{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

For the last time

For the last time
p4
برای اخرین بار
[یه فلش بکه دیگه به وقتی که نقشه میکشن]
(خواهران برادران ویسا هستم)
ا.ت ویو
تو عمارت منتظر تهیونگ و جنا بودیم
ا.ت : گشنمههههههه
جونگکوک : خانم همیشه گشنه برو یچیزی بخور من حواسم به زنگ هست
ا.ت : مرسیییییی
زینگگگگگ (مثلا زنگ در)
جونگکوک : السلام و علیک و رح...(حرفش نصفه موند)
تهیونگ : کوک؟ تو با ا.ت ازدواج کردی؟
(اینجا نمیدونسته اون جونگکوکی که با ا.ت ازدواج کرده جونگکوکی هست که رفیق خودشه)
جونگکوک : اره و تو بودی که با جنا ازدواج کردی؟
تهیونگ : بعله
ا.ت شیرموز بدست : سلام اونیییی
جنا : ا.تتتت
جونگکوک : ا.ت اون شیر موز من نیستتتتت
ا.ت : بیا یکیم برای تو اوردم میدونستم منو میخوری اقای گشنه
جونگکوک : به من میگی گشنه؟ خودت نبودی چند دقیقه پیش داد زدی گشنمه ؟
….
تهیونگ : خب همه فهمیدن باید چیکار کنن؟
جنا : یسسسس
ا.ت : یاااا جونگکوک دستتو از روی اون ظرفه بردارررر«بلند»
جونگکوک : نمیخوام بردارم کوکیام توشه «داد»
ا.ت : بی پدر پدصگ اون کریستاله بشکنه میشکنمت «بسیار بلند»
جونگکوک : میشکنمش تا ببینم چجوری میخوای منو بشکنی
«شکستنه کریستال»
ا.ت دمپایی لاستیکی خود را دراورد و با ذکر بی پدر پدصگ افتاد دنبال جونگکوک
جنا : خونه ی اینا چقد پر سروصداس ما صدا نفس مونم در نمیاد
تهیونگ : عادیه دیگه خواهر برادر نوع دومن
(صدای دمپایی خوردنای جونگکوک به گوش میرسد)
جنا :میگم تهیونگ برو رفیقتو نجات بده وگرنه زیر ضربات ا.ت جون میدع...
تهیونگ:اومدم رفیقققق(بلند)
جنا :پس کریستال میشکنی جونگکوک خان؟ الان نشونت میدم...
سپس ایشون هم دمپایی رو در میارن و به سمت اون ۳ تا میدوعه...
جنا :نفس کششش
دقایقی بعد*
تهیونگو و جونگکوک سیاه و کبود تشریف دارن
(روز عملی کردن نقشه)
ا.ت رفت خونه جنا و تهیونگ برای اجرای نقشه...
(یه نکته تهیونگ خونه نبود)
ویو مادر ا.ت و جونگکوک:
م.ا : مینا جون(بلند)
م.ج(همون مامان جونگکوک):جانم؟
م.ا : عزیزم بیا اینجا یه لحظه...
مامان جونگکوک اومد...
م.ا :میگم یه نقشه واسه بچه ها دارم...
م.ج:تو با این نقشه های شومت...(جهت فان)
م.ا :(خنده شیطانی)خبب...میخوام یکاری کنم تا مطمئن بشیم عشق بین بچه هامون واقعیه...
م.ج:چگونه؟چطور؟😂
م.ا :میخوام خونه اون جنا رو اتیش بزنم...
م.ج:افرین بخدا راضیم...اون دختره ی چندش با پسر گل من؟ امکان نداره...هر کاری میخوای بکن...
م.ا :بیا تا بهت بگم....
.
.
.
دیدگاه ها (۱)

ادامه پارت 4

For the last time p5برای اخرین بار (خواهران برادران ویسا هست...

ادامهتو راه:ا.ت:جونگکوک؟کوک:هومم؟ا.ت:میدونم تو جنی رو دوص دا...

For the last time –p3برای اخرین بار (بچه ها هنوز توی فلش بکه...

true Love①⑧دست تهیونگ رو گرفته بودم ا/ت: من هنوز باورم نشده ...

True Love①⑨تهیونگ: چیشده مامانم: من و برادرت و لیا یه چیز خو...

آتیشی که از بارون شروع شد part 40ویوی ا. تتوی راه خونه پدر ج...

marry without love part 2

آتیشی که از بارون شروع شدpart 39ویوی ا. تچند لحظه فقط به جون...

True Love④تهیونگ: باید دوباره از اول توضیح بدید که اون شب چه...

True Love①⑦لیا: خبری نشد؟ م: نه نشد.. ا/ت هم نمیدونست لیا: پ...

true love①⑥شش ماه بعدا/تشش ماه هست خبری از تهیونگ ندارم... ا...

(دلداده)ا/ت: یه بویی میاد سوا:.......ا/ت: غذاممممممممم بغل ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط