#یک_اشک_شیرن2
#یک_اشک_شیرن2
پارت 23
لیوای بعد کمی مکث ، گفت:"....چه حرفی؟..."
ارن:"ساکت موند و چیزی نگفت"
یونا:"داداش ارن! داداش ارن! بیا توروخدا بازی کنیم!بابا تو هم بازی کن لطفا!"
ارن لبخند زد و گفت:"باشه کوشولو"
یهو لیوای به یاد قبلا افتاد
فلش بک به گذشته
لیوای روی تخت بود و داشت چایی میخورد و کتاب میخوند.
ارن از حموم دراومد و به اطراف گفت:"کجایی لیوای؟! کوشولووو! کجایی!"
لیوای:"اینجام! ادا نده!"
ارن:"کوشول! کجایی کوشولوی من! کوتوله جذاب!"
.
.
.
لیوای یهو با نیمه تعجب به ارن نگاه کرد.
ارن:"خب! چه بازی کنیم؟"
لیوای:"عا...اول....بیایید یه لیوان چایی بخوریم! و بعدش باشه! بازی میکنم ، و منم بازی میکنم!"
ارن:"بنظرم فکر خوبیه!مگه نه کوشولو؟"
یونا:"آله بابایی! الان من میریزم!"
لیوای:"نه عزیزم دستت میسوزه!"
یونا:"نه بابایی! میریزم!"
.
.
.
ارن:"به به! یونا خانم چه چایی ریختی! به به به! من از چایی بدم میومد ولی الان عاشقش شدم!"
یونا رو پاهای ارن نشست و از لب ارن بوس کرد.
ارن تعجب کرد و خیلی خیلی کم خجالتی شد .
لیوای با لبخند:"هه! تعجب نکن! یکی از کارای کوچیکه یوناست!"
یونا سه تا از باربی ها(مرد ، زن ، دختر بچه) که دستش بود رو انداخت جلوش ، یعنی روی پاهای ارن ، و باربی مرد رو ورداشت و کمی بع لیوای و ارن نگاه کرد و گفت:"داداشی! بیا تو بابا شو!"
و باربی زن رو ورداشت و به لیوای گرفت و گفت:"بابایی! میدونم خوشت نمیاد ، ولی لطفا بیا بازی کنیم!"
لیوای لبخند زد و گفت:"خوشم میاد دخترم! بیا بازی کنیم!"
.
.
یونا:"خب . حالا وایسید.
یونا رفت اتاق و یه باربی پسر دیگه اورد.
یونا:"بیا بابا! مثلا مامان ساکورا(باربی بچه) رفت یه کشو دیگه. بعد ساکورا عاشق این پسره شده بود. بعد بابای ساکورا(ارن) این پسره(لیوای) رو میاره خونه و باهم تا ابددد زندگی میکنن."
ارن:"هه هه هه!میگم....با وضعیت ما تقریبا یکیه! فقط بنظرت برعکس نشد عزیزم؟"
لیوای بعد کمی مکث به یونا گفت:"یونا......"
یونا:"جونم بابایی؟"
لیوای به پایین نگاه کرد و بعد کمی مکث به یونا باز نگاه کرد و گفت:"تو.....میخوای ارن واقعا پیشت بمونه و باهامون زندگی کنه؟"
ارن کمی مکث کرد و با عصبانیت گفت:"چی؟؟ چ...چی میگی تو؟؟؟؟ من مگه..."
یهو یونا ارن رو بغل کرد و گفت:"آره بابایی! ولی اکاش میشد! مامانم خیلی سرم داد میزنه! ایکاش مثل این بازی ، بجای مامان ، داداشی پیشم بود!"
ارن:"نه نه نه! یونا! این اشتباهه!... من ...نمیتونم اینجا زندگی کنم ولی.....میتونم هر وقتی که بخوای بیام اینجا"
یونا:"امشبو با ما میمونی؟ با بابایی تو خونه تکیم!"
ارن:"پس مامانت.."
یونا:"عمم حاملهست! میمونه پیس اون! و ما تنهاییم! تروخدا تروخدا"
ارن:"عزیزم...ببین"
لیوای:"د بیخیال دیگه......بمون دیگ!"
ارن کمی مکث کرد.:"نه!نمیتونم!"
یونا:"من یه لحظه میرممم اتاقق الان میامم!"
و رفت.
ارن و لیوای درحال نگاه کردن به هم بودن که اروم اروم لیوای سرشو نزدیک سر ارن میکرد. اروم اروم درحال اومدن ، نفس های سنگینی میکشید. لیوای اروم از لب ارن بوس کرد. ارن که حسابی دلش تنگ شده بود ، به لیوای روی پاهاش جا داد تا بشینه. سریع لیوای نشست و شروع کردن به مک زدن لب همدیگه.
تا چند دقیقا اینطوری بود که ارن یهو تمومش کرد و گفت:"عا....ا....یونا هر لحظه ممکنه بیاد!"
یونا:"ولی من از کیه اینجاام! نرفتم اتاق!"
پایان
ادامه دارد
پارت 23
لیوای بعد کمی مکث ، گفت:"....چه حرفی؟..."
ارن:"ساکت موند و چیزی نگفت"
یونا:"داداش ارن! داداش ارن! بیا توروخدا بازی کنیم!بابا تو هم بازی کن لطفا!"
ارن لبخند زد و گفت:"باشه کوشولو"
یهو لیوای به یاد قبلا افتاد
فلش بک به گذشته
لیوای روی تخت بود و داشت چایی میخورد و کتاب میخوند.
ارن از حموم دراومد و به اطراف گفت:"کجایی لیوای؟! کوشولووو! کجایی!"
لیوای:"اینجام! ادا نده!"
ارن:"کوشول! کجایی کوشولوی من! کوتوله جذاب!"
.
.
.
لیوای یهو با نیمه تعجب به ارن نگاه کرد.
ارن:"خب! چه بازی کنیم؟"
لیوای:"عا...اول....بیایید یه لیوان چایی بخوریم! و بعدش باشه! بازی میکنم ، و منم بازی میکنم!"
ارن:"بنظرم فکر خوبیه!مگه نه کوشولو؟"
یونا:"آله بابایی! الان من میریزم!"
لیوای:"نه عزیزم دستت میسوزه!"
یونا:"نه بابایی! میریزم!"
.
.
.
ارن:"به به! یونا خانم چه چایی ریختی! به به به! من از چایی بدم میومد ولی الان عاشقش شدم!"
یونا رو پاهای ارن نشست و از لب ارن بوس کرد.
ارن تعجب کرد و خیلی خیلی کم خجالتی شد .
لیوای با لبخند:"هه! تعجب نکن! یکی از کارای کوچیکه یوناست!"
یونا سه تا از باربی ها(مرد ، زن ، دختر بچه) که دستش بود رو انداخت جلوش ، یعنی روی پاهای ارن ، و باربی مرد رو ورداشت و کمی بع لیوای و ارن نگاه کرد و گفت:"داداشی! بیا تو بابا شو!"
و باربی زن رو ورداشت و به لیوای گرفت و گفت:"بابایی! میدونم خوشت نمیاد ، ولی لطفا بیا بازی کنیم!"
لیوای لبخند زد و گفت:"خوشم میاد دخترم! بیا بازی کنیم!"
.
.
یونا:"خب . حالا وایسید.
یونا رفت اتاق و یه باربی پسر دیگه اورد.
یونا:"بیا بابا! مثلا مامان ساکورا(باربی بچه) رفت یه کشو دیگه. بعد ساکورا عاشق این پسره شده بود. بعد بابای ساکورا(ارن) این پسره(لیوای) رو میاره خونه و باهم تا ابددد زندگی میکنن."
ارن:"هه هه هه!میگم....با وضعیت ما تقریبا یکیه! فقط بنظرت برعکس نشد عزیزم؟"
لیوای بعد کمی مکث به یونا گفت:"یونا......"
یونا:"جونم بابایی؟"
لیوای به پایین نگاه کرد و بعد کمی مکث به یونا باز نگاه کرد و گفت:"تو.....میخوای ارن واقعا پیشت بمونه و باهامون زندگی کنه؟"
ارن کمی مکث کرد و با عصبانیت گفت:"چی؟؟ چ...چی میگی تو؟؟؟؟ من مگه..."
یهو یونا ارن رو بغل کرد و گفت:"آره بابایی! ولی اکاش میشد! مامانم خیلی سرم داد میزنه! ایکاش مثل این بازی ، بجای مامان ، داداشی پیشم بود!"
ارن:"نه نه نه! یونا! این اشتباهه!... من ...نمیتونم اینجا زندگی کنم ولی.....میتونم هر وقتی که بخوای بیام اینجا"
یونا:"امشبو با ما میمونی؟ با بابایی تو خونه تکیم!"
ارن:"پس مامانت.."
یونا:"عمم حاملهست! میمونه پیس اون! و ما تنهاییم! تروخدا تروخدا"
ارن:"عزیزم...ببین"
لیوای:"د بیخیال دیگه......بمون دیگ!"
ارن کمی مکث کرد.:"نه!نمیتونم!"
یونا:"من یه لحظه میرممم اتاقق الان میامم!"
و رفت.
ارن و لیوای درحال نگاه کردن به هم بودن که اروم اروم لیوای سرشو نزدیک سر ارن میکرد. اروم اروم درحال اومدن ، نفس های سنگینی میکشید. لیوای اروم از لب ارن بوس کرد. ارن که حسابی دلش تنگ شده بود ، به لیوای روی پاهاش جا داد تا بشینه. سریع لیوای نشست و شروع کردن به مک زدن لب همدیگه.
تا چند دقیقا اینطوری بود که ارن یهو تمومش کرد و گفت:"عا....ا....یونا هر لحظه ممکنه بیاد!"
یونا:"ولی من از کیه اینجاام! نرفتم اتاق!"
پایان
ادامه دارد
- ۸.۰k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط