پروردگارا ، تو را خوانم به آن نامی که آنی
پروردگارا ، تو را خوانم به آن نامی که آنی
دلم جور عجیبی تنگ است ، در خود میپیچد و بالا میرود ، متلاشی میشود و باز...
یکی میشود !!...فوران میکند و ساکت میماند...!!!
در این ساعت از شب(3:37) فیلمی را تماشا میکنم!!
محو و غرق در اشک و حسرت...!
خنده....تبسم های کوچک نشسته بر چهره بزرگتر ها....صدای دست و جیغ و مبارک باد کسانیکه...
دیگر در حیاط نیستند و در شهر خاموشان به خواب ابدی رفته اند...
مادرم را میبینم ، با آن چهره ی معصوم و لبخندی که حتی...
لحظه وداع هم از لبش رنگ نباخت و ...
با آن مهر همیشگی اش کمی جلو می آید و چشم در لنز دوربین....
کودکانه هایم را با زبان مهر ، عشق می ورزد...!
صدای عشق ، رنگ عشق ، .... با آن چهره معصوم و زیبایش که چقددررر عاشقش بودم !
همه و همه در این فیلم جمع اند...! همه !!!
از حاضران حاضر امروز تا غایبان حاضر دیروز...!!!
همه جمع اند و نقشی را ایفا میکنند...!!!به کلام ....،به سخن....،به ادا و اطوار....،به خنده های بلند....!!!
یک لحظه مکث میکنم...!!
فیلم را زوم کردم...کجاهاااا که نرفتم... خاطراتی که تداعی شد...لحظاتی که سپری شد...
خنده های سرمستانه حضار....گریه های از سر شوق مامان...!!!
حتی...
بد اخمی هایی که دلتنگشانم اکنون...!
صدایی میانه فیلم میپیچد و میگوید :
بزرگ شدی دختررر !!!
فردا اولین روز مدرسته ها بدوو برو بخواب باقی جشن رو بسپر به ماها و ...
منم با شیطنت خاص همیشگی ام میگم:
منتظرم شماها برید خونتون تا بخوابم...!!! :))
بازم صدای خنده فضارو پر میکنه ...!
پدربزرگم از جلوی دوربین رد میشه و دستای کوچیکم رو میگیره و میگه :
دلارامم ....!
از منم فیلم یادگاری بگیر بابایی...!
سال دیگه منم جزو بایگانی زنده ها میشم بابا...
فیلم رو نگه میدارم..!
احساس میکنم ، صحنه و صفحه و فضا رو مه عجیبی در برگرفت...!!! همه چیز کمرنگ و کمرنگ تر شد و من پرت شدم به دوردست ها...!!!
جو سنگینی که بر روحم حاکم شد ، نا ارام و بی تابم کرد...!!
واژه هایم سرکش و بی قرارند...!!
خوب که نگاه میکنم میبینم ، ......ووووه !! که چه آسان لحظه هارا به مسلخ حماقت خویش میبریم و..
میبینم که شاعرترین شاعر این لحظه های خاموش تنها منم!!!
منی که حس میکنم گاهی قدم های زندگانی ام میلنگند..!!!
فریاد نخوام کرد...!
من حتی به قلمم قول داده ام حزن را از او پنهان کنم که مبادا بگویند از سر خوشی است که مینالد..!!
زنهااااار ...!
گریبان نمیدرم که...
عریانی ، عادت درختان بی تصمیم در تازیانه هوای سرد زمستان است...!!
صله نمیخواهم از کسی....از هیچکس...
که طلا ، تمام افتخار از این را دارد که به گونه های من زرد است!!!
که من...
قربانگاه لحظه هارا شستم تا به سهل سرخی آنرا در آسمان خیال نگاه کنم که به درک این حقیقت نخواهم رسید..!
چرا ؟؟.....
***دلارام***
1392/10/7
ساعت 3:57 نیمه شب
دلم جور عجیبی تنگ است ، در خود میپیچد و بالا میرود ، متلاشی میشود و باز...
یکی میشود !!...فوران میکند و ساکت میماند...!!!
در این ساعت از شب(3:37) فیلمی را تماشا میکنم!!
محو و غرق در اشک و حسرت...!
خنده....تبسم های کوچک نشسته بر چهره بزرگتر ها....صدای دست و جیغ و مبارک باد کسانیکه...
دیگر در حیاط نیستند و در شهر خاموشان به خواب ابدی رفته اند...
مادرم را میبینم ، با آن چهره ی معصوم و لبخندی که حتی...
لحظه وداع هم از لبش رنگ نباخت و ...
با آن مهر همیشگی اش کمی جلو می آید و چشم در لنز دوربین....
کودکانه هایم را با زبان مهر ، عشق می ورزد...!
صدای عشق ، رنگ عشق ، .... با آن چهره معصوم و زیبایش که چقددررر عاشقش بودم !
همه و همه در این فیلم جمع اند...! همه !!!
از حاضران حاضر امروز تا غایبان حاضر دیروز...!!!
همه جمع اند و نقشی را ایفا میکنند...!!!به کلام ....،به سخن....،به ادا و اطوار....،به خنده های بلند....!!!
یک لحظه مکث میکنم...!!
فیلم را زوم کردم...کجاهاااا که نرفتم... خاطراتی که تداعی شد...لحظاتی که سپری شد...
خنده های سرمستانه حضار....گریه های از سر شوق مامان...!!!
حتی...
بد اخمی هایی که دلتنگشانم اکنون...!
صدایی میانه فیلم میپیچد و میگوید :
بزرگ شدی دختررر !!!
فردا اولین روز مدرسته ها بدوو برو بخواب باقی جشن رو بسپر به ماها و ...
منم با شیطنت خاص همیشگی ام میگم:
منتظرم شماها برید خونتون تا بخوابم...!!! :))
بازم صدای خنده فضارو پر میکنه ...!
پدربزرگم از جلوی دوربین رد میشه و دستای کوچیکم رو میگیره و میگه :
دلارامم ....!
از منم فیلم یادگاری بگیر بابایی...!
سال دیگه منم جزو بایگانی زنده ها میشم بابا...
فیلم رو نگه میدارم..!
احساس میکنم ، صحنه و صفحه و فضا رو مه عجیبی در برگرفت...!!! همه چیز کمرنگ و کمرنگ تر شد و من پرت شدم به دوردست ها...!!!
جو سنگینی که بر روحم حاکم شد ، نا ارام و بی تابم کرد...!!
واژه هایم سرکش و بی قرارند...!!
خوب که نگاه میکنم میبینم ، ......ووووه !! که چه آسان لحظه هارا به مسلخ حماقت خویش میبریم و..
میبینم که شاعرترین شاعر این لحظه های خاموش تنها منم!!!
منی که حس میکنم گاهی قدم های زندگانی ام میلنگند..!!!
فریاد نخوام کرد...!
من حتی به قلمم قول داده ام حزن را از او پنهان کنم که مبادا بگویند از سر خوشی است که مینالد..!!
زنهااااار ...!
گریبان نمیدرم که...
عریانی ، عادت درختان بی تصمیم در تازیانه هوای سرد زمستان است...!!
صله نمیخواهم از کسی....از هیچکس...
که طلا ، تمام افتخار از این را دارد که به گونه های من زرد است!!!
که من...
قربانگاه لحظه هارا شستم تا به سهل سرخی آنرا در آسمان خیال نگاه کنم که به درک این حقیقت نخواهم رسید..!
چرا ؟؟.....
***دلارام***
1392/10/7
ساعت 3:57 نیمه شب
- ۴.۵k
- ۰۸ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط