از زبان هاوین
از زبان هاوین
وقتی تهیان گفت.....شده ناراحت شدم چون میدونستم درد داره ولی خوب کاری از دستم برنمیوند فقط ی کرم ریزی حالمو خوب میکرد یکم چهرم و ناراحت کردم و رفتم سمت اتاق کوک یه تقه به در زدم بعد که گفت برم داخل سرم و انداختن پایین و رفتم داخل داشت حاضر میشد
کوک.جانم؟
هاوین،هوم یکم ناراحتم
کوک.چرا عزیزم چیزی شده؟
هاوین.تهیان
سریع برگشت سمتم و با نگرانی بهم نگاه کرد وایی داشتم منفجر میشدم نگاش کن پسره خل چقدر نگران تهیان وایی
کوک.هاوین تهیان چی؟
هاوین.زنگ زدم بهش حالش اصلا خوب نبود صداش که درنمیومد
کوک.چی میگی؟ یعنی چی ک حالش بد بود چش بود خوب حرف بزن
هاوین.تب و لرز شدید تنگی نفس سرفه
کوک.تهیان(آروم)
سریع رفت سمت گوشیش که زنگ بزنه همون لحظه منفجر شدم وایییی خدا قیافش و نگاه چطوری نگام میکنه
هاوین.(خنده)واییییی(جیغ خنده ای)خدایا دلم آخ (خنده)
کوک.ها؟(مث منگا نگاش میکنه)
هاوین.داداش حالش خوبه ولی خوب جدی جدی یکم چیز شده
کوک.مسخرم کردی؟راستشو بگو میدونی که تهیان خط قرمز منه
هاوین.خوب میدونی چیز شده عا عادت ماهیانه
کوک. هی خدا بعد بهش زنگ میزنم تو برو تا من حاضرشم
هاوین.اوکی تهیان و تهیونگ هم میان
کوک.مگه حالش خوب نیست؟
هاوین.گفت میاد
با سر تائید کرد منم رفتم بیرون وحاضر شدم
از زبان تهیان
رفتم تو اتاقم که حاضر بشم یه هودی بنفش با خط های مشکی با یه شلوار کارگو مشکی پوشیدم موهام و دم اسبی بستم چتری هام و ریختم تو پیشونیم رفتم میکاپ کنم یه خط چشم خیلی کشیده اما نازک کشیدم یه تینت بنفش زدم اوف چی شدم من کتونی های مشکی و پام کردم وسایل شخصیم و ریختم تو کوله پشتیم و انداختم رو کولم و رفتم پایین تهیونگ پایین منتظر من بود
م ت.بچه ها برای ناهار میاین؟
ته.ناهار و با بچه ها بیرون میخوریم
م ت.مراقب خودتون
خدافظی کردیم و رفتیم سوار ماشین شدیم بعد از چند دقیقه رسیدیم
کوک و هاوین،سلام
تهیان و ته.سلام
هاوین.چطوری گلم بهتری؟
تهیان.بعد نیستم(اروم)
کوک اومد دستمو و گرفت و منو چسبوند به خودش
کوک.هاوین ته لطفا شما برین ماهم دو دقیقه دیگه میایم
اونا رفتن کوک دستشو دور گردنم انداخت و منو چسبوند به خودش
بهم خیره شده بودیم صورتمون اندازه دو بند انگشت فاصله نداشتیم
کوک.خوب خانم من چطوره
تهیان.خانومت درد داره جونگکوک(بغض)
کوک.الهی بمیرم
تهیان.خدا نکنه
کوک.هرچی خواستی بهم بگو اوکی؟
تهیان.کوکی نه صبونه خوردم نه ناهار
کوک.برات غذا بگیرم؟
تهیان.دوکبوکی میخوام
کوک.قشنگم بیا بریم برات بگیرم(دماغشو رو دماغم میمالید)
دستمو گرفت و رفتیم داخل پاساژ ته و هاوین رو صندلی نشسته بودن مارو که دیدن بلند شدن اومدن سمتمون
وقتی تهیان گفت.....شده ناراحت شدم چون میدونستم درد داره ولی خوب کاری از دستم برنمیوند فقط ی کرم ریزی حالمو خوب میکرد یکم چهرم و ناراحت کردم و رفتم سمت اتاق کوک یه تقه به در زدم بعد که گفت برم داخل سرم و انداختن پایین و رفتم داخل داشت حاضر میشد
کوک.جانم؟
هاوین،هوم یکم ناراحتم
کوک.چرا عزیزم چیزی شده؟
هاوین.تهیان
سریع برگشت سمتم و با نگرانی بهم نگاه کرد وایی داشتم منفجر میشدم نگاش کن پسره خل چقدر نگران تهیان وایی
کوک.هاوین تهیان چی؟
هاوین.زنگ زدم بهش حالش اصلا خوب نبود صداش که درنمیومد
کوک.چی میگی؟ یعنی چی ک حالش بد بود چش بود خوب حرف بزن
هاوین.تب و لرز شدید تنگی نفس سرفه
کوک.تهیان(آروم)
سریع رفت سمت گوشیش که زنگ بزنه همون لحظه منفجر شدم وایییی خدا قیافش و نگاه چطوری نگام میکنه
هاوین.(خنده)واییییی(جیغ خنده ای)خدایا دلم آخ (خنده)
کوک.ها؟(مث منگا نگاش میکنه)
هاوین.داداش حالش خوبه ولی خوب جدی جدی یکم چیز شده
کوک.مسخرم کردی؟راستشو بگو میدونی که تهیان خط قرمز منه
هاوین.خوب میدونی چیز شده عا عادت ماهیانه
کوک. هی خدا بعد بهش زنگ میزنم تو برو تا من حاضرشم
هاوین.اوکی تهیان و تهیونگ هم میان
کوک.مگه حالش خوب نیست؟
هاوین.گفت میاد
با سر تائید کرد منم رفتم بیرون وحاضر شدم
از زبان تهیان
رفتم تو اتاقم که حاضر بشم یه هودی بنفش با خط های مشکی با یه شلوار کارگو مشکی پوشیدم موهام و دم اسبی بستم چتری هام و ریختم تو پیشونیم رفتم میکاپ کنم یه خط چشم خیلی کشیده اما نازک کشیدم یه تینت بنفش زدم اوف چی شدم من کتونی های مشکی و پام کردم وسایل شخصیم و ریختم تو کوله پشتیم و انداختم رو کولم و رفتم پایین تهیونگ پایین منتظر من بود
م ت.بچه ها برای ناهار میاین؟
ته.ناهار و با بچه ها بیرون میخوریم
م ت.مراقب خودتون
خدافظی کردیم و رفتیم سوار ماشین شدیم بعد از چند دقیقه رسیدیم
کوک و هاوین،سلام
تهیان و ته.سلام
هاوین.چطوری گلم بهتری؟
تهیان.بعد نیستم(اروم)
کوک اومد دستمو و گرفت و منو چسبوند به خودش
کوک.هاوین ته لطفا شما برین ماهم دو دقیقه دیگه میایم
اونا رفتن کوک دستشو دور گردنم انداخت و منو چسبوند به خودش
بهم خیره شده بودیم صورتمون اندازه دو بند انگشت فاصله نداشتیم
کوک.خوب خانم من چطوره
تهیان.خانومت درد داره جونگکوک(بغض)
کوک.الهی بمیرم
تهیان.خدا نکنه
کوک.هرچی خواستی بهم بگو اوکی؟
تهیان.کوکی نه صبونه خوردم نه ناهار
کوک.برات غذا بگیرم؟
تهیان.دوکبوکی میخوام
کوک.قشنگم بیا بریم برات بگیرم(دماغشو رو دماغم میمالید)
دستمو گرفت و رفتیم داخل پاساژ ته و هاوین رو صندلی نشسته بودن مارو که دیدن بلند شدن اومدن سمتمون
- ۷.۰k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط