{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خونبس

خون‌بس!
پارت یازدهم:

تهیونگ رسید خونشون...با کلید درو باز کرد و سریع رفت داخل...بدون اینکه توجه ای به پدر و مادرش داشته باشه رفت سمت مادربزرگش....از اینکه هیچی نخورده بود رنگش خیلی سفید شده بود...تهیونگ دستشو گرفت که باعث شد هوشیار بشه
مادربزرگ: پسرم...کجا بودی تو
تهیونگ: مهم نیست...ببخشید تنهاتون گذاشتم"
مادربزرگ صورت تهیونگ رو نوازش کرد و گفت" پیش دختره بودی نه؟"
تهیونگ از این حدس دقیق مادر بزرگش تعجب کرد و گفت"چطور
مادربزرگ: من که میدونم پیشش بودی...میدونی چرا من گفتم باید باهاش ازدواج کنی؟
تهیونگ: چرا..
مادربزرگ: چون...چندبار توی خواب دیدم که شما واسه ی همید...دیر یا زود عشقتون رو به هم ابراز میکردید...گفتم در غیر این صورت رضایت میدم که دخترون رو بهمون بدید"
تهیونگ دست مادر بزرگش رو بوسید و گفت" استراحت کن مادر"
تهیونگ از اتاق مادر بزرگش اومد بیرون و با چهره ناراحت و کلافه پدر و مادرش رو به رو شد
(فردا)
مادرش: بدووو ا.ت...داره بوق میزنه"
ا.ت سریع یه رژ کمرنگ زد و رفت دم در...دید تهیونگ تو ماشین نشسته و منتظره...رفت سوار شد و گفت" سلام"
تهیونگ: سلام
ا.ت: ببخشید دیر شد
تهیونگ: نه خواهش میکنم"
ا.ت از سوالی که میخواست بپرسه دو دل بود از طرفی احساس میکرد به اون مربوطی نیست ولی از طرف دیگه میخواست اگه چیزی بود کمکش کنه پس گفت" رفتی پیششون؟"
تهیونگ به ا.ت خیره شد...ا.ت از پرسیدن سوالش پشیمون شد و سرشو گرفت پایین"
تهیونگ: خودشون زنگ زدن...کلی هم معذرت خواهی کردن
ا.ت زیر لب گفت"خوبه"
ادامه دارد
دیدگاه ها (۵۲)

خون‌بس!پارت دوازدهم:(خوبه راضی بودم از دلبریاتون)ا.ت و تهیون...

خون‌بس!پارت سیزدهم:تهیونگ در حالی توی موهاش دست میکشید گفت"م...

خون‌بس!پارت دهم:تهیونگ بعد خوردن شامش رفت...ا.ت تا دم در بدر...

خون‌بس! پارت نهم:مامانش: ا.ت...هرچقد ازدواجو بندازید عقب زما...

love Between the Tides⁴⁵یک ساعت بعدتق تق تق تهیونگ: کیه؟ درو...

love Between the Tides⁵³تهیونگ: سلام👩🏻: سلامتهیونگ: کیم تهیو...

love Between the Tides⁴⁷سوهیون: فکر کردی از بابا و مامان هم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط