تکپارتی
تکپارتی
موضوع:(مثلا عضو نهمیم و ناراحتی قلبی داریم و افسردگی داریم و سیگار میکشیم و اونا متوجه میشن«اعضا رومون کراشن»)
لینو/ا.ت
از وقتی که بچه بودی ناراحتی قلبی داشتی که البته ارثی بود اما بازم باید رعایت یسری چیزا رو میکردی.
چند وقتی میشد که به عنوان عضو نهم اسکیز انتخاب شده بودی و پیش اونا زندگی میکردی..
همچی خیلی خوب بود. با اعضا کنار میومدی باهاشون وقت میگذروندی، اونا دوست داشتن و بهت افتخار میکردن حتی جدا از اسکیز؛ استی هم خیلی دوست داشت اما باید بگم یسری افراد بودن که سعی میکردن با هیت دادن بهت ناراحتت کنن و همه امیدت رو ناامید کنن..
اون هیت ها شاید برای دیگران بی اهمیت میبود اما واسه تویی که ناراحتی قلبی داشتی واقعا چیز دردناک و عذاب آوری بود..!
یه مدت به همین روند پیش رفت تا اینکه احساس کردی دیگه نمیتونی اون آدم قبل باشی..
کمتر میخندی، کمتر حرف میزدی و بیشتر تو خودت بودی حتی گاهی وقتا بقدری با ناخون دست و پات رو جنگ مینداختی که زخم میشد و خون میومد..
البته هیچ کدوم از این کارا دست خودت نبود همش بخاطر این بود که یه وقتایی بقدری تو فکر فرو میرفتی که اصن متوجه کارات نمیشدی و آخر با احساس درد به خودت میومدی و جلوی خودت رو میگرفتی..
رسما افسردگی گرفته بودی..
هیچ کاریش هم نمیتونستی بکنی فقط باید باهاش کنار میومدی..
اعضا متوجه این حالت شده بودن، میدونسن بخاطر حرفای هیترهات افسردگی گرفتی برای همین همیشه سعی میکردم باهات بیشتر وقت بگذرونن تا بتونن تورو به ورژن قبلیت برگردونن..
.
.
اون شب به بهونه قدم زدن رفته بودی بیرون..
همونطور که قدم میزدی رسیدی به یه سوپر مارکت..
از بیرون به داخل نگاه کردی و اولین چیزی که به چشمت خورد سیگار هایی بود که پشت سر فروشنده قرار داشت..
با فکری که به سرت زد وارد سوپر مارکت شدی و یه بسته سیگار و فندک خریدی..
رفتی بیرون و به طرف یه کوچه خلوت و تاریک رفتی و رو زمین نشستی و یه نخ سیگار رو گذاشتی بین لبات و فندک رو بردی نزدیکش تا روشنش کنی که یهو ینفر اومد و سیگار رو از بین لبات بیرون کشید و انداخت زیر پاش و لهش کرد..
سرت رو بلند کردی و با دیدن لینو تو اون وضعیت عصبی کنی ترسیدی اما بازم به ثانیه نکشید برگشتی به حالت اولیه خودت..
لینو: نزدیک دوساعته که اومدی بیرون به بهونه قدم زدن.. جواب تلفن هاتو که نمیدی و مارو تا سر حد مرگ نگران میکنی.. یعنی واقعا انقد برات بی ارزش شدیم ا.ت؟
-حالا به کنار، سلامتی خودت انقد بی ارزش شده که سیگار میکشی؟
ا.ت: اوپا انقد شلوغش نکن اگه نمیومدی اون تازه میشد دفعه اول..
لینو: واقعا برات متاسفم که انقد کم ظرفیتی ا.ت!
-حرفای بی معنی اونا بقدری برات اهمیت داره که مارو نمیبینی؟ چرا به اندازهای که به حرفای اونا اهمیت میدی به حرفای ما که بهت افتخار میکنیم اهمیت نمیدی؟
-اینحوری خودتو دختر چان هیونگ معرفی میکنی اره؟
-میدونید اگه چانگ بفهمه که میخواستی سیگار بکشی چقد ازت ناامید میشه؟(کمی داد)
با شنیدن همه این حرفا دیگه نتونستی تحمل کنی و اون صدایی که تا این مدت خاموشش کرده بودی رو بلاخره آزاد کردی..
ا.ت: چان از من ناامید میشه؟
-اشکال نداره بزار ناامید بشه، بزار از من منتفر بشه وقتی این همه آدم هستن که از من منتفرن و هیچ امیدی بهم ندارن؛ واسه چی اون بهم امید داشته باشه؟
-به فکر سلامتی خودم باشم؟ واقعا احمقانست! من اگه به فکر سلامتی خودم بودم هیچ وقت آرزوی مرگ نمیکردم!(داد)
-اگه اون حرفا برای تو بی معنیه برای من خیلی معنی داره..
-واسه منی که دارم این همه تلاش میکنم تا دیده بشم خیلی معنی دار...
حرفات با قرار گرفتن لباش رو لبات نصفه موند..
از تعجب کاری که یهویی کرد چشمات درشت شد..
کمی بعد زمانی که ازت جدا شد با بعضی که سعی میکرد نابودش کنه بهت نگاه کرد و گفت:«به بقیه اهمیت نده از این به بعد فقط به من فک کن! به منی که همه جوره دوست دارم فک کن ا.ت..! من دوست دارم خیلی زیاد، لطفا دیگه اینکارارو نکن چون وقتی میبینم هربار به خودت صدمه میزنی و من نمیتونم کاری برات بکنم قلبم درد میگیره..»
قلب کوچیک و ناراحتت با شنیدن این حرفا گرم شد..
انگار با شنیدن این حرفا یه ریشه کوچیک تو دلت جوونه زد به امید اینکه یروزی از همه این حرفا راحت بشی و یه زندگی خوب داشته باشی..
قلبت گرم شد چون میدونست از این بعد لینو کنارشه..
میدونست هرجوری باشه مینهو دوسش داره پس خیالش راحت بود..
اون شب با یه اعتراف کوچیک که قلبت همراهش گرم شد به خونه برگشتید و تو.. تو قول دادی که از این به بعد اگه مشکلی داشتی به اعضا بگی و چیزی رو ازشون مخفی نکنی..
End.
(شرمنده اگه چرت شد دیگه مخم نمیکشید)
موضوع:(مثلا عضو نهمیم و ناراحتی قلبی داریم و افسردگی داریم و سیگار میکشیم و اونا متوجه میشن«اعضا رومون کراشن»)
لینو/ا.ت
از وقتی که بچه بودی ناراحتی قلبی داشتی که البته ارثی بود اما بازم باید رعایت یسری چیزا رو میکردی.
چند وقتی میشد که به عنوان عضو نهم اسکیز انتخاب شده بودی و پیش اونا زندگی میکردی..
همچی خیلی خوب بود. با اعضا کنار میومدی باهاشون وقت میگذروندی، اونا دوست داشتن و بهت افتخار میکردن حتی جدا از اسکیز؛ استی هم خیلی دوست داشت اما باید بگم یسری افراد بودن که سعی میکردن با هیت دادن بهت ناراحتت کنن و همه امیدت رو ناامید کنن..
اون هیت ها شاید برای دیگران بی اهمیت میبود اما واسه تویی که ناراحتی قلبی داشتی واقعا چیز دردناک و عذاب آوری بود..!
یه مدت به همین روند پیش رفت تا اینکه احساس کردی دیگه نمیتونی اون آدم قبل باشی..
کمتر میخندی، کمتر حرف میزدی و بیشتر تو خودت بودی حتی گاهی وقتا بقدری با ناخون دست و پات رو جنگ مینداختی که زخم میشد و خون میومد..
البته هیچ کدوم از این کارا دست خودت نبود همش بخاطر این بود که یه وقتایی بقدری تو فکر فرو میرفتی که اصن متوجه کارات نمیشدی و آخر با احساس درد به خودت میومدی و جلوی خودت رو میگرفتی..
رسما افسردگی گرفته بودی..
هیچ کاریش هم نمیتونستی بکنی فقط باید باهاش کنار میومدی..
اعضا متوجه این حالت شده بودن، میدونسن بخاطر حرفای هیترهات افسردگی گرفتی برای همین همیشه سعی میکردم باهات بیشتر وقت بگذرونن تا بتونن تورو به ورژن قبلیت برگردونن..
.
.
اون شب به بهونه قدم زدن رفته بودی بیرون..
همونطور که قدم میزدی رسیدی به یه سوپر مارکت..
از بیرون به داخل نگاه کردی و اولین چیزی که به چشمت خورد سیگار هایی بود که پشت سر فروشنده قرار داشت..
با فکری که به سرت زد وارد سوپر مارکت شدی و یه بسته سیگار و فندک خریدی..
رفتی بیرون و به طرف یه کوچه خلوت و تاریک رفتی و رو زمین نشستی و یه نخ سیگار رو گذاشتی بین لبات و فندک رو بردی نزدیکش تا روشنش کنی که یهو ینفر اومد و سیگار رو از بین لبات بیرون کشید و انداخت زیر پاش و لهش کرد..
سرت رو بلند کردی و با دیدن لینو تو اون وضعیت عصبی کنی ترسیدی اما بازم به ثانیه نکشید برگشتی به حالت اولیه خودت..
لینو: نزدیک دوساعته که اومدی بیرون به بهونه قدم زدن.. جواب تلفن هاتو که نمیدی و مارو تا سر حد مرگ نگران میکنی.. یعنی واقعا انقد برات بی ارزش شدیم ا.ت؟
-حالا به کنار، سلامتی خودت انقد بی ارزش شده که سیگار میکشی؟
ا.ت: اوپا انقد شلوغش نکن اگه نمیومدی اون تازه میشد دفعه اول..
لینو: واقعا برات متاسفم که انقد کم ظرفیتی ا.ت!
-حرفای بی معنی اونا بقدری برات اهمیت داره که مارو نمیبینی؟ چرا به اندازهای که به حرفای اونا اهمیت میدی به حرفای ما که بهت افتخار میکنیم اهمیت نمیدی؟
-اینحوری خودتو دختر چان هیونگ معرفی میکنی اره؟
-میدونید اگه چانگ بفهمه که میخواستی سیگار بکشی چقد ازت ناامید میشه؟(کمی داد)
با شنیدن همه این حرفا دیگه نتونستی تحمل کنی و اون صدایی که تا این مدت خاموشش کرده بودی رو بلاخره آزاد کردی..
ا.ت: چان از من ناامید میشه؟
-اشکال نداره بزار ناامید بشه، بزار از من منتفر بشه وقتی این همه آدم هستن که از من منتفرن و هیچ امیدی بهم ندارن؛ واسه چی اون بهم امید داشته باشه؟
-به فکر سلامتی خودم باشم؟ واقعا احمقانست! من اگه به فکر سلامتی خودم بودم هیچ وقت آرزوی مرگ نمیکردم!(داد)
-اگه اون حرفا برای تو بی معنیه برای من خیلی معنی داره..
-واسه منی که دارم این همه تلاش میکنم تا دیده بشم خیلی معنی دار...
حرفات با قرار گرفتن لباش رو لبات نصفه موند..
از تعجب کاری که یهویی کرد چشمات درشت شد..
کمی بعد زمانی که ازت جدا شد با بعضی که سعی میکرد نابودش کنه بهت نگاه کرد و گفت:«به بقیه اهمیت نده از این به بعد فقط به من فک کن! به منی که همه جوره دوست دارم فک کن ا.ت..! من دوست دارم خیلی زیاد، لطفا دیگه اینکارارو نکن چون وقتی میبینم هربار به خودت صدمه میزنی و من نمیتونم کاری برات بکنم قلبم درد میگیره..»
قلب کوچیک و ناراحتت با شنیدن این حرفا گرم شد..
انگار با شنیدن این حرفا یه ریشه کوچیک تو دلت جوونه زد به امید اینکه یروزی از همه این حرفا راحت بشی و یه زندگی خوب داشته باشی..
قلبت گرم شد چون میدونست از این بعد لینو کنارشه..
میدونست هرجوری باشه مینهو دوسش داره پس خیالش راحت بود..
اون شب با یه اعتراف کوچیک که قلبت همراهش گرم شد به خونه برگشتید و تو.. تو قول دادی که از این به بعد اگه مشکلی داشتی به اعضا بگی و چیزی رو ازشون مخفی نکنی..
End.
(شرمنده اگه چرت شد دیگه مخم نمیکشید)
- ۲۱۴
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط