پارت

#پارت297

با پشت دستش اشک سمجی ک روی گونه اش لغزیده بود را پاک کرد.
واقعا دلیل این همه عصبانیتش را نمیدانست!
هرچه بیشتر میگذشت ، هرچه بیشتر فکر میکرد ، بیشتر به این نتیجه می رسید که واقعا د زندگی فرشید نقش آنچنان مهمی ندارد!

دست هایش را دورش گرفت و خودش را در آغوش گرفت!
دلش را به چی خوش کرده بود؟
علاقه ی فرشید؟
اینکه دوستش دارد‌؟
پوزخندی زد و دلش برای حال الانش خون شد!!
چقدر ساده بود که فکر میکرد علاقه ی بینشان دو نفره است!!!
گویا برای فرشید بیشتر از یک سرگرمی نبود !!

چشم هایش را بست و چشم های سرد و یخی آن دختر جلوی چشمش را گرفت!
"مراقب خودت باش"
او همان بود ، همانی که توی عکس دیده بود !
همانی بود که توی پارک ناگهانی کنارش نشسته بود و گفته بود که مراقب خودش باشد!!

چشم هایش را باز کرد و سرش را تند تند به طرفین تکان داد!

آن عکس ! آن خنده ها و اینکه روزبه هم کنارشان بود !
هرلحظه بیشتر دلش برای خودش میسوخت!

دستی به صورتش کشید و ازجا بلند شد که گوشی اش زنگ خورد!
بی حس و حال تر از آنی بود که بخواهد گوشی را از جیبش بیرون بکشد برای همین کلا بیخیال جواب دادن به تلفنش شد !!

آن طرف خط فرشید بود که تازه به خودش آمده و دلش عین سیر و سرکه می جوشید.


...
دیدگاه ها (۱)

#پارت298کنار جدول های پیاده رو قدم میزد !بدنش حسی نداشت و به...

#پارت299روزبه به سختی و با کلی توضیخ ، محمد و بهنام را قانع ...

#پارت296در کافه را محکم و با ضرب باز کرد ، جوری ک در به دیوا...

#پارت295مهرنوش برگشت و بلند رو به فرشید گفت:_چی بود تو اون ج...

تهیونگ: یک شکسته عادی ؟ ... مین جی آه ای کشید : نه یک شکست خ...

عشق اغیشته به خون )پارت ۱۵۲تهیونگ پلک زد و نگاهش در کاسه چشم...

☬⁠。⁠)⁩ عشق آغشته به خون (。☬⁠。⁠)⁩(。☬⁠。⁠)⁩پارت ۴۰ (。☬⁠。⁠)⁩آروم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط