{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من تمام هستی‌ام را

من تمام هستی‌ام را
در نبرد با سرنوشت آتش زدم، کشتم
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم
یک کلام در جزوه‌هایم هیچ ننوشتم

من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم
تا تمام خوب‌ها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن
همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت
عشقم مرد
یادم رفت.
دیدگاه ها (۱)

بعضی روزها هیچ شنبه اند!بی هیچ شعریهیچ قراری وهیچ دیداریسال‌...

هییییییییییچچ

قاصدک!شعر مرا از بر کنبرو آن گوشه‌ی باغسمت آن نرگس مستو بخوا...

آفتاب، شعاع بودن توستکه مرا از صبح به صبح می‌بردبی‌آنکه حاشی...

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت آتش زدم، کشتممن بهار ع...

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت آتش زدم، کشتممن بهار عش...

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت آتش زدم، کشتممن بهار عش...

من....تمام هستیم رادر نبرد باسرنوشتدر تهاجم بازمانآتش زدمکشت...

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت آتش زدم، کشتم من بهار ...

منتمام هستيم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم، ...

من گرفتارسنگینی سکوتی هستم که قبل از هر فریادی لازم است!...م...

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت ...

من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشتدر تهاجم با زمان اتش زدم ک...

بخون ؛ متنش قشنگه ..... من… تو... من تمام هستی ام را در ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط