{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مــیدانـــم !

مــیدانـــم !
یـکی از آن روزهــای مُـبـهم و دور !
وقـتی جـلوی تــلـویـزیون ،
روی کانـاپـه لم داده ای و بـچه هایت را خــوابانده ای . . .
درسـت هـمـان لـحـظـه ای که
قرار است احـسـاس کنی خـوشـبـخـت تـریـنـی . . .
نـاگـهـان . . .
یـاد مــن بـه سـیـنـه ات چـنـگ مـیـزنـد . . .
دیدگاه ها (۱۳)

به امید شفای سرطان پسر شهاب حسینی

ﭘﺴﺮ : ﺭﻧﮓ ﺭﻭﮊﺕ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮕﻪ. ﺩﺧﺘﺮ : ﻣﺮﺳﯽ... ﭘﺴﺮ : ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﻣﺰﺵ ...

آقای لنگی پور : دیگه حرف از عدالت نزن... داور طرف لنگ غش نك...

فکرشـــو بکــن یـه روزی تــو خیابــون داریـــد راه مـــی ری...

خانه‌ای که نباید باز می‌شدباران شدیدی می‌بارید.ات از پشت شیش...

وارث سایه ها

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 3️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ قرار ن...

صدای دویدن هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.ات ناخودآگاه یک قدم به یون...

پرسه در جنگل.... غروب...باران ریزی شروع شده بود.ات کنار پنجر...

پرسه در جنگل... صبح...نور آفتاب از لابه‌لای پرده‌ها داخل اتا...

𝒫𝒶𝓇𝓉 15عقد با رئیس مافیا آن شب، تهیونگ ات را به اتاقش برد.ات...

پرسه در جنگل... ظهر...ات با کلی ذوق مشغول آشپزی بود.پیش‌بند ...

صدای ضربه‌ی دیگری به در خورد.ات با ترس گفت:— «من؟ چرا باید د...

پرسه در جنگل... شب...عمارت آرام و ساکت بود.ات روی کاناپه نشس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط