{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیدم بابا کبودتو فکره.

دیدم بابا کبودتو فکره.
پرسیدم چیه پکری؟.
گفت دیروز عجله داشتم ،
بدون صف یدونه نون گرفتم یکی از همسایه ها به این کارم معترض بود.
کار اشتباهی کردم، خیلی پشیمونم.
گفتم بی خیال اون دیروز بوده وتمام شد.
اگر الان بری از اونایی که توی صف نانوایی بودن بپرسی هیچکی یادش نمونده،مردم اینقدر مشکلات ومشغله فکری دارن که حافظه دراز مدتشون درست کار نمیکنه.
گفت مجید جان اینطور نیست که فکر میکنی،
معلم پیری داشتیم ،خدا رحمتش کنه اون میگفت ؛
اوایل استخدامم در آموزش و پرورش، منو به ی روستای خوش آب وهوا فرستادن ،
منو همسرم از روستا خوشمان آمد وقصد داشتیم برای همیشه در آنجا زندگی کنیم،
نه تنها به بچه هابلکه به پدر ومادرهاهم درس میدادم تا حداقل خواندن و نوشتن را یاد بگیرند ،
سه سالی از سکونتمون در آن روستا نگذشته بود که یک روزهنگام درس دادن به بزرگترها( درمسجد) گلاب به روتون صدایی از معده من خارج شد تمام حاضرین سر کلاس زدن زیر خنده وخلاصه کنترل کلاس از دستم خارج وقادر به ادامه کلاس نشدم،
به منزل رفتم وماجرا را برای همسرم تعریف کردم،
مرا دلداری داد وگفت عزیز جان مردم سرشون تو کار خودشونه وفردا نشده این موضوع را فراموش میکنند.
بابا کبود ادامه داد ،معلمم میگفت؛
از فردای آن روز من وهمسرم هرجای آبادی پا میگذاشتیم زن ومرد با ایما واشاره مارا به هم نشون میدادن ویواشکی میخندیدن،
چنان زندگی برما سخت شد که از آن محل به شهری دور هجرت کردیم،
ده سال بعد به اصرار همسرم که، دلش برای آن محل تنگ شده بود ومیگفت، دیگر مردم ماوآن کار تورا فراموش کرده اند،
یک روز جمعه به اتفاق به آن روستا رفتیم ،در نزدیکی آبادی زنی را دیدیم که با دخترش مشغول شستن لباس بود،
به همسرم گفتم قبل از ورود به آبادی برویم پیش این خانو م وسرو گوشی آب بدیم واطلاعاتی کسب کنیم ،ببینیم مارا یادشون هست.
جلو رفتم سلام کردم،متوجه شدم که اومارا از قیافه نشناخته خوشحال شدم ،
پرسیدم این دختر خانوم بچه شماست ؟.
گفت بله این دختر منه ونامش شیرین است.
گفتم الحق که این نام برازنده این دختر زیباست پرسیدم چند سالشون هست،
مادرش گفت؛
سن وسال دقیقش را یادم نیست ولی میدانم که پنج سال و شش ماه بعد از آن حرکت آقا معلم در مسجدمحل، این دختر بدنیا آمده است.
رو به همسرم کردم وگفتم زن بیا برگردیم اینها نه تنها فراموش نکرده اند بلکه اون کار من شده،مبدا شروع تاریخ در این روستا...
بابا کبود ادامه داد بله مجید جان از خصوصیات مامردم اینه که کارهای خوب انسان ها را خیلی زود فراموش وکار بدشون را هرچند اندک همیشه به یاد خواهیم داشت.....
(ر__ش__ج__ر)
دیدگاه ها (۱)

میگفت؛ قبل از اینکه خانوم بهداشت بیادو جلسه خانه بهداشت محل،...

از بچگی با حرف زدن مشکل داشتم،نه که لکنت زبان داشته باشم"نه"...

پاییز با همه حرف های گفته ونگفته اش،باهمه راه های رفته ونرفت...

بابا کبود میگفت؛ داشتم از کوچه رد میشدم دوتاپسر بچه رادیدم ،...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۲ *سانیار*سانیار : بابا‌؟ تو همچی...

پارت ۴ [آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷]ویو لوید 《عا خسته شدم چقدر معمور...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:⁷....

P⁹The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_76+ چیشد باز رفتی تو فاز چصن...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت چهارم :گفت: روز دوم را آغاز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط