حصار تنهایی من
#حصار_تنهایی_من
#پارت_۹۵
چند قدمی رفتم. وایسادم چشمم افتاد به هی خونه ي تمام سفید. به دلم نشست. کل خونه با در حیاط سفید بود. دیوار خونه مرمر سفید زده بود. پیچکی که گل هاي سفیدي داشت خودشو از روي دیوار آویزون کرده بود. توي خونه درخت ها ي سر به فلک کشیده اونقدر زیاد بود که باعث شده بود کل نماي خونه مشخص نشه. معلومه حیاط بزرگی داره. لیلا هم همین جور براي خودش می رفت که هی دفعه وایساد و گفت:
- به چی نگاه می کنی؟ بیا دیگه!
تکون نخوردم و فقط به خونه نگاه می کردم.
لیلا اومد نزدیک و گفت: میشه بریم؟
همین جور که به خونه نگاه می کردم، گفتم: قشنگه لیلا. نه؟
- آره ،مبارك صاحبش باشه... هر کی اینو ساخته عشق سفید بوده ...بریم؟
- اهووم.
دل کندن از اون خونه برام مشکل بود. اما این کارو کردم. چند کوچه رفتیم بالا تر
گفتم: لیلا کجا داریم می ریم؟
- می ریم جنسو به یکی بدیم
- به کی؟
- به یه جیگر!
با خنده گفت: پسر خیلی نازیه. فقط حیف که معتاد شد وگرنه خودم میگرفتمش!
خندیدم و گفتم: بدبخت پسره که همچین کیسی رو از دست داد!
لیلا با ناز گفت: آره به خدا همینو بگو!
- اسمش چیه؟
- شاهین.
به خونه که رسیدیم، زنگ آیفونو زد. یه خانم جواب داد: کیه؟
لیلا صورتشو جلو آیفون برد. زنه درو زد و رفتیم تو. حیاط شیکی بود. تا چشم کار می کرد درخت و گل بود. رفتیم تو خونه. یه خانم مسن اومد گفت: همین جا تشریف داشته باشید تا آقا بیان.
من و لیلا رو مبل نشستیم. من پشت به راه پله نشستم و لیلا هم روبه روم. به خونه نگاه کردم و گفتم:
- لیلا؟
- بله؟
- کل این خونه مال پسر جیگرست؟
- آره .
صداي پا از راه پله اومد. لیلا به پشتم نگاه کرد و آروم گفت: اي جانم...جیگر اومد!
#پارت_۹۵
چند قدمی رفتم. وایسادم چشمم افتاد به هی خونه ي تمام سفید. به دلم نشست. کل خونه با در حیاط سفید بود. دیوار خونه مرمر سفید زده بود. پیچکی که گل هاي سفیدي داشت خودشو از روي دیوار آویزون کرده بود. توي خونه درخت ها ي سر به فلک کشیده اونقدر زیاد بود که باعث شده بود کل نماي خونه مشخص نشه. معلومه حیاط بزرگی داره. لیلا هم همین جور براي خودش می رفت که هی دفعه وایساد و گفت:
- به چی نگاه می کنی؟ بیا دیگه!
تکون نخوردم و فقط به خونه نگاه می کردم.
لیلا اومد نزدیک و گفت: میشه بریم؟
همین جور که به خونه نگاه می کردم، گفتم: قشنگه لیلا. نه؟
- آره ،مبارك صاحبش باشه... هر کی اینو ساخته عشق سفید بوده ...بریم؟
- اهووم.
دل کندن از اون خونه برام مشکل بود. اما این کارو کردم. چند کوچه رفتیم بالا تر
گفتم: لیلا کجا داریم می ریم؟
- می ریم جنسو به یکی بدیم
- به کی؟
- به یه جیگر!
با خنده گفت: پسر خیلی نازیه. فقط حیف که معتاد شد وگرنه خودم میگرفتمش!
خندیدم و گفتم: بدبخت پسره که همچین کیسی رو از دست داد!
لیلا با ناز گفت: آره به خدا همینو بگو!
- اسمش چیه؟
- شاهین.
به خونه که رسیدیم، زنگ آیفونو زد. یه خانم جواب داد: کیه؟
لیلا صورتشو جلو آیفون برد. زنه درو زد و رفتیم تو. حیاط شیکی بود. تا چشم کار می کرد درخت و گل بود. رفتیم تو خونه. یه خانم مسن اومد گفت: همین جا تشریف داشته باشید تا آقا بیان.
من و لیلا رو مبل نشستیم. من پشت به راه پله نشستم و لیلا هم روبه روم. به خونه نگاه کردم و گفتم:
- لیلا؟
- بله؟
- کل این خونه مال پسر جیگرست؟
- آره .
صداي پا از راه پله اومد. لیلا به پشتم نگاه کرد و آروم گفت: اي جانم...جیگر اومد!
۸.۲k
۳۱ تیر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.