، اینه که دور تا دور شهر رو با یک حصار انسانی، پر کنیم.
صالح بلند گفت:
_یعنی چی حاج آقا؟ مگه شما نگفتید باید بریم گشت؟
تسبیحش را در دست گرفت و جواب داد:
_این هم یک گشته دیگه پسرم؛ منتها از نوعِ برنامه ریزی شده اش. شما قرار بود بری اطراف شهر رو زیر نظر بگیرید؛ ممکن بود بعضی از مناطق رو یادتون بره یا اصلا بعضی از بچه ها توی یک منطقه باشن و بقیه مناطق بی بازرس بمونه. درنتیجه من و دوستانم بعد از یک مشورت کوتاه تصمیم گرفتیم که شماها رو به چند گروه 4_5 نفره تقسیم کنیم که هر بخش دست یک گروه باشه. این طوری می تونیم بدون هیچ مشکل حادّی، از پیشروی دشمن جلوگیری بکنیم.
سپس ادامه داد:
_خب، می تونید برید؛ فقط همه ساعت 7 صبح این جا باشند.
همهمه ای به پا شد اما سریع خوابید! صحن مسجد خلوت شده بود و اکثرأ رفته بودند تا ساعت 7 دوباره برگردند. محسن هم از این قضیه استثناء نبود و بعد از خداحافظی کردن از صالح و امیر، راهی خانه شد. ساعت نزدیک 6 بود که کلید انداخت و وارد خانه شد.
همان لحظه هیما خانم جلویش حاضر شد:
_کجا بودی؟
لبخندی زد و از کنار مادرش رد شد:
_مسجد بودم؛ اتفاقی افتاده؟
نگران بود:
_پس چرا این قدر دیر کردی؟
در هالِ خانه را باز کرد و داخل شد:
_قرار شده بهمون اسلحه بدن که بریم دور شهر رو پوشش بدیم.
هیما خانم بلافاصله مخالفت کرد:
_اصلا حرفشم نزن.
نشست و به مادرش خیره شد:
_چرا؟ حتما باید دشمن بیاد پشت در این خانه که شما رضایت بدی؟
سینی چای را روی سفره گذاشت و رو به روی محسن نشست:
_تو حق نداری بری.
علی آقا، دخالت کرد:
_بزار بره خانم؛ چه کارش داری؟
هیما خانم به طرف شوهرش خم شد:
_آخه مگه کسی با پاهای خودش می ره تو دهان شیر؟
کمی چای و پنیر خورد و اخم کرد؛ سعی کرد با لهجه خودشان صحبت کند تا شاید کمی دل مادرش نرم شود.
_مو که نمی خوام بِرٌم تو دهان شیر؛ مو می خوام بِرٌم از خاکٌم دفاع کٌنٌم!
هیما خانم اما سرسخت تر از این بود:
_دلٌم رِضا نیست که تو بری تکه تکه بشی!
لقمه کوچکی برای خود درست کرد و با عصبانیت از جا بلند شد:
_اما دلِ مو رِضاست؛ خداحافظ!
ترقه را از دست امیر قاپید:
_نه، خوبه؛ آفرین.
ترقه را پس گرفت:
_پس چی؛ من رو دست کم گرفتی؟
صدای حاج آقا یوسفی، به این بحث دوستانه پایان بخشید:
_خب بچه ها، بهترین راه برای نگهداری از شهر و جلوگیری از پیشروی دشمن، اینه که دور تا دور شهر رو با یک حصار انسانی، پر کنیم.
صالح بلند گفت:
_یعنی چی حاج آقا؟ مگه شما نگفتید باید بریم گشت؟
تسبیحش را در دست گرفت و جواب داد:
_این هم یک گشته دیگه پسرم؛ منتها از نوعِ برنامه ریزی شده اش. شما قرار بود بری اطراف شهر رو زیر نظر بگیرید؛ ممکن بود بعضی از مناطق رو یادتون بره یا اصلا بعضی از بچه ها توی یک منطقه باشن و بقیه مناطق بی بازرس بمونه. درنتیجه من و دوستانم بعد از یک مشورت کوتاه تصمیم گرفتیم که شماها رو به چند گروه 4_5 نفره تقسیم کنیم که هر بخش دست یک گروه باشه. این طوری می تونیم بدون هیچ مشکل حادّی، از پیشروی دشمن جلوگیری بکنیم.
سپس ادامه داد:
_خب، می تونید برید؛ فقط همه ساعت 7 صبح این جا باشند.
همهمه ای به پا شد اما سریع خوابید! صحن مسجد خلوت شده بود و اکثرأ رفته بودند تا ساعت 7 دوباره برگردند. محسن هم از این قضیه استثناء نبود و بعد از خداحافظی کردن از صالح و امیر، راهی خانه شد. ساعت نزدیک 6 بود که کلید انداخت و وارد خانه شد.
همان لحظه هیما خانم جلویش حاضر شد:
_کجا بودی؟
لبخندی زد و از کنار مادرش رد شد:
_مسجد بودم؛ اتفاقی افتاده؟
نگران بود:
_پس چرا این قدر دیر کردی؟
در هالِ خانه را باز کرد و داخل شد:
_قرار شده بهمون اسلحه بدن که بریم دور شهر رو پوشش بدیم.
هیما خانم بلافاصله مخالفت کرد:
_اصلا حرفشم نزن.
نشست و به مادرش خیره شد:
_چرا؟ حتما باید دشمن بیاد پشت در این خانه که شما رضایت بدی؟
سینی چای را روی سفره گذاشت و رو به روی محسن نشست:
_تو حق نداری بری.
علی آقا، دخالت کرد:
_بزار بره خانم؛ چه کارش داری؟
هیما خانم به طرف شوهرش خم شد:
_آخه مگه کسی با پاهای خودش می ره تو دهان شیر؟
کمی چای و پنیر خورد و اخم کرد؛ سعی کرد با لهجه خودشان صحبت کند تا شاید کمی دل مادرش نرم شود.
_مو که نمی خوام بِرٌم تو دهان شیر؛ مو می خوام بِرٌم از خاکٌم دفاع کٌنٌم!
هیما خانم اما سرسخت تر از این بود:
_دلٌم رِضا نیست که تو بری تکه تکه بشی!
لقمه کوچکی برای خود درست کرد و با عصبانیت از جا بلند شد:
_اما دلِ مو رِضاست؛ خداحافظ!
- ۱.۶k
- ۲۵ اسفند ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط