آنقدر حظ می کنم " بانو " صدایم می کنی
آنقدر حظ می کنم " بانو " صدایم می کنی
یا که خاتون تمام قصه هایم می کنی
دست در گیسوی من ، با شیطنت های لبت
قند را ، هم صحبت فنجان چایم می کنی
هر زمستان وقتی از سرما تنم یخ می زند
با تن مردانه ی خود آشنایم می کنی
تو همان غارتگر معروف آتش پاره ای
بر دلم آتش زدی ، حالا رهایم می کنی ؟
من دلم طاقت ندارد ، قصه را پایان بده
بی وفا ! امشب چه با این بوسه هایم می کنی ...
یا که خاتون تمام قصه هایم می کنی
دست در گیسوی من ، با شیطنت های لبت
قند را ، هم صحبت فنجان چایم می کنی
هر زمستان وقتی از سرما تنم یخ می زند
با تن مردانه ی خود آشنایم می کنی
تو همان غارتگر معروف آتش پاره ای
بر دلم آتش زدی ، حالا رهایم می کنی ؟
من دلم طاقت ندارد ، قصه را پایان بده
بی وفا ! امشب چه با این بوسه هایم می کنی ...
- ۲.۳k
- ۱۸ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط