{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طناب دار رو انداختن دور گردنش - داشت میخندید

طناب دار رو انداختن دور گردنش - داشت میخندید
بهش گفتن : چرا داری میخندی ؟
گفت :
از اینجا چشمم به مامانم افتاد - داره گریه میکنه
یاد بچگی هام افتادم . . .
یاد حرف مامانم - بهم میگفت:
هر وقت تو میخندی ، غم و غصه هامو فراموش میکنم
الانم دارم میخندم تا مامانم بخنده - ولی اون هنوز داره گریه میکنه
دیدگاه ها (۷)

از کی دلم گرفته؟؟ از چی ؟؟ نمیدونم... من انتظار معجزه ندارم...

آدم ها.... ﻣـــﺎ ﺁﺩﻣـــــــﺎ ؛ ﻫـﻤـﯿــﺸـــﻪ ﺩﻟـﺘـﻨـــــﮓ ﺍﻭ...

چقدر زیباست این شعر فروغ فرخزاد: ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ نمیﺗﺮﺳﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﭘ...

اول از همه برايت آرزو مي كنم كه عاشق شوي، و اگر هستي ، كسي ه...

#خورشیدوماه 🌙☀️part=24(فصل2)«دیدگاه ایرانا» رسیدیم خونه، سلا...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت پنجویو تهیونگات ادرس خونه رو گف...

#نجمه_نوشتاز بچگی با این باور بزرگمون کردن که زیاد نخندین......

Enemys Embrsce [ part ۲۲ ]

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part وقتی که ا. ت به ا...

★彡   Part 3 彡★ ذهنم به گذشته برگشت. زمانی که فقط ۴ سالم بود ...

I can be myself with himPart⁸⁷ضربه ی دیگه ای به در خورد..در ...

رمان :قرار داد سرنوشت. part:۴

پارت چهارم: نقابِ دوستکلاس هنوز پر از همهمه بود که برادرهام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط