#تکپارتی
#تکپارتی
موضوع:(ببین وقتی آخرای بارداریته و تو غر میزنی و اینا و اون هم خب چون بارداری چیز خاصی نمیگه ولی گاهی اوقات اون هم غر میزنی چون آب هم برامون میاره و همه چی دیگه)
پس مثل اینکه تا ماه دیگه اوضاع همینحوریه!
چانگبین/ا.ت
هشت ماه پیش دقیقا روز تولد چانگبین فهمیدی که بارداری..
اون شب همون خبر رو به عنوان کادوی تولدش بهش دادی.
حالا هشت ماه از اون روز میگذره و تو تمام این مدت چانگبین به خوبی ازت مراقبت کرد..
همیشه هرچی که خواستی و نخواستی و بلافاصله برات فراهم کرد.
اما میدونید داستان تازه اینجا جالب میشه که تو بخاطر باردار بودنت و اینکه تو ماه های آخر بودی، مدام غر میزدی..!
بعضی وقتا از کارش تو تمیز کاریه خونه ایراد میگرفتی و گاهی وقتا نیمه شب از خواب بیدارش میکردی و ازش میخواستی تا برات خوراکی مد نظرت رو بیاره..
تقریبا چانگبین از این رفتار ها خسته شده بود اما هربار با فکر کردن به اینکه درخواست تو درخواست نینی تو شکمته، دلش اب میشد و با علاقه کارایی که ازش میخواستی رو انجام میداد.
یروز رفته بود کمپانی برای تمرین که بهش پیام دادی و ازش جای آلبالو های یخ زده رو پرسیدی و یک دقیقه بعد، تاکید میکنم یک دقیقه بعد سریع جوابت رو داد و حتی شب وقتی که برگشت خونه بازم برات آلبالو خرید!
میدونید چانگبین بر خلاف ظاهر جدی که داره، خیلی مهربونه..
حداقل با همسر عزیزش به خوبی رفتار میکنه و از ته قلب دوسش داره..!
کی فکرشو میکرد که اون مرد جدی و پر ابهت یروزی از جاش بلند بشه و برای همسر باردارش آب بیاره؟
طبیعتا هیچ کس! حتی اگه اینو به کسی بگی قطعا باور نمیکنه..
البته باید بگم که نمیخام از چانگبین تو ذهنتون یه شوهر کنترل گر بسازم، نه! به هیچ وجه..!
فقط باید بگم که چانگبین از زمانی که فهمید همسر عزیزش داره میشه مامان بچهاش کلن از این رو به اون رو شد.
این موضوع برای اعضا هم خیلی تعجب آور بود چون اونا همیشه میدیدن که چانگبین هیچ وقت به درخواست کسی بلند نمیشه که بره آب بیاره، ولی برای تو.. راستش قبل از اینکه تو بخای میرفت و برات آب میآورد.
معمولا اگه کسی سرش غر میزد عصبانی میشد اما بازم درمورد تو..؟ با عشق به غر غر کردنات گوش میداد..
.
.
ا.ت: چانگبینننننن
با شنیدن صدای تو که اینطوری اسمش رو صدا زدی با عجله از حموم اومد بیرون و بعد از پوشیدن حوله اومد تو پذیرایی و تو رو درحالی که با حالت خیلی کیوتی رو مبل نشسته بودی دید..
اومد پیشت و کنار مبل ایستاد..
چانگبین: چیشده؟
اون نگاهی بهش کرد و گفت:«پاستیل میخوام!»
چانگبین: من که قبلاً برات کلی پاستیل خریده بودم!
ا.ت: اونا تموم شدن..برو برام بخر😊
چانگبین نگاهی به ساعت که ۱۲ شب رو نشون میداد کرد و گفت:«الان هیچ مغازهای باز نیست چیکار کنم؟ میشه تا فردا صبر کنی؟»
با چشمای مظلوم بهش نگاهش کردی و بعد گفتی:«عهع خیلی خب..! فردا بگیر ولی الان برو برام آب بیار.»
اون لبخندی زد و به طرف آشپزخونه رفت..
زمانیکه لیوان رو برداشت و در یخچال رو باز کرد تا برات آب بریزه با صدای بلندی گفتی:«نهعههع تو اون لیوان نریزز!»
چانگبین: چرااا؟؟
ا.ت: از اون لیوانه خوشم نمیاد!
چانگبین نفس کلافهای کشید و بعد از برداشتن لیوان مد نظرت دوباره به طرف یخچال رفت و تا خواست بطری آب رو برداشتی دوباره صدای تورو شنید که گفتی:«نظرم عوض شد آب نمیخوام برام شیر گرم بیار.»
چانگبین با کلافگی برگشت سمتت و با نگاهی که توش یه «فقط بزار بچه بدنیا بیاد..میکشمت!» خاصی دیده میشد.
تو خندهای کردی و ادامه دادی:«تقصیر بچته به من چه؟ خواستی اون شب بخوابی..!»
چانگبین: من غلط کردممم!
-میشه بچه زودتر بدنیا بیاد؟
ا.ت: نخیرم نمیشه!
چانگبین آروم طوری که تو نشنوی گفت: «پس مثل اینکه تا ماه دیگه اوضاع همینحوریه!»
بعد از اینکه دوباره صدای دادن رو شنید «الان میام» سادهای گفت و رفت تا شیر رو برات گرم کنه..
End.
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
موضوع:(ببین وقتی آخرای بارداریته و تو غر میزنی و اینا و اون هم خب چون بارداری چیز خاصی نمیگه ولی گاهی اوقات اون هم غر میزنی چون آب هم برامون میاره و همه چی دیگه)
پس مثل اینکه تا ماه دیگه اوضاع همینحوریه!
چانگبین/ا.ت
هشت ماه پیش دقیقا روز تولد چانگبین فهمیدی که بارداری..
اون شب همون خبر رو به عنوان کادوی تولدش بهش دادی.
حالا هشت ماه از اون روز میگذره و تو تمام این مدت چانگبین به خوبی ازت مراقبت کرد..
همیشه هرچی که خواستی و نخواستی و بلافاصله برات فراهم کرد.
اما میدونید داستان تازه اینجا جالب میشه که تو بخاطر باردار بودنت و اینکه تو ماه های آخر بودی، مدام غر میزدی..!
بعضی وقتا از کارش تو تمیز کاریه خونه ایراد میگرفتی و گاهی وقتا نیمه شب از خواب بیدارش میکردی و ازش میخواستی تا برات خوراکی مد نظرت رو بیاره..
تقریبا چانگبین از این رفتار ها خسته شده بود اما هربار با فکر کردن به اینکه درخواست تو درخواست نینی تو شکمته، دلش اب میشد و با علاقه کارایی که ازش میخواستی رو انجام میداد.
یروز رفته بود کمپانی برای تمرین که بهش پیام دادی و ازش جای آلبالو های یخ زده رو پرسیدی و یک دقیقه بعد، تاکید میکنم یک دقیقه بعد سریع جوابت رو داد و حتی شب وقتی که برگشت خونه بازم برات آلبالو خرید!
میدونید چانگبین بر خلاف ظاهر جدی که داره، خیلی مهربونه..
حداقل با همسر عزیزش به خوبی رفتار میکنه و از ته قلب دوسش داره..!
کی فکرشو میکرد که اون مرد جدی و پر ابهت یروزی از جاش بلند بشه و برای همسر باردارش آب بیاره؟
طبیعتا هیچ کس! حتی اگه اینو به کسی بگی قطعا باور نمیکنه..
البته باید بگم که نمیخام از چانگبین تو ذهنتون یه شوهر کنترل گر بسازم، نه! به هیچ وجه..!
فقط باید بگم که چانگبین از زمانی که فهمید همسر عزیزش داره میشه مامان بچهاش کلن از این رو به اون رو شد.
این موضوع برای اعضا هم خیلی تعجب آور بود چون اونا همیشه میدیدن که چانگبین هیچ وقت به درخواست کسی بلند نمیشه که بره آب بیاره، ولی برای تو.. راستش قبل از اینکه تو بخای میرفت و برات آب میآورد.
معمولا اگه کسی سرش غر میزد عصبانی میشد اما بازم درمورد تو..؟ با عشق به غر غر کردنات گوش میداد..
.
.
ا.ت: چانگبینننننن
با شنیدن صدای تو که اینطوری اسمش رو صدا زدی با عجله از حموم اومد بیرون و بعد از پوشیدن حوله اومد تو پذیرایی و تو رو درحالی که با حالت خیلی کیوتی رو مبل نشسته بودی دید..
اومد پیشت و کنار مبل ایستاد..
چانگبین: چیشده؟
اون نگاهی بهش کرد و گفت:«پاستیل میخوام!»
چانگبین: من که قبلاً برات کلی پاستیل خریده بودم!
ا.ت: اونا تموم شدن..برو برام بخر😊
چانگبین نگاهی به ساعت که ۱۲ شب رو نشون میداد کرد و گفت:«الان هیچ مغازهای باز نیست چیکار کنم؟ میشه تا فردا صبر کنی؟»
با چشمای مظلوم بهش نگاهش کردی و بعد گفتی:«عهع خیلی خب..! فردا بگیر ولی الان برو برام آب بیار.»
اون لبخندی زد و به طرف آشپزخونه رفت..
زمانیکه لیوان رو برداشت و در یخچال رو باز کرد تا برات آب بریزه با صدای بلندی گفتی:«نهعههع تو اون لیوان نریزز!»
چانگبین: چرااا؟؟
ا.ت: از اون لیوانه خوشم نمیاد!
چانگبین نفس کلافهای کشید و بعد از برداشتن لیوان مد نظرت دوباره به طرف یخچال رفت و تا خواست بطری آب رو برداشتی دوباره صدای تورو شنید که گفتی:«نظرم عوض شد آب نمیخوام برام شیر گرم بیار.»
چانگبین با کلافگی برگشت سمتت و با نگاهی که توش یه «فقط بزار بچه بدنیا بیاد..میکشمت!» خاصی دیده میشد.
تو خندهای کردی و ادامه دادی:«تقصیر بچته به من چه؟ خواستی اون شب بخوابی..!»
چانگبین: من غلط کردممم!
-میشه بچه زودتر بدنیا بیاد؟
ا.ت: نخیرم نمیشه!
چانگبین آروم طوری که تو نشنوی گفت: «پس مثل اینکه تا ماه دیگه اوضاع همینحوریه!»
بعد از اینکه دوباره صدای دادن رو شنید «الان میام» سادهای گفت و رفت تا شیر رو برات گرم کنه..
End.
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
- ۱۰.۳k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط