{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به هر سوراخی سرک کشیدم

به هر سوراخی سرک کشیدم
نه نگاهی در پستویی به جا مانده بود که
دل را بلرزاند و نه نایی در جان باقی که
بخواهد صرف شب گریه های بی صدا شود..
درست مثل این که مرگ،
دستِ زندگی را خوانده باشد
چه زود از قــوارۀ عشق افتادم و
در احتمالات ِ بی کسی غرق شدم..
حالا مته به خشخاش تنهایی می گذارم
بی آنکه برای شعر دلیل بیاورم،
بی معشوق هم می شود با واژه کنار آمد..
دیدگاه ها (۹)

خواب دیده اممثل هوای جاری در بهارمثل حبس نَفَس در لحظه ی دید...

تنهایی که عار نیست..، می دانیدنیا پر است از آدم هایی که گم ش...

زمان به وقت دلتنگیروی عقربه ی انتظارمحکوم به توقفوتسلیم ثانی...

توهر شبنواخته می شوی در ادراک ِ این پیانو تااسباب ِ سربلندی ...

به هر سوراخی سرک کشیدمنه نگاهی در پستویی به جا مانده بود کهد...

به هر سوراخی سرک کشیدم ،نه نگاهی در پستویی به جا مانده بود ،...

#کُنـــجِ_دلبـــر 🌱🧡ڪــپشندانشجوی سالِ آخر ادبیات بودم . با ...

علیرضا آذر شاعر تهرانی

نه آن که دید، نه آن که گفت part²

لیلا میناخانی شاعر ایرانی

آن شب، خسته از کار برمي‌گشتم خانه، که وسط ميدان آزادي زنگ زد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط