{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

👑 پارت هفتم👑

👑 پارت هفتم👑

💗 ماتینا💗

بلند شدم به طرفشون برم که یهو.......
با صدای نگران مارال از فکر گذشته ی شومم دراومدم و نگاهمو سمتش دادم که با چشای اشکی بهم خیره شده بود از همون اولم اینقد احساسی بود ولی جلو همه نه فقط من و........
مارال_ماتی جووونم اصلا باورم نمیشه دوباره میبینمت خیلی خوشحالم راسی به شغلی که مورد علاقت بود رسیدی؟حتما الان یه مهندس عالی هستی؟چون به مهندسی علاقه داشتی؟
_اههه مارال یکی یکی.....منم خیلی خوشحالم اجی اوووم راسش نه مهندس نشدم ولی یچیزی شدم که خب بدرد میخوره......
مارال_راستی چیشد به این روز افتادی؟
_هیچی بابا دزد اومده بود چاقو خوردم.....راستی از اون داداش غول تشنت چخبر؟خیلی مغرور بود
مارال_هیچ بابا هنوزم همونطوره خودت که بهتر میدونی به پلیسی علاقه داشت و الانم دانشجوعه بخاطر سربازی عقب افتاده ترم دو هسش ۲۴ سالشه اسمشم ک میدونی بردیاس دیگه چی میخوای😂 😂
_عه واقعا؟
+خانم پرستار مارال ابجد به اتاق شماره ۴۰۳ خانم مارال ابجب به اتاق ۴۰۳
با صدای زن مارال به طرف در رفت ولی قبلش شمارمو گرفت و رفت بعد از رفتن اون داشتم با گوشیم ور میرفتم که یکی پرید تو اتاق
چهرش عجیب اشنا بود
انگار تو دانشگاه دیدمش
بش گفتم تو دانشگاه(.......)هستی؟
با چشای متعجب نگام کرد و گفت
پسره_شاید....منو اجیم فرستاد داخل و گفت مواظبت باشم....ن
_اجیت کیه؟
پسره_مارال.....خیلی قیافت اشناس
چشام برق زد و شاخکام فعال شد
_بــردیــا؟؟؟؟
بردیا_مــاتــیــنــا؟؟؟؟
یهو یه پسر پرید داخل و با صدای زنونه گفت:
_هییییین یه پسر و یه دختر نفر سوم شیطونه هاااا بگفتید منم بیام......
و هرهر خندید
هردو با اخم نگاهی بش انداختیم که خندشو قورت داد و به سمت پنجره رفت
وقتی مارال برگشت گفت:
مارال_ماتی اجی ببخشید تنها موندیا
_ن اشکال نیس گلم
مارال_این چغندر باربده(و به اون خله اشاره کرد)اینم که میشناسی
_هوووم اره راستی مامان بابام کجان؟
مارال_راستش رفتن خونه من بشون گفتم اخه تولد داییت بود میخواسن سوپرایزت کنن
_اها باشه:)
با صدای زنگ گوشیم به طرفش برگشتم که.......
دیدگاه ها (۱)

👑 بـهـار👑 💜 قـلـبـیـ سـرشـار از نـفـرتـ و سـخـتـیـ💜

👑 اریـانـا👑 💜 قـلـبـیـ سـرشـار از نـفـرتـ و س...

👑 پارت ششم👑 💗 ماتینا💗 با سردرد و دل درد شدیدی چشم باز کر...

👑 #چـالـشـ👑 💜 قـلـبـیـ سـرشـار از نـفـرتـ و سـخـتـیـ💜

رمان: دوست پسرِ روانیپارت اول: سایه‌ی یک کابوسیک سال پیش…اون...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت شانزدهم: نقاب‌های شکسته و فرار از عم...

فیک تهیونگ

پارت۱۴پرورشگاهorphanageتصمیم گرفتم برم یه دوش ۱۰دیقه ای بگیر...

#Thelast_Three#Hyunlixxاروم کارتو سر جاش گذاشت و از اتاق بیر...

part:2۳خونه ی جیمین اسلاید دومویو جیمین:صدای (دینگ) از گوشیم...

پارت پانزدهم

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_1 ویو میرا تقریبا 4 ساعت ...

𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖜𝖆𝖘𝖓'𝖙 𝖙𝖍𝖊 𝖆𝖌𝖗𝖊𝖊𝖒𝖊𝖓𝖙./قرارمون این نبودـــــ𝕻𝖆𝖗𝖙 :: 1(وی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط