{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آموختم از بید که در باد برقصم

آموختم از بید که در باد برقصم
در اوج پریشانی خود شاد برقصم

از سایه ی شمشاد چنین یاد گرفتم
در ماتم هر سرو که افتاد برقصم

شیرین من! این گونه مرا ساده مپندار
بگذار که چون تیشه ی فرهاد برقصم

از روز ازل با دل بی حوصله بستم -
عهدی که فلک هر چه به من داد برقصم
دیدگاه ها (۲)

بغض که میکنم دلم دستانت را میخواهدکه بر روی چشمانم بگذاری و ...

به جان هر چه شقایق که بی تو مردابمدر این حصار پر از غم نمی ب...

ای آورنده صبح! در جذبه نورت ته نشین شده امهوایی چنین روشن، ب...

دلم یک دوست میخواهد که اوقاتی که دلتنگمبگوید خانه را ول کن ب...

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

آموختم از بید که در باد برقصمدر اوج پریشانی خود شاد برقصماز ...

آموختم از بید که در باد برقصمدر اوج پریشانی خود شاد برقصماز ...

آموختم از بید که در باد برقصمدر اوج پریشانی خود شاد برقصماز ...

آموختم از بید که در باد برقصمدر اوج پریشانی خود شاد برقصماز ...

شود از باد تا شمشاد گاهی راست گاهی کجبه جلوه سرو قدت باد گاه...

فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفت که شکیب دل من دامن فریاد ...

فتنه‌ی چشمِ تو چندان ره بیداد گرفتکه شکیب دلِ من دامن فریاد ...

من که شیرین نشوم، لیک تو فرهاد منی!تیشه زن بر دل و اندیشه و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط